web 2.0

دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۴

ديگه كافيه

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند


كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند


تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو


تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش


«دي» زماني دارد


و زمستان اجلش نزديك است


من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم


و صداي قدم گل را در يك قدمي


و صداي گذر گرده گل را در بستر باد


و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر


و صداي شعف فاخته را در باران


و صداي اثر باران را بر قوس و قزح


و صداهايي
نمناك
و مرموز
و سبز


عجب آواز خوشي در راه است.



مجتبي كاشاني (م.سالك)


ياد اين شعر به خير در وبلاگ معين !!!


ديگه ناله و زاري از اين انتخابات فايده اي نداره ، خود مردم اين طور خواستند و بايد 4 سال طعم اين انتخاب رو بچشند هر چند به بهايي سنگين.


ديروز هم وقتي بحث انتخابات بين چند تا از دوستان سابقم شد ديگه هيچي نگفتم و سكوت كردم. يكي مي گفت : " اما واقعا اين دفعه واقعا مردم آگاهانه انتخاب كردن!!!!!!!!!!!" اون يكي هم تاييد مي كرد. دلشون و هم خوش كردن به مردي از جنس مردم ! يكي ديگه هم رو به من گفت:" مي گما، به نظر مياد خيلي آدم مومني باشه! نه؟؟؟؟" از حرفش خندم گرفت.


يكي ديگه هم مي گفت: آزادي مي خوايم چي كار! ثروت بايد عادلانه تقسيم بشه !


بحث ادامه داشت . مي گفتن:" ديگه مديران دست و پاشون و يه كم جمع كردن ! همه ترسيدن! " و بعد دوباره كيف مي كردن از انتخابشون.


چه دل خوشي دارن.....


---------------------------------------


حرفهاي ابطحي رو در مورد اين انتخابات بخونيد.


نگاهي به اخبار چند وقت ديگر در چنين روزي !


رئيس جمهور 360 درجه اي ! ﴿ ابراهيم نبوي﴾


فراخواني كروبي براي انتخاب نام حزب﴿اين يكي هم كه انگار انتخابات خيلي بهش چسبيده و به نظرش اومده آدم خيلي مهميه!﴾


سرود جنبش زنان ايران ﴿ سرود قشنگيه﴾


شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۴

تسليت مي گم بر مرگ آزادي

ديروز عليرغم پست قبلي كه نوشته بودم، رفتم راي دادم. هر چي نگاه كردم ديدم دور و برم پر از آدمهاييه كه مي خوان برن به احمدي نژاد راي بدن. هي با خودم كلنجار رفتم و آخر به اين نتيجه رسيدم كه اگه راي ندم و اون رئيس جمهور بشه ، هيچ وقت نمي تونم خودم و ببخشم. براي همين ساعت ۷ عصر بود كه رفتم واسه راي. حوزه راي گيري خيلي شلوغ بود ... مي تونستم حدس بزنم بيشتر آرا به نفع كي داره ريخته ميشه... اين قدر ناراحت بودم كه انگشتم رو اون قدر محكم در جوهر فرو بردم كه بعدا مجبور شدم با سيم ظرف شويي بيفتم به جونش تا اثرش از بين بره!


الآن راديو روشنه...


خبرهاي خوبي نمي شنوم. بغض كرده ام ... اصلا اتفاقهايي كه اين يكي دو هفته افتاده واسم قابل هضم نيست. 


چرا..چرا...چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


بيچاره ايم به خدا...


 

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴

...

ديگه از هر چي انتخاباته حالم به هم مي خوره. نمي دونم چرا بايد بين بدتر و بدترين حتما يكي رو انتخاب كنم؟ نمي خوام راي بدم. همون يه بار بس بود.  الآن هم هيچ كدومشون و نمي خوام...


مردم ما اون قدر به نون شبشون محتاج هستند كه راحت گول ظاهر ساده افراد و حرفهاشون و بخورن.  تا شكمشون سير نشه نمي تونن بهتر از اين فكر كنن.


خدايا ... يه هواي تازه مي خوام......


-------------------


اقبال هم كه به سلامتي توقيف شد. حالا باز هم مي گن سياست قوه قضاييه  درباره مطبوعات تغيير نكرده است.  واقعا حيف از اقبال بود كه توقيف شه.


