web 2.0

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۷

یه کم فضولی...

بعد از آزمايشگاه و بعد از صرف مختصر نهاری، برای انجام كارهام اومدم سايت دانشگاه. واقعا تصميم دارم پروژه خوبی تحويل استاد بدم. يه جوری كه ديگه حرفی توش نباشه. البته اگه به استاد ما باشه كه...!!! كمی با مقاله های مختلف سر و كله زدم... خب... انگار امروز روز خوبيه... ميشه اميدوار بود كه اين دفعه چند تا مطلب جديد و به درد بخور دستگيرم بشه...

خواستم كاغذ و خودكار رو از كيفم در بيارم و شروع به note بردای كنم كه شيطنت هميشگيم گل كرد... عادت دارم سر هر سيستمی كه ميشينم به همه درايوها و پوشه های اون سيستم سركشی می كنم، و تو همين سركشی ها و فضولی ها گاه فايلهای جالب و به درد بخوری دستم مياد! اين دفعه هم گفتم بذار قبل از شروع كار يه نيم نگاهی به محتويات اين سيستم داشته باشم... خب اين نيم نگاه سبب شد تا حدود 2 ساعت از وقتم به سرعت باد بگذره! به پوشه ای برخوردم پر از عكس و صفحات وب ذخيره شده. نمی دونم چه كسی اينا رو ذخيره كرده بود، ولی هر كی بود تو وبگرديش، و حتی تو عكس هايی كه ذخيره كرده بود تا اندازه زيادی هم سليقه با من بود! تا جايی كه برای يك لحظه احساس كردم اين پوشه مال فلش ديسك خودمه! و وقتی هم كه ديدم تو درايوهای همين كامپيوتره، دوباره گفتم نكنه خودم اينا رو ريختم و يادم رفته!! يه كم كه بيشتر دقت كردم ديدم كه نه... هيچ كدومش واسه من نيست... بی اختيار تمام صفحات وب ذخيره شده رو باز كردم و شروع به خوندنشون كردم. تمام عكسها رو ديدم... و از ميان اين فايلها بعضی ها رو واسه خودم گلچين
كردم... وقتی هم ساعت رو نگاه كردم سرم سوت كشيد.... حالا ديگه وقتی نمی مونه به كارهای خودم برسم!!! اگه شده نيم ساعت هم كار انجام بدم می مونم و انجام ميدم! حيفم مياد امروز اينجور الكی بگذره...

---------------------

امروز تو آزمايشگاه نزديك بود من و هم گروهيم يه مادربود رو كامل بسوزونيم! مداری كه بسته بوديم جواب نمی داد. كار با پورت موازی بود. دو تا كابل موازی داشتيم كه هر كدوم يه سازی می زدند و كار نمی كردند. با هم گروهيم كلی باهاشون كلنجار رفتيم تا بالاخره يكيشون درست شد. آخر وقت كلاس بود و عجله داشتيم كه آزمايش زودتر انجام بشه. سريع كابل رو به مدارمون بستيم و برنامه رو اجرا كرديم... ولی باز چيزی رو اسليوسكوپ نشون داده نميشد.
استادمون كه همكلاسی سابقمون بود رو صدا كرديم. يه نگاهی به مدار كرد. گفت همه چيز درسته... ولی يه دفعه.... دستش رو رو كابل گذاشت... سر ديگرش رو دنبال كرد... و بعد سر ديگر كابل كه آزاد بود رو برداشت و به ما نشون داد...

- اون وقت اين به كجا بايد وصل باشه؟!

با هم گروهيم نزديك بود يك لحظه از خنده منفجر بشيم...!!! اصلا كابل رو به كامپيوتر وصل نكرده بوديم....

- و البته چه بهتر كه وصل نكرديد...

- چرا؟؟؟؟

- اگه وصل كرده بوديد با اين مداری كه بستيد پورت كامپيوتر ميسوخت... اون وقت نه پورت، كه مادربورد بايد عوض ميشد...

گفتم: « چه جالب!»

- و اگه اتفاق ميفتاد جالب تر هم ميشد!!!

مشكل نه از مدار كه ازچند پين آزاد كابل بود. اگر اين پين ها به هم برخورد می كردن باعث سوختن پورت می شدند.

اون ها رو درست كرديم و آزمايش هم جواب داد و ما هم وسايلمون و جمع كرديم و رفتيم...

خب ديگه... اسمش آزمايشگاه است... كار ما هم آزمايشه!!! از اين اشتباهها پيش مياد ديگه!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷

مهموني كسي كه دوستش نداشتم!

اینجا هوا حسابی گرم شده. تحمل این گرما رو ندارم. نمی تونم کار کنم. این چندمین باریه که میام سایت دانشگاه و به خاطر گرما و بی حوصلگی ناشی از اون، از کار کردن روی پروژه هام منصرف میشم.

باید بجنبم... چشم رو هم بذارم وقت تموم میشه...

-----------------

امروز خونه یکی از دوستان دعوت بودم. این دوستی هم ماجراها داره...!

شاید روزهای اول خوابگاه، تنها چیزی که به فکرمون نمی رسید این بود که یه روز با هم رابطه خوبی داشته باشیم!

در طول چند ترمی که با هم همکلاس بودیم و تو یه خوابگاه ساکن بودیم، این دختر با هم اتاقیهای من رابطه خیلی خوب و دوستانه ای داشت و رفت و آمد زیادی به اتاقمون داشت، با این حال، ما دو تا هیچ از هم خوشمون نمی اومد...! بی دلیل! و رفتارمون گواه بود. تا اواسط ترم پیش وضع به همین منوال بود. بهتر که نشده بود، بدتر هم شده بود. گاهی هم اتاقیهام حسابی از رفتارهای ما نسبت به هم، و اینکه نسبت به هم اینقدر بی تفاوت بودیم، خنده شون می گرفت... می گفتند: «چه قدر تابلویید شما دو تا! یه کم ظاهر سازی هم بد نیستا!!!»

اما نمی دونم چی شد... واقعا نمی دونم... بدون اینکه بفهمیم این رابطه سرد، رو به گرمی گذاشت. خب می تونست دلایل مختلفی داشته باشه. ما خود به خود در شرایطی قرار گرفتیم که با هم رو در رو بشیم و به حرف بشینیم. شرایطی پیش اومد که ما رو در کنار هم قرار داد و فهمیدیم اونقدرها هم بد نیستیم! و حتی تفاهماتی هم داریم!

خب من تو درسهایی که به برنامه نویسی و این چیزها مربوط می شد نسبت به بچه های خوابگاه قوی تر بودم. همین باعث می شد تا بچه ها ازم بخوان تا شبها تو خوابگاه کمی تو این درسها کمکشون کنم. یکی از این افراد همین دخترخانوم بود. اجازه ندادم احساس بدی که نسبت بهش داشتم تو این درس دادن تاثیر بذاره. بعد از اون بود که کمی رفتارمون بهتر شد. چون شناختمون نسبت به هم بیشتر می شد. و این درس دادن برای چند درس تکرار شد.

یادم نمیاد چه اتفاقی افتاد که شماره های ایرانسلمون رو به هم دادیم... دوره این طرحهای رنگی ایرانسل بود...! اس ام اس بود که واسه هم می فرستادیم! شوخ طبعیمون تو این اس ام اس ها شبیه هم بود... جالب اینجا بود که بچه های اتاق که دوستان صمیمیش بودند باهاش اس ام اس بازی نداشتن و از اس ام اس بازی ما هم بی خبر بودن... روزی هم که متوجه شدند از تعجب دهنشون باز مونده بود و حرفی واسه گفتن نداشتن!!!

و ضربه آخر رو امتحان ساختمان داده وارد کرد!!! یه امتحان فوق العاده سخت. یکی از هم اتاقیهام و این دختر پشت سر من نشسته بودند. امتحان تستی تشریحی بود و سوالات تستی ش 6 گزینه ای بودند! برگه ها هم تو سه دسته الف ب ج بودند. من سری ج بودم. بهشون گفتم: «بچه ها همتون بالاپاسخنامه هاتون بزنین ج! کسی چیزی نمی فهمه!»

خب من خیر سرم تو این درس قوی بودم، ولی تا از شوک سوالها بیرون بیام چند دقیقه ای طول کشید... بعد که به خودم مسلط شدم، هر چی حل می کردم به اون دو تا هم می رسوندم... با پر رویی تمام جلوی خود مراقب گزینه ها رو بلند براشون میخوندم!! اونا هم متقابلا اونچه از من می شنیدند به تمام برگه های سری ج رسوندند!

بعد از اون امتحان بود که دوستام، من و تو آغوش کشیدن و گفتند: «اگه نبودی ما صفر هم از امتحان نمی گرفتیم!» گفتم: «حالا سری ج همه یه نمره میشن... برین دعا کنید یه وقت من از این درس نیفتم! که اون وقت همتون افتادید!»

بعد از اون بود که دیگه یاد گرفتیم وقتی هم و می بینیم دست کم یه سلام احوال پرسی با هم داشته باشیم! و یواش یواش رابطمون بهتر شد.

این دختر این ترم از خوابگاه بیرون اومد و همراه چند نفر خونه گرفت. هفته پیش اصرار زیادی کرد که یه روز از صبح تا عصر پیشش باشم. من هم قبول کردم و قرار رو واسه امروز گذاشتیم. روز خوبی بود.

سر غذا بود که هم خونه ایش پرسید: «شما از کجا با هم آشنا شدید؟» و اون گفت: «با هم هم کلاسی بودیم و هم خوابگاهی...» همدیگر رو نگاهی کردیم... و دیگه هیچی نگفتیم...




شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

مراسم چهلم گلهای پرپر خیام

امروز مراسم چهلم درگذشت بچه های دانشگاهه. خيلی زود گذشت. يكی از بچه های كلاس ما هم تو اون حادثه بود، اما تو به طور معجزه آسايی جون سالم به در برد. تا مدتها به خاطر اين قضيه دپرس بود. حق هم داشت. يكی ديگه از بچه های كلاس هم تو اردوی راهيان نور بود ولی اون هم جدا از اتوبوس بچه ها، همراه خانومش برگشته بود.