هزار و يك روزنه: از نشانه های دوره آخرالزمان اين است که مردم برای نجات خود از حيوانات درنده به کوسه پناه ميبرن!


طنز انتخاباتي: چرا ما زنان به احمدي نژاد راي مي دهيم؟!!


 

جمعه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۴

تصميم

امروز مي تونه روز مهمي براي سرنوشت ۴ سال ديگه باشه. بستگي به فكر من و تو داره. اينكه چه طور تصميم بگيريم ، چه طوري فكر كنيم.


اينكه دوست داشته باشيد يك قدم به جلو حركت كنيد ولي ۱۵ قدم به عقب


يا اينكه


قدم به قدم حركت كردن رو ترجيح بدين به واپس كشيدن.


همه ش به من و تو بستگي داره.


و اينكه فراموش نكنيم:


" به جاي لعنت فرستادن به تاريكي، چراغي روشن كنيم"


____________________


گزارش تصويري تحصن زنان در ۲۲ خرداد اين هم يكي ديگه


مرد دوران گذشته ﴿متني جالب در رابطه با هاشمي از وبلاگ بلوف ﴾


يه كار فلش زيبا در مورد انتخابات


در آخر هم يه عكس زيبا كه ربطي به اين بحث ها نداره!!! اين هم يكي ديگه


جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴

زنگ بيداري

عقربه ها آبستن مرگ اند
ساعت را برايم كوك كن
تا در كابوس هايم گم نشوم
آن گاه
آغاز خواهم كرد
زنگ بيدارى ام را با چشمانت.

مختار شكري پور

دوست دارم يك بار ديگه متولد بشم؛ نو بشم... اما دقيقا نمي دونم نقطه صفر كجاست و از كجا بايد شروع كرد. نمي دونم دور ريختن گذشته ها و دوباره از نو شروع كردن كار درستي باشه يا نه اما ترجيح مي دم با گذشته فكرم رو مشغول نكنم.
حس يه آدم سردرگم رو دارم. انگار كه جاده رو اشتباه اومده باشم... يا اين راه ، راهي نبوده كه مي خواستم طي كنم. اينجا همه چيز واسم غريبه. نمي تونم برگردم، چون اين جاده برگشت نداره. فقط بايد يه راه خروجي پيدا كنم؛ شايد هم جاده همينه... خودم بايد بسازمش....
واي خدايا....
كجا راه رو اشتباه اومدم؟

جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴

انتخابات

تنور انتخابات اين روزها خيلي گرم شده! خوش به حال روزنامه ها! حرفهاي نماينده ها رو كه گوش مي دي مي فهمي كه قراره ايرانمون بهشت بشه!!!!!!!!!!!!!!!!! بعضي هاشون هم يه چيزهايي مي گن كه آدم مي خواد از تعجب دو تا شاخ خوشگل رو سرش سبز بشه! آخه يكي نيست بهشون بگه بابا تو اگه خيلي عرضه داشتي تو پست قبلي ت يه كاري واسه اين ملت بدبخت مي كردي...


*هاشمي مي آيد پولدارها خوشحالند يك گزارش تصويري از حمايت خودرويي_خياباني جوانان در مناطق شمال شهر تهران!!!!


*حلقه هواداران معين گرد برج آزادي


113277.jpg


*تبليغات معين روي ماهواره


______________________________


از همه اينها گذشته خبر فتح قله اورست براي نخستين بار ، توسط زنان ايراني هم يكي از خبرهاي داغ اين هفته بود. به نوبه خودم تبريك مي گم!!!!