وقتی عكس هاشون رو كه تو حياط دانشگاه زده شده می بينی، دلت به درد مياد. هيچ كس جوابگوی خونواده هاشون نيست. هيچ چيز نمی تونه تسكين دلشون باشه.

ليست های حضور غياب عوض شده. اسم اون گلهای پرپر شده رو حذف كردن...

خدايا... خدايا... خدای من...

------------------------------------------------------

اتاق چهارنفره مون تبديل به يه اتاق دو نفره شده. با يكی از بچه های حسابداری هم اتاقم. اون هم ترم آخرشه. دختر خوب و ساكتيه. از من كوچيكتره. ياد بچه ها می افتم كه می گفتن:ايشالا يكی مثل خودت باهات هم اتاق بشه! (نمی دونم داشتند دعا می كردن يا نفرين!!! ;) ) فكر كنم همين طور هم شده. جفتمون سرمون به كار خودمونه و تو كار هم كنجكاوی نمی كنيم.
شايد مجموع حرف زدنمون در طول روز به نيم ساعت هم نكشه. البته چند شبی هست كه قبل از خواب كمی با هم به بحث می شينيم. ولی اون هم طولانی نيست.
يه بار كه بحث سن و سال شد بهش گفتم:«حدس می زدم كوچيكتر از من باشی». با خنده ای گفت:«يعنی اينقدر بچه می زنم؟» و دوباره ادامه داد: «تو هم مشخصه بزرگتری. چون حرفهات و كارهات پخته تر به نظر مياد.» گفتم: «ای بابا... آره ديگه سن و سالی ازمون گذشته!!!» و هر دو خنيديم.

دوستش دارم. خيلی ساده و بی شيله پيله ست. يه كوچولو خجالتيه. تنها چيزی كه تو ذاتش نيست، دروغ و نيرنگه. از اين خصلتش خوشم مياد. حتی اگه بخواد هم نمی تونه دو رو باشه!!! روياهای قشنگی داره. از دنيا تصوير قشنگی داره. آرزو می كنم سادگيش كار دستش نده.

--------------------------------------------------------

تازگی، كتاب «جان شيفته» اثر «رومن رولان» رو از كتابخونه گرفتم و می خونم. يه رمان چهار جلدی. جلد 1و2ش رو نديدم واز 3-4 شروع به خوندن كردم.
ترجمه خوبی نداره. با اين حال جذبش شدم. شخصيت «آنت»... زن عاقل و مقاوم داستان... بيش از هر چيز برام جذابه. بيشتر از پسر مغرور و سركشش «مارك».

می دونم كه قبلا كتابی در مورد خود «رومن رولان» خوندم. ولی هر چی به ذهنم فشار ميارم چيز زيادی از اون كتاب به خاطر نميارم... به جز چند خطی مبهم...

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

...

13 فروردين هم رسيد و خونه ما اصلا حال و هواي 13ام رو نداره. چند سالي هست كه اينجوريه. خيلي مهم نيست.
يكي دو روز ديگه بايد برگردم مشهد. دوباره خوابگاه، دوباره دانشگاه... ولي اين دفعه كمي فرق مي‌كنه. تنهام. هم اتاقي‌هام همه درسشون تموم شده و رفتند. هم اتاقي جديد هم هنوز نيومده. حوصله گرم گرفتن با كسي رو هم ندارم. شايد هم قسمت اعظم اين تنهايي انتخابي باشه. مادرم نگران دخترشه. نگران اين تنهايي... آخه دخترش هميشه معاشرتي بوده. دوستهاي زيادي داشته و وقت زيادي رو با اونا مي‌گذرونده. ولي حالا از همه‌شون كمي فاصله گرفته. ميگم چيزي نيست. اتفاقي هم نيفتاده. دوستان من مثل گذشته واسم عزيزند. همون قدر دوستشون دارم كه قبلا داشتم. آدم‌ها تغيير ميكنند. من هم تغيير كردم. خوب يا بدش رو نمي‌دونم. فقط مي‌دونم كه هر سال و هر ماه كه گذشت چيزهاي بيشتري ياد گرفتم. نگاهم به خيلي چيزها عوض شد. و در عين حال رفتارم هم تغيير كرد. حرف زدنم هم تغيير كرد. فكر كردنم هم...

اين تنهايي هم يه تجربه جديده. شايد خيلي سخت باشه. حتي دوست ندارم تختم رو عوض كنم و رو تخت هم اتاقي‌هاي قبلي بخوابم. 4ترم با هم بوديم و روزهاي سياه و سفيد زيادي رو با هم گذرونديم. تمام لحظه‌هاش و دوست دارم.

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

ای عشق، دیر آمده‌ای

معشوق کور باطن من
پروای رنجشم نکند
من نرم تر ز برگ گلم
با این درشت خو چه کنم؟
ای عشق، دیر آمده ای
از فقر خویشتن خجلم
در خانه نیست ما حضری
بیهوده جست و جو چه کنم؟

«سيمين بهبهاني»

پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

ديگر بهانه نمي‌گيرم

گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده واژه ای را دیدم

یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم

یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه

یا زمستانی نوزاد.

حالا لهجه ام سبز شده و چشمهایم لای خواب دیشب جا مانده

هیچ کس نمی پرسد چرا سبز می پوشم

چرا شراب می نوشم

چرا دستهایم بوی ترانه گرفته

هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود!

می خواهم بروم برای آینه گریه کنم

گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می آیند و آسمان بنفش می شود

یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم

و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از آینه می پرسیدی

بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند

مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند

و من فکر می کنم آخرین بوسه ات روی کدام انگشتم بود...

باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود

باز آینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند

حالا تو هی بهانه بیاور.

کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد و بابونه و بوسه سبز می شود

چقدر آواز کف گلویم، چقدر قمری کف دستم

دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم ...

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

لحظه تحويل سال نو، واسه گلهاي پرپر شده خيام دعا كنيد...

امسال خيامي‌ها عيد ندارند. من هم هيچ حرفي واسه سال نو ندارم. هنوز باورش سخته. ولي واقعيت داره.
ديگه حس نوشتن هم ندارم. هيچي نمي‌تونم بگم... هيچي...
حالم از همممممممه به هم مي‌خوره... حالم از اينايي كه اسم خودشون رو مسئول و رئيس و اينجور چيزها ميذارن به هم مي‌خوره... حالم از اينهايي كه تو همه جا جار ميزنن كه واسه مردم خدمت مي‌كنن، ولي در اصل تنها چيزي كه واسشون ارزش نداره همين مردمه، به هم مي‌خوره...

من از تشیع هزاران هزار آرزو می آیم
دیده در خون
22 مهربان
برزخ
روز محشر

-----------
روحشون شاد... خدايا به خونواده‌هاشون... پدر و مادرهاي داغدارشون... خواهر و برادرهاي عزادارشون صبر بده...

یکشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۶

خيام مشهد و فاجعه‌اي كه كسي پاسخگوي آن نخواهد بود

صبح بود كه پدرم اومد و خبر تلخي كه از راديو شنيده بود بهم گفت. باور نمي كردم. مرتب مي گفتم: مطمئنيد؟ اشتباه نشنيديد؟ بچه هاي دانشگاه ما؟ كي اين اتفاق افتاده؟ كجا؟... شايد اشتباه مي كنيد...

تا اينكه خودم خبرها رو شنيدم و خوندم.
پيام تسليت‌هاي مقامات مختلف حالم رو بهم مي‌زنه... هيچ كدوم حال خونواده‌هاي عزادار رو نمي فهمند و نخواهند فهميد. اين حادثه براشون به زودي فراموش مي شه... مثل هزار حادثه كوچيك و بزرگ ديگه...

برای دانشجویانی که در آستانه عید زنده سوختند

"وقتی که ۲۴ دانشجو در یک تصادف زنده زنده می سوزند و ۳۰ دقیقه بعد از حادثه تازه ماشینهای آتش نشانی به محل حادثه می رسند و خبری از هلی کوپتر اورژانس برای رساندن بقیه افراد نیمه سوخته به بیمارستان نیست، وقتی به یاد می آوری که سال گذشته وزیر دادگستری همین دولت در یکی از همین جاده ها تصادف کرد و پیکر نیمه جانش را به دلیل نبودن آمبولانس با تریلی به بیمارستان انتقال دادند تا در میانه راه فوت کند و وقتی به هزاران جان از دست رفته دیگر که با کمی درایت و هزینه قابل نجات دادن بودند فکر میکنی، وقتی معاونت راهنمايی و رانندگی نيروی انتظامی اذعان میکند که هزاران کيلومتر از جاده های ارتباطی کشور وضعيت بحرانی دارند، و به نظر نمیرسد همتی برای اصلاح آنها وجود داشته باشد از حرفهایی مثل اینکه «مامویت ما انتقال حیات طیبه به دیگر کشورها است» فقط چندشت می شود. کرامت انسانی، خدمات اورژانس، ایمن سازی جاده ای و ده ها خواسته بدیهی و ساده از این جنس حق مسلم ماست. این ۲۴ دانشجو نبودند که سوختند، ۲۴ خانواده تا ابد در این داغ خواهند سوخت."

فاجعه‌اي ديگر: آتش سوزي اتوبوس دانشجويان دانشگاه خيام مشهد

برخورد اتوبوس حامل دانشجویان با تانکر نفت/ فوت تعدادی دانشجو

از شنيدن اين خبر حسابي شوكه شدم... بچه‌هاي دانشگامون زنده زنده تو آتيش.... خدايا...
نمي تونم باور كنم...
اعصابم حسابي خورده...

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

انتخابات مجلس

خب كم كم داريم به جمعه و لحظات ملكوتي انتخابات مجلس نزديك ميشيم تا با حضور پرشور خود مشت محكمي به دهان استكبار جهاني بزنيم!!!