دختران ايران زمين بر فراز بام دنيا


امداد در آبشار يخي


___________________________


اين مطلب باغ بي برگي خيلي جالب بود واسه همين من هم اينجا مي نويسمش :


زنان خسته
برای خودشان و آقا که نشسته و روزنامه می خواند چای می ريزند. روی مبل پای تلویزيون خوابشان می رود و چای سرد می شود.
زنان احمق
مرد وقتی به خانه می رسد بايد چای تازه دم بخورد.
زنان فمينيست
زنان و مردان برابرند. سر ريختن چای با آقا دعوايشان می شود. از خير خوردن چای می گذرند و بقيه شب را پشت به هم می خوابند.
زنان مازوخيست
تو چای نمی خوری پس من هم نمی خورم.
زنان شيک
خوردن چای را بی کلاسی میدانند.قهوه فوری و نسکافه را ترجيح می دهند. آقا هم هر وقت هوس چای می کند سری به خانه مادرش می زند. (فرض می کنيم که آقای محترمی است و خانه دومی ندارد)
زنان امروزی
چای ريختن وظيفه مردان است. بعد هم خدا نگه دارد تی بگ را.
زنان تنها
برای خودشان چای می ریزند و منت هيچ کس را هم نمی کشند.


_____________


در آخر هم اگه اين و نگم مي ميرم !!! " واي خدا اين عكس چه قدر خوشگله!!!!! "


جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۴

هفته اي كه گذشت...

اين هفته هم تموم شد. با تمام غمش برام قشنگ و به يادموندني بود. من و باش با خودم چه فكرايي مي كردم! شايد حالا بهتر بتونم تصميم بگيرم. حتما همين طوره...


خيلي چيزها رو بايد تغيير بدم. فكرم ، عقيده هام...حتي آرزوها و قصه هام و...هر چي باشه نتيجه ها چيز ديگه اي از آب در اومدن!!!!


حال و روزم دقيقا مثل حال و هواي آسمون روزهاي اين هفته بود! انگار باهام هم قصه بود و هم درد! مي باريدم و مي باريد...ناله كردم و غريد..... و حالا كه آفتابي ام .....آفتاب كرده!!!


___________________


دو روز پيش با ندا پاركي اطراف خونمون با هم قرار گذاشتيم. عصر قشنگي بود. همه چيز قشنگ بود. دويدن بچه ها و بازي كردنشون، زوج هاي دوست داشتني، كبوترهاي تنها... همسايه هايي كه كنار هم دوستانه نشسته بودند...


ندا خيلي هوس تاب بازي داشت!!!! ولي من دوست داشتم فقط بشينم و نگاه كنم. فقط نگاه كنم......احساس خوبي داشتم. ندا هم خوشحال بود كه نسبت به چند روز پيش حالم خيلي بهتر شده. ولي يادم رفت به خاطر رفتار دو شب پيش ازش عذرخواهي كنم. هر چند كه اون خودش هم مي دونست كه حالم خوب نيست از رفتارش هم معلوم بود كه به دل نگرفته .


_____________________


گفتي: سالهاي سر سبزي صنوبر را،
فداي فصل سرد فاصله مان نكن!
من سكوت كردم!
گفتي : يك پلك نزده،
پرنده پندارم
از بام خيال تو خواهد پريد!
من سكوت كردم!
گفتي : هيچ ستاره اي،
دستاويز تو در اين سقوط بي سرانجام
نخواهد شد!
من سكوت كردم!
گفتي : دوري دستها و همكناري دلها،
تنها راه رها شدن است!
من سكوت كردم!
گفتي : قول مي دهم هر از گاهي ،
چراغ ياد تو را در كوچه بي چنار و چلچله
روشن كنم!
من سكوت كردم!
گفتي : سكوت هميشه علامت همسويي ما بود!
من سكوت كردم!
سكوت كردم، اما
ديگر نگو كه هق هق ناغافلم را
از آن سوي صراحت سيم و ستاره نشنيدي!

يغما گلرويي


_________________


فكر مي كنيد چند سال عمر كنيد؟؟؟!!!!


نقشه ايران


چرا وبلاگ ها محبوبند؟ ﴿ فكر مي كنم اين مقاله رو قبلا توي يك روزنامه هم خونده بودم...﴾

*

شما به كي راي ميدين؟؟؟؟؟؟ ﴿ تو سيستم نظر خواهي اين سايت ، در حال حاضر بيشترين راي ، راي سفيد بوده ! ۲۲% درصد راي سفيد و ۲۰% معين رو انتخاب كرده اند.﴾


خاتمي : حكم بازگشت معين را حكم حكومتي نمي دانم!




پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۴

بنان

چند روز پيش كه داشتم مي رفتم خونه يكي از دوستان، راديوي ماشين روشن بود و يه آهنگ زيبا از بنان رو پخش مي كرد. بعد هم مجري برنامه شروع كرد به تعريف از استاد بنان . مي گفت وقتي استاد بنان بر اثر تصادف بينايي يكي از چشمانشون رو از دست دادند، از ايشون پرسيدن از اين حادثه چه احساسي دارين؟ استاد بنان هم گفتند :" با يك چشم هم مي توان دنيا رو زيبا ديد. "


انگار راديو هم مي دونست من چند روزيه كه رفتم تو حال و هواي آهنگ هاي بنان! واسه همين اون برنامه شون رو به معرفي ايشون اختصاص داده بودن!!!!


_____________________________________


انگار جي ميل به كساني كه در اوركات عضو هستند سرويس ميل رايگانش رو ارائه مي ده. اين خبر رو تو اوركات ديدم. ديگه كم كم داره عمومي ميشه. واقعا جي ميل عاليه. سرعت خوب و عالي ، سرويس POP۳ ، امكان Attach كردن نامحدود فايل. امكانات فرمت متن رو هم كه چند وقتيه اضافه كرده. من كه ازش راضيم!!!!! اصلا از گوگل و تمام سرويس هايي كه ارائه داده خوشم مياد!!!! بلاگ اسپوت، جي ميل، اوركات، نرم افزارهاي پيكاسا و Hello ...


______________________________________



درررينگ...
-من هنوز زنده ام
-ولي شما؟ !
-من ؟ همان فرشته اي كه مانده بود زير دست و پا
/ نه ... همان كه قهوه مي خورد توي چشمهاي تو
/ يا همان كه روي خوابهاش راه مي روي شما
- تو هنوز زنده اي؟ نمرده اي؟ چقدر بد!!!
قول مي دهم كه لاي دفترم سقط كنم ترا.
-راستي تو هنوز شعر .. شعر ... شعر... گوش مي شوي
معذرت! .. هنوز گوش مي دهي به شعر هاي آشنا؟
-نه. .... ببين مزخرف چرند، ضد حال، بي شعور
...با تو ام سريش، دود كش، كليد، اژدها


با مني؟ چقدر حرفهاي دلنشين و ناب -
!چقدر خوب! چقدر شاعرانه و مليح و دلربا
!من چقدر عاشقانه دوستت نداري ام
ببين قط.. نكن . قط.. نكن فقط الووو.. عا ..... عا...


ـ بي خيال قط.. نكن ... نكن فقط ترو خدا


فرهاد حامدي


اين شعر فرهاد حامدي من و ياد شعرهاي فاطمه حق ورديان انداخت. در كل دست نوشته هاي قشنگي داره. ولي از اين شعر خيلي خوشم اومد.


اين هم از همين وبلاگه:


وبا نخستين دم ازهوايی که تو در آن نفس کشيده ای
بازدمی خواهم داد از جنس مسيحا.


_______________________________

جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۴

نمايشگاه كتاب

الآن كه دارم اين پست رو مي نويسم ، همزمان به آهنگ هاي زيباي استاد بنان هم گوش مي كنم. واقعا آهنگ هاي بنان انگار از يه دنياي ديگه مياد.....


چهار شنبه اين هفته "21/2/84" بالاخره تونستم برم نمايشگاه كتاب. جاي همتون خالي بود. به قدري خوش گذشت كه فكر نمي كنم هيچ وقت فراموشش كنم!


شب قبلش ناهيد زنگ زد خونمون و گفت كه واسه فردا با هم يه جا قرار بذاريم و بريم نمايشگاه. اينكه چي شد تا تونستم برم خودش كلي ماجرا داره ..... باز هم باورم نميشه ....باورم نميشه كه همه اين اتفاقها با هم افتادند!!!


هر چي بود چهارشنبه صبح به اتفاق ناهيد و ندا از كرج راه افتاديم و حدود ساعت 11 به نمايشگاه رسيديم. برعكس هر سال كه تمام غرفه هاي كتاب رو زير و رو مي كردم ، امسال ، به محض اينكه رسيديم يك راست رفتيم سراغ غرفه روزنامه مورد علاقه مون و تا ساعت 6 عصر هم اونجا مونديم !!!!!