بر خلاف خيلي ها كه مي گن بايد انتخابات رو تحريم كنيم چندان با اين عقيده موافق نيستم. تحريم انتخابات نه تنها چيزي رو بهتر نمي كنه كه بدتر هم مي كنه. فعلا تنها با شركت كردن در انتخابات و راي به نمايندگان اصلاح طلب مي شه اين فضاي احمدي نژاديسم رو كمي كمرنگ تر كرد... البته با روي كار اومدن اصلاح طلبان هم نبايد انتظار تحول بزرگي رو داشت. ولي هر چي هست حركت لاك پشتي خيلي بهتر از قدم به عقب برداشتنه.

با تمام اين تفاسير، خود شخص بنده، چون بعد از چندين ماه به كرج برگشتم و يك دفعه با فوجي از اسامي كانديد نمايندگي مواجه شدم، و از اونجا كه هيچ كدومشون رو هم نميشناسم... به احتمال بسيار زياد در انتخابات حضور نخواهم نداشت!!! (از همين جا نهايت تاسف خودم رو از اينكه نمي تونم در امر خطير كوباندن مشت به دهان استكبار جهاني شركت داشته باشم اعلام مي كنم!)

در همين راستا بد نيست اين چند خط از اعتماد رو هم اينجا بذارم:


ابراهيم رها

مردم جان اين سومين نامه يي است که دارم پياپي براي تو مي نويسم و فردا آخري اش را. راستي سلام،

مردم عزيز من منتظر جواب اين نامه ها هستم. همه جواب نامه ها را در بيست و چهار اسفند (گفتم که الان شده انقلاب) برايم بينداز صندوق، مردم جان. آدم ها در انتخابات بر دو دسته اند؛

الف- آدم هايي که غر مي زنند. ب- آدم هايي که غر مي زنند اما راي هم مي دهند. يعني به هر حال ما که هميشه غر را خواهيم زد. بگذار زورمان را هم بزنيم، اساساً غر و زور در ايران رابطه معکوس دارد يعني هرکس زورش بيشتر است چند تا روزنامه دارد، هشت کانال راديو دارد، شش کانال تلويزيون دارد و... دارد که رسماً و عملاً و علناً او را تبليغ مي کنند. خب طرف ديگر ماجرا تلويزيون که ندارد، راديو هم که ندارد، روزنامه هايش را هم اغلب فرستاده اند تعطيلات صفا کنند، خب تنها سرمايه يي که باقي مي ماند همين «غر» است، من تحقيقات کرده ام ديده ام مي شود با کمک دانشمندان جوان ايراني به يک تکنولوژي جديد رسيد که از هر غر يک راي ساخت، فرمولش ساده است. شما نسبت به وضعيت تورم ميزان معتنابهي غر همراه داريد؟ از وضعيت فرهنگي راضي نيستيد؟ سينما رو به تعطيلي است؟ کتاب درش تخته شده؟ بهت گير دادن؟ پس غر نزن راي بده، ديديد، حل شد، باور کن مردم جان همين غرهاي ماست که خواهد غريد، مردم عزيز من، تو مي داني که دوستان عدالت سرخود ما خيلي زحمت مي کشند و واقعاً بي انصافي است اگر با شيوه راي دادنت باعث شوي اين نمادهاي زحمت باز هم چهار سال سختي را بر خود هموار کنند، فکر زن و بچه هايشان باش که چهار سال است اينها را نديده اند ببين که صبح ساعت چهار رفته اند براي کشيدن زحمت، فردا شب ساعت سه بعد از نصفه شب برگشته اند، دوباره ساعت چهار رفته اند و... همين طور،مردم عزيز من، اين سومين نامه من است به تو در اين سه روز، فردا نامه چهارم و آخر را مي نويسم براي تو. يادت باشد شعار پستخونه تا 24 اسفند اين است اگر مي خواهي بيشتر از اين از اون بالا کفتر نيايه پس «برو دارمت، مي رم منو داشته باش».




----------

مطلب آخري كه حيفم مياد نگم، در مورد ماهي سر سفره هفت سينه... هميشه از ديدن ماهي سر سفره هفت سين دلم مي گيره. تا اونجا هم كه بتونم نمي‌ذارم كسي تو خونه ماهي واسه عيد بگيره. آخه جاي ماهي توي اون تنگ كوچيك نيست... اصلا ماهي تو ايران باستان تو سفره هفت سين نبوده. اين سنتيه كه بعدها از چين وارد هفت سين ايراني‌ها شده. اگه واقعا به فرهنگ ايراني و آريايي اعتقاد داريد بذارين اون ماهي هم زندگي خودش رو بكنه. فرهنگ آريايي هيچ موجودي رو اسير نمي‌خواد... اون هم سر سفره نوروز...




و اين هم آخرين لينك اين پست: يك تراژدي ديگر در ايران

دوشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۶

سلام كرج!



بعد از 5ماه و نيم دوري دوباره به خونه برگشتم. الان بيش از هر زمان ديگه احساس خوشبختي مي كنم... دوست دارم اين لحظه ها رو محكم در آغوشم بگيرم و هزار بار ببوسمشون...!
--------------

برخلاف مشهد، فعلا بلاگر اينجا فيلتر نيست. حالا بلاگر هم امكان راست به چپ نويسي رو به خودش اضافه كرده. هر چند كه واسه من خيلي فرق نمي كنه. خيلي كم پيش مياد از ابزار بلاگ نويسيش استفاده كنم.
تو اين مدت كه نبودم انگاركار و كاسبي Jaxblog هم حسابي خوابيده! احتمالا سرويشون مشكل پيدا كرده. من كه نتونستم مطلبي بفرستم بهش.