يه روز خيلي قشنگ بود. شايد ديگه هيچ وقت تكرار نشه. با خيلي از دوستان خوبم آشنا شدم ، و خيلي چيزها رو از نزديك ديدم .


تو غرفه مطبوعات ، خيلي اتفاقي با نشريه "امرداد" آشنا شديم كه خيلي برامون جالب بود. از غرفه شون چند تا كتاب و مجله خريديم. اونجا هم خيلي خوش گذشت. نمي دونم چرا هيچ وقت اين نشريه روي گيشه هاي روزنامه فروشي ها ظاهر نميشه؟ مسئول غرفه شون كه مي گفت خيلي از روزنامه فروشي ها اين نشريه رو فقط داخل دكه شون مي ذارن و در ديد عموم قرار نميدن! من كه نمي فهمم چرا بايد نشريه اي كه مجوز داره يواشكي فروش بره !!! اگه شما فهميديد به من هم بگين!!!


دوست داشتم يكي دو تا از مجسمه هاشون رو هم بخرم اما چه كنيم كه ته كيسه خالي بيد!!!!


_____________________


در مورد شعري هم كه در پست قبلي نوشتم ، لازم هست بگم كه اين شعر از سروده هاي نداي عزيزمه. يه شب اين شعر و پشت گوشي تلفن واسم خوند و من هم ازش اجازه گرفتم كه اينجا بنويسمش. هنوز واسش اسم نذاشته. در ضمن تمام شعر رو هم ننوشتم .




یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴

اگر پرسی ز حال من
خوش و شادم ز لطف او
وگر از عشق من پرسی
بگويم خوب می فهمد عطش های پياپی را
اگر از فكر من پرسی
همه فكرم سرانجام خوش دنياست
اگر پرسی ز خواب من ز رويای هميشه تا ابد بيدار من
برايت گويت اين جانم
تمام خواب من او هست، تو هستی، نيكرويی هست
وگر پرسی ز شب هايم
گهی آرام و در فكرم ، گهی شوق پريدن می كند بی تاب و بی خوابم
مداوم فكر او دارم و از او می رسم اينجا، كنار آدم ها
و گاهی می نويسم عشق
كلامی از دل گرمم
اگر اينجا شراری خانمان سوز و بلايی سخت هم باشد
اگر اينجا دهانی به بد گفتن بگردد باز
وگر دنيا غباری پر بلا دارد
وگر پرسی دوباره از دل و جانم
دلم خوشبين به آينده و جانم پر ز اميد است
او تا هست جهان نيك و تمام هستی دنيا ز فرمانش می چرخد

ندا

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

سرم شلوغه ! باور كنين!!!!

چند روزيه كه كمي با برنامه تر شدم. (و البته هدفمند تر !) . اميدوارم تا آخرش همين طوري پيش بره. الآن هم نمي خوام خيلي بنويسم چون كارهاي زيادي واسه انجام دادن دارم!!!
***
نمايشگاه بين المللي كتاب هم كه چند روزه شروع شده. فعلا كه تا اين لحظه نتونستم برم نمايشگاه. با دوستانم قرار گذاشتيم تو همين هفته حتما يه روز با هم بريم نمايشگاه. فكر مي كنم اگه خدا بخواد، امسال خاطره انگيزترين بازديد از نمايشگاه كتاب رو خواهم داشت !!!! ديگه دليلش رو هم نپرسيد!
***

شاخص اميد به زندگي زنان ايران به 71 سال رسيد
جنيفر لوپز رئيس جمهور مي شود!

شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴

بخند و شاد باش و سپاس گزار!!

حس خيلي خوبي دارم. خيلي خوب...!
به قول دوست خوبم ندا، دوست دارم برم بيرون و هواي خوب بهاري رو با تمام وجود حس كنم. بلند بخندم و داد بزنم :‌خدايا دوستت دارم ! خيلي دوستت دارم! ممنونم از اينكه هنوز مي تونم بخندم، نفس بكشم، بدوم، دوست داشته باشم، منتظر باشم و ....
شايد هم كمي زده به سرم!!!! ولي مهم نيست!