كلوب هم بعد از رفع فيلترينگ كوتاهش، دوباره فيلتر شد! معلوم نيست تو اين كشور چي مي‌گذره.


دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۶

بلاگر ديگه چرا؟

نمي دونم چرا بلاگر ديگه بالا نمياد. فكر كنم فيلتر شده. دلمون به همين يكي خوش بود.... اما انگار اين هم رفت تو ليست سياه!

پنجشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۶

امون از تعطیلی بی موقع!

بعد از چند وقت کمی از درس امتحان ها راحت شدم. اگه این تعطیلی های قبل و بعد از تاسوعا و عاشورا پیش نمی یومد الان شاید خونه بودم. ولی حالا به خاطر امتحان های لغو شده باید اینجا بمونم. بعد از اون هم که انتخاب واحد و شروع کلاس هاست. فکر نمی کنم اصلا بتونم خونه برم.

از اینجا واقعا خسته م.

امتحان «سیگنال و سیستم» رو هم اصلا خوب ندادم. مگر اینکه خدا یه لطفی بکنه....

دیروز که از امتحان برگشتم به خوابگاه دیدم بچه های اتاق همه رو تختاشون دراز کشیده بودند. اونها هم قبل از من امتحان داشتند. امتحان اونها هم خیلی سخت بود. اون هم با یه استاد خیلی عقده ای. وقتی وارد اتاق شدم حسابی بغض کرده بودم. بچه ها از امتحانم پرسیدند و من گفتم:«خیلی بد بود. شما چی کار کردید؟»

دیدم یکیشون واقعا دپرسه. رفتم پیشش. یه دفعه بغضش ترکید و تا می تونست گریه کرد. انقدر دلداریش دادم که بغض خودم یادم رفت!!

عصر هم چون قبلا بهش قول داده بودم باهاش بیرون رفتم. این بیرون رفتن واقعا لازم بود. خیلی حال و هوامون رو عوض کرد.

--------------

چه قدر بد شد که نمی تونم کرج برگردم. اول ترم کلی خوشحال بودم که می تونم روز 5بهمن کرج باشم. 5بهمن یه روز به یاد موندنی واسه من و یکی از صمیمی ترین دوستامه. سالروز شروع دوستی مون! شاید مسخره باشه. ولی واسه ما خیلی عزیزه. یکی دو سال بعد از آشناییمون، وقتی که دوستیمون جون گرفته بود، خیلی دنبال این بودیم که تاریخ دقیق دوستیمون رو به یاد بیاریم. واسه همین تو همه دفتر خاطره هام گشتم تا تاریخ اولین برخورد و آشنایی رو پیدا کنم. بعد از به دست آوردن کلی مدرک و سند فهمیدیم که این روز عزیز 5 بهمن بوده!

امسال تابستون، یه شب وقتی داشتیم تلفنی حرف می زدیم گفت:« می دونی امروز چی کشف کردم؟!!»

گفتم:«چی؟!»

گفت:« امسال 5بهمن مطابق با دهمین سال دوستیمونه!!!»

-«واقعا؟ وای خدایا چه قدرزود گذشت... نمی تونم باورکنم...کاش امسال یه جشن درست حسابی واسه خودمون بگیریم...»

آره، خیلی زود گذشت. آرزو می کنم این دوستی تا ابد پایدار باشه.

موقع انتخاب واحد سعی کردم یه جوری انتخاب واحد کنم که امتحان هام تا قبل از 5 بهمن تموم شه. اگه همه چی درست پیش می رفت من امروز می تونستم خونه باشم... ولی خب نشد.

دوست نازنین من... همیشه دوستت دارم... برات بهترین آرزوها رو دارم... دوست دارم تو رو هر روز موفق تر و شادتر ازقبل ببینم. تو لیاقت بهترین ها رو داری. به این دوستی افتخار می کنم و از خدا می خوام که عمیق تر و پایدارتر از قبل قرارش بده.

یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶

برف خوب يا برف بد؟

خواستم از زمستون سفید و قشنگی برفش بنویسم، ولی پشیمون شدم. زمستون هم فقط واسه بعضی ها قشنگه. واسه کسی قشنگه که می تونه تو سرمای زمستون کنار بخاری، شوفاژ، شومینه و... بشینه و یه نوشیدنی داغ دستش بگیره و از پنجره بارش زیبای برف رو تماش کنه. واسه کسی قشنگه که لباس های گرم زمستونیش رو تنش می کنه و همراه دوستان و خونوادش با روی خندون و هیجان زده از سفیدی زمین و درخت ها، آدم برفی میسازه، برف بازی می کنه و...

اما واسه اونی که تو این سرمای سیاه، سرپناهی نداره، چیزی واسه گرم کردن نداره، پولی واسه تعمیر سقف و دیوار ترک خورده ش نداره، زمستون همه ش فلاکت و مصیبته.