*
كارهام خيلي تو هم گره خورده . نمي دونم چي كار كنم. اصلا هيچ چيز طبق برنامه پيش نمي ره. انگار قراره يه اتفاقهايي بيفته. اتفاقهايي كه احتمالا اصلا فكرش رو هم نمي تونم بكنم. من راه خودم رو ميرم...اما نمي دونم تندباد سرنوشت مي خواد من و كدوم طرف بكشونه !!!

*

شوخي با بزرگان (جالبه حتما ببينيد!!! شوخي با كانديداهاي رياست جمهوريه!!!)

مثل اينكه رقابت با گوگل خيلي براي ياهو جدي شده . ياهو براي مقابله با اوركات كه هر چي باشه متعلق به گوگله ، سرويس مشابهي رو با عنوان Yahoo! 360 راه اندازي كرده. اين سرويس امكان به اشتراك گذاشتن عكس و حتي بلاگ نويسي را هم فراهم كرده.

قابيل (مجله ي داستان و شعر)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴

پشه كشي!

هوا هم ديگه رفته رفته داره گرم مي شه. از طرفي سروكله پشه هاي مزاحم هم پيدا شده. خونه ما كه پر از پشه است. خونه قبلي كه معدن سوسك بود و تازه تلاش هاي ما در نابودي اين حشره موذي داشت جواب ميداد كه اومديم اينجا! و حالا بايد واسه مبارزه با اين حشره خونخوار بسيج بشيم !
آدم حرصش مي گيره از اينكه مي بينه چه جوري با خوردن خون آدم زاد و ولد مي كنن! هر چي هم مي كشيشون از رو نمي رن !

ــــــــــ

همين روزها بايد يه مركز مشاوره اي ، چيزي باز كنم! همه ش نشستم پاي درد و دل دوستان. انقدر قصه زندگي ديگران رو شنيدم كه ديگه داستانهاي خودم يادم رفته! واقعا با وجود اين همه قصه هاي جورواجور لازم نيست آدم دنبال موضوع واسه نوشتن بگرده.
اي خدا ..... كاش حس سالهاي پيش باهام بود....اون وقت مي ديدي چه كولاكي مي كردم!

ــــــــــــ
نمي دونم تا حالا شده احساس كنين انرژي خيلي زيادي دارين و دوست داشته باشين يه جوري تخليه اش كنين؟
تا دو ساعت پيش چنين حسي داشتم. دوست داشتم يه مداد بر مي داشتم و روي ديوارهاي اتاق نقاشي ميكردم!!!! آخي... يادش به خير بچگي ها ! نمي دونم چرا هميشه نقاشي رو ديوار برام دلچسب تر از نقاشي روي كاغذ بود. خونواده م هم هميشه تا يه خط كوچيك روي ديوار مي ديدن به من چشم غره مي رفتن.
يه بار صدام زدن و به ديوار اشاره كردن و گفتن:اين چيه آخه رو ديوار كشيدي ؟؟؟
روي ديوار عكس يه كله گنده بود!
اما من اون و نكشيده بودم.
اما گفتن: اگه تو نكشيدي پس كي كشيده؟
من چه مي دونستم كي كشيده ! ولي من نكشيده بودم.
حرفم و باور نكردن.
ولي هنوزم كه هنوزه با خودم مي گم يعني كي اون و كشيده بود؟
من نكشيده بودمش ... باور كنيد!!!
ـــــــــــ

نوشته هاي باغ بي برگي رو خيلي دوست دارم . خيلي روون و قشنگ مي نويسه.

من زن ندارم ولي سيب زميني دارم!

سرنوشت كودك ناپديد شده همچنان در ابهام

ــــــــــــ
ميلاد رسول اكرم(ص) رو به همه شما تبريك مي گم
عيدتون مبارك!

چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴

پاپ جديد


آغاز مجمع كاردينالي براي انتخاب پاپ جديد


البته طبق آخرين خبر كاردينال آلماني به عنوان جانشين پاپ ژان پل دوم انتخاب شده.


دود برخاسته از سيستين سياه بود


”ماجراي اين دود سياه و سفيد هم جالبه ها ! قبلا در موردش چيزي نمي دونستم:
براي گزينش پاپ جديد, نامزد اين مقام بايد اكثريت دوسوم آراي 115 كاردينال حاضر يا به عبارتي دستكم 77 راي را كسب كند.
پيش بيني مي شود, كاردينال ها پس از 33 يا 34 دور راي گيري بتوانند به اكثريت مطلق براي انتخاب پاپ جديد دست يابند. در صورت دستيابي به اكثريت مطلق و انتخاب پاپ جديد دود سفيدي از دودكش كليساي سيكستين به هوا برمي خيزد كه نشانه انتخاب پاپ جديد است و ناقوس هاي كليساي سن پيترو به صدا درمي آيند.“



كاردينال آلماني پاپ شد




















______________________

گوگل و نقشه هاي جديد !


سوسيس منجمد بيني يك انگليسي را شكست


عمليات احداث "باغ كتاب" ارديبهشت ماه آغاز مي‌شود

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۴

خوابيدن در يك تابوت

اكنون كه آموخته ام پنهان كار باشم
‎اكنون كه براى حاصل خود شكننده ام
‎ آيا همچنان تظاهر كنم كه
‎مرگ در كودكى نزديك تر بود؟
‎كودكان با ترس خواب آلود مى شوند
‎و آن هنگام كه مجبور به خوردن هستند، آزرده دل مى گردند
‎اما من ذائقه ام را براى اخم كردن از دست داده ام
‎هر جا كه نگاه كنم، تنها هستم
‎من به آسمان و مزارع مى نگرم، آسمان و مزارع
‎چه چيز ديگرى مى خواهم ‎
ناگهان لوچ نگاه مى كنم
‎مانند يك سلطان نزديك بين كه به انگشتر فيروزه اى
خود مى نگرد.
‎زمين كتابى ديگر است _ بسيار كتابى.
‎من نيز زمين هستم، اين زمين، عزيز، عزيز
‎كه مانند گفت وگو يا موسيقى مرا شكنجه مى دهد.
‎من براى زندگيم مى ترسم، براى زندگيم، پرده تو...
‎زندگى در پطرسبورگ خوابيدن در يك تابوت است.
‎من ديگر كودك نيستم تا گور بتواند
‎ناقص الخلقه اى را تعليم دهد كه دوره خود را كامل كند.
‎نگاه كن، دهان من طعم شيرينى گرفته و
‎شكننده مانند گل رسى قرمز.
من به جاى همه سخن مى گويم تا كه آسمان، آسمان باقى بماند.
‎تو و من براى لحظه اى در آشپزخانه مى نشينيم ‎
نفت سفيد طعم شيرينى دارد.
يك كادر تيز، يك تكه نان‎
چرا اجاق نفتى را محكم تر تلمبه نمى زنى؟
‎تو مى توانى ريسمان ها را جمع كنى و كيسه ها را
‎قبل از صبح گاه گره بزنى
‎آنگاه ما به ايستگاه راه آهن خواهيم گريخت
‎و هيچ كس ما را پيدا نخواهد كرد.


ماندلستام

____________________

شيرين عبادى معاون حقوق بشر معين مى شود!

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۴

نوشتن

يه زماني خيلي به نوشتن علاقه داشتم. هم اهل خاطره نويسي بودم و هم داستان نويسي. به نظرم همه جا پر بود از موضوعاتي كه ارزش نوشتن داشتن. اگه يه موضوع به ذهنم مي رسيد ، تا نمي نوشتمش آروم نمي گرفتم! تمام فكر و ذكرم و مشغول مي كرد. گاهي مي شد به خاطر يه داستان تمام روزنامه ها و مجله هايي كه واسه خودم آرشيو كرده بودم بيرون مي كشيدم و از نو شروع به خوندنشون مي كردم! مي خواستم داستانم واقعي تر جلوه كنه.
اما ديگه از اون روزها خبري نيست. ديگه مثل اون روزها اهل نوشتن نيستم و حتي سالي يك بار هم خاطره نمي نويسم. همه چيز يواش يواش اتفاق افتاد و ديگه حس نوشتن از سرم افتاد.
حالا چند روزه كه دوباره هواي نوشتن كردم. احساس مي كنم خيلي چيزها هست كه مي شه ازشون نوشت. خيلي چيزها هست كه ساده از كنارشون مي گذريم ولي دنيايي براي حرف دارن.
نمي دونم.... شايد يه روزي دوباره با قلم و كاغذ آشتي كردم...شايد هم ديگه هيچ وقت اون روز نرسه!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتابخانه فارسي ﴿حتما ببينيد﴾


شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۴

عيد مبارك

آره عيد مبارك.....
نوروز اومده...ولي نمي دونم چرا من نو نشدم؟؟؟!!!