هم اتاقیم می گفت:« حیوونها تو زمستون چی کار می کنن؟ پرنده ها چه جوری خودشون رو تو این سرما گرم می کنند؟» گفتم:« خدای اونا هم بزرگه...» ولی می دونستم که خیلی از پرنده ها به خاطر گرسنگی تو این سرما می میرند.

آرزو می کنم هیچ کس بی سرپناه و گرسنه نباشه. اون هم تو کشوری که با کوچکترین برف و بارون همه چیش تعطیل می شه.

-------------------------------

نمی دونم چرا این چند وقت همه کارهام به هم گره می خوره. از طرفی هنوز نمی دونم کی می تونم برگردم کرج. تاریخ امتحانها هم که انگار رو هواست! هر روز یه چیز می گن. فکر کنم قراره نوروز رو هم در کنار دوستان تو خوابگاه جشن بگیریم!!!

ترم دیگه هم اتاقی هام هم عوض می شن. دلم واسه شون تنگ میشه. خاطرات زیادی باهاشون داشتم... خیلی چیزها در کنار هم یاد گرفتیم. دوست داشتم ترم آخر رو هم در کنار هم باشیم. ولی انگار قسمت نیست.


زندگی تو خوابگاه، اون هم تو این شهر، با همه سختی هاش سراسر تجربه بود. تجربه هم زیستی با آدمهای مختلف با عقاید متفاوت. هر چند که بعضی چیزها ارزش تجربه کردن رو هم ندارن.


نمی خوام آدم بدبینی باشم. ولی انگار زندگی من و به سمتی پیش می بره که برخلاف گذشته فکر کنم. یه زمانی نسبت به همه خوشبین بودم مگر اینکه عکسش ثابت بشه. و حالا دارم به این نتیجه می رسم که به همه بدبین باشم مگر اینکه عکسش ثابت بشه.

بگذریم... برم به کارهام برسم. کلی درس دارم که بخونم. «سیگنال و سیستم ها» درس سنگینیه.ولی با اینکه همه می گن درس به درد نخوریه، و البته ظاهرش هم همین طور نشون می ده، من فکر می کنم اگه خوب یاد بگیریم درس جالب و مفیدی باشه. فکر می کنم بی ارتباط با شبکه های کامپیوتری هم نباشه. با این حال واقعا سخته. مخصوصا که استادش هم این ترم کلی نقشه داره واسمون!

*****************

چتر قرمز مال من بود اما او زودتر از من آن را بر مي داشت.آن روز صبح هم که باران به شدت مي باريد زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت. از شدت عصبانيت تا سر خيابان دنبالش رفتم چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم. وقتي چتر را باز کردم دلم شکست. او هر روز چتر سوراخ مرا با خود مي برد و چترش را براي من مي گذاشت.

******************

پنجشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۶

يلدا

چه قدر دوست دارم شب يلدا كنار خونوادم بودم...
حتي اگه اون شب تو خوابگاه سراسر جشن و شادي باشه...

شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶

امتحان معماري

آخیش... این امتحان میان ترم معماری کامپیوتر هم تموم شد! چند دقیقه از اتمام امتحان می گذره که تصمیم گرفتم بیام و اینجا رو آپدیت کنم.

چند روز قبل از امتحان بچه ها شایعه کردن که استاد قراره این امتحان رو خیلی خیلی سخت بگیره. آخه این ترم خیلی کلاسهاش نامنظم شده بود. بچه ها یا دیر میومدن یا همه ش کلاسش رو دو در می کردند! کلاس حل تمرینش هم اصلا طرفدار نداشت. مخصوصا که جلسه آخر حل تمرین، فقط 3 نفر تو کلاس حاضر شدند. استاد حل تمرین هم حسابی داغ کرد و کلاس رو تشکیل نداد!!! بعد هم شکلایتش رو پیش استاد برد. نمی دونم چرا هیچ کس از این استاد حل تمرین خوشش نمیاد! من که مشکلی باهاش ندارم. خیلی هم دوست داشتم سر کلاسهاش باشم ولی با یکی دیگه از درسهام تداخل داشت. من معمولا سر کلاسهای حل تمرین نمیرم. ولی واقعا دوست داشتم سر این یکی حاضر باشم. (الان که داشتم اینا رو می نوشتم خود استاد حل تمرینه سر یکی از این کامپیوترهای کناریم ایستاده بود و با دوستش حرف می زد! کاش اینجا رو می خوند شاید یه نمره ای .... چیزی...!!!! )

با همه اینها امتحان امروز خوب بود. دست کم من امتحانم رو خوب دادم. بقیه رو نمی دونم... هر چی می دونستم به هم خوابگاهیم که کنارم نشسته بود گفتم... یه روز هم نوبت ما میشه دیگه!!!!

-----------------------------------------------

بالاخره برادرم موفق شد چند روز پیش باهام تماس بگیره!!! از اول ترم تا حالا اولین بار بود که تونستم جواب زنگش رو بدم! اصلا این موضوع به یه قضیه خنده دار تبدیل شده بود! نمی دونم چرا هر دفعه این داداشی ما به گوشیم زنگ می زد یا گوشیم سایلنت بود، یا شارژش تموم شده بود و خاموش بود، یا اصلا من تو اتاق نبودم و نمی فهمیدم که زنگ زده! بعضی وقتها هم که سر کلاس بودم و مجبور بودم ریجکتش کنم! مادرم می گفت خب حالا تو بهش زنگ بزن! من هم می گفتم: " نه! می خوام ببینم کی این طلسم می شکنه!!"

تا اینکه چند روز پیش که داشتم شام درست میکردم، وقتی از آشپزخونه به اتاق اومدم احساس کردم یه صدایی داره از ته چاه میاد. خوب که گوش دادم دیدم صدای گوشی خودمه!!! ( چون بچه ها خواب بودن صداش رو کم کرده بودم)

گوشی رو که برداشتم دیدم بله! خود خودشه!!

وقتی کمی با هم صحبت کردیم و من کمی از درس و دانشگاه و آینده کاری نامعلوم و از این چیزها حرف زدم ، با لحن خیلی متعجبی گفت:" وای...... تو چرا اینجوری شدی؟ پس اون همه اعتماد به نفست کجا رفته؟ چرا انقدر بدبینی به همه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه کم مثبت فکر کن..." گفتم:" هان؟ نه بابا! بدبین چیه! خب حقیقت همینه دیگه..." اون هم گفت:" این حرفها چیه! اصلا درست و زودتر بخون و تموم کن و برگرد! همش نشسته فکر می کنه... از بس فکر کردی اینطوری شدی دیگه... "

نمی دونم... شاید حق با اون باشه... شاید واقعا من بدبین شدم. ولی... راستش یه کم از خودم خسته شدم...

-----------------------------------------------------------

نمایشگاه کتاب مشهد هم هفته پیش تموم شد. من هم تونستم دو بار از نمایشگاه بازدید کنم. روز دوم و روز آخر. چیز جالب توجهی نداشت. چندان دلچسب نبود. فقط چون با دوستانم بودم و شیطنت های همیشگی مون باعث شد که خوش بگذره. به قول دوستم ما هر جا که هستیم باید خودمون و نشون بدیم!

تا حالا نشده یه نمایشگاه درست حسابی تو مشهد ببینم. نمایشگاه پوشاکشون که افتضاح بود هر جنس بنجل که رو دستشون باد کرده بود رو واسه فروش آورده بودند.

نمایشگاه کتابشون هم حرفی واسه گفتن نداره.

-------------------------------------------------------------

خاتمی به مشهد اومد، سخنرانی کرد و رفت. خیلی دوست داشتم تو سخنرانیش حضور داشته باشم. دانشگاه که هیچ تدارکی برای دانشجوها ندیده بود. خودم هم اگه می خواستم برم نمی تونستم سر وقت به خوابگاه برگردم...

با آقای خاتمی در مشهد

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۶

شکلات

من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن.... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ... خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید...

گفت "بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی كه دوستیم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م.... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... میخواد بره.... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد...
حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چیكار می كنه؟!

چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶

فصلي كه تموم شد...


رو بر می گردانی و لبخند می زنی به هر چه ندانستن است

و تکرار می کنی...

"همیشه بودن با هم بودن نیست..."

و باور می کنی او که نیست هست و تو که هستی پاسخی برای همه تردیدها !

و گم می شوی

در میان باورهایت ، در تمام نبودن هایت

و سکوت می کنی

از ترس از دست دادن ثانیه ها ، از ترس نشنیدن ها

و می گذری !

و چه تلخ بازی به پایان می رسد ...

-------------------------------


واسه نوشتن خيلي حرف دارم. دوست دارم از فصلي بنويسم كه تموم شد. يه فصل از يه داستان ورق خورد. حالا دوباره من موندم و برگه هاي سفيد نانوشته. اصلا نفهميدم چي شد و چه طوري گذشت... ولي مي دونم هيچ چيز بي دليل نبود. همه چي رو قاعده پيش رفت بدون اينكه من اصلا بفهمم.

كاش مي تونستم بيشتر بنويسم. ولي حيف اصلا وقت نيست...


شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۶

قاليچه پرنده

اگه یه قالیچه پرنده داشته باشی
كه بتونه تو رو همه جا ببره ...
فقط كافی باشه كه بهش بگی كجا بره.
اونوقت چیكار می كنی؟
پروازش می دی و خودت سوار بر اون پرواز می كنی؟
ازش می خوای كه تو رو به جاهایی ببره كه هیچوقت ندیدی؟
یا اینكه نه؟ چند تا پرده همرنگ اون می خری و روی زمین اتاقت می اندازیش ... ؟ سیلوراستاین

چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶

"قيصر" هم پر كشيد...

با اينكه تو پاناروما در مورد اين خبر غم انگيز نوشتم ولي باز دلم نمياد اينجا هم يادي از اين شاعر بزرگ و دوست داشتني نكنم. روحش شاد..

سفر ایستگاه


قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود


و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

-----------------------------
اين روزها اصلا حال و هواي خوبي ندارم. دلم خيلي گرفته. فكرهاي جورواجور آزارم ميده. روي هيچ چيز تمركز ندارم.
نبايد بذارم ادامه پيدا كنه...