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۳

چهار شنبه سوري




با نزديك شدن ۴شنبه سوری كه يكی از آيين های قديمی ايرانيها در چهارشنبه آخر ساله ، تصميم گرفتم يه مطلب در مورد اين رسم كهن ايرانی تو اينجا بيارم.


اين طور كه توی كتابهای مربوط به جشنهای ايرانيان باستان و مراسم ايرانيان زرتشتی خوندم جشنی به نام " چهارشنبه سوری " وجود نداشته ، و مراسم ۴شنبه سوری به بعد از اسلام بر می گرده ، و به نوعی از تداخل فرهنگ عرب و ايرانی به وجود آمده . البته قبل از اسلام هم اين مراسم به طور پراكنده و به عنوان پيشواز نوروز در روزهای مختلف انجام می گرفته است.


از آداب چهارشنبه آخر سال می توان به موارد زير اشاره كرد:


۱-آتش افروزی


۲- بلا گردانی


۳- بخت گشايی


۴- فالگيری


۵- شال اندازی و حنا بندان


۶- تهيه آتش و آجيل


﴿ كه البته انگاری تو اين سالهای اخير از اين مراسم بيشتر صدای ترقه و نارنجك و غيره به جا مونده !!!!!!!!! ﴾


مطلب پايينی رو هم از شرق برداشتم:


آيين هاى شب چهارشنبه آخر سال


چهارشنبه سورى بيشتر از هر چيز براى همه ما نوستالژى است. از چهارشنبه سورى هر چه به ياد داريم مراسمى است كه ديگر شباهتى به آيين هاى اين روزها ندارد. چهارشنبه سورى كودكى و نوجوانى ما آتش بود و قاشق زنى و خنده و شادى، اما حالا صدا و انفجار و دود است. هر چند اين مراسم در زمستان برگزار مى شود اما چهارشنبه سورى يك جشن بهارى است كه پيش از رسيدن نوروز برگزار مى شود.


ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدى را با برافروختن آتش و پريدن از روى آن به استقبال نوروز مى روند. ظاهراً مراسم چهارشنبه سورى برگرفته از آيين هاى كهن ايرانيان است كه همچنان در ميان آنها و با اشكال ديگر در ميان باقى ماندگان اقوام آريايى رواج دارد.اما دكتر كورش نيكنام موبد زرتشتى و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد كه چهارشنبه سورى هيچ ارتباطى با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شكل گيرى اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران مى داند.


«در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم. در ايران كهن هر يك از سى روز ماه، نامى ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يكشنبه و.. بعد از نفوذ فرهنگ شبه جزيره وارد ايران شد. بنابراين اينكه ما شب چهارشنبه اى را جشن بگيريم (چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده) خودش گوياى اين هست كه چهارشنبه سورى بعد از اسلام در ايران مرسوم شد.»


«براى ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه (يا هر چهار سال ۶ روز اضافه). «بنابراين، اين آتش چهارشنبه سورى بازمانده آن آتش افروزى ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد براى اينكه اين سنت از بين نرود، نحسى چهارشنبه را بهانه كردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق كردند و شد چهارشنبه سورى.»


بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران، پس از ظهور اسلام است و شنبه و يكشنبه و دوشنبه و... ناميدن روزهاى هفته از زمان رواج آن. شنبه واژه اى سامى و درآمده به زبان فارسى و در اصل «شنبد» بوده است.«سور» در زبان و ادبيات فارسى و برخى گويش هاى ايرانى به معناى «جشن»، «مهمانى» و «سرخ» آمده است.


در ايران رسم است كه پيش از پريدن آفتاب، هر خانواده بوته هاى خار و گزنى را كه از پيش فراهم كرده اند روى بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مى كنند. با غروب آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گردهم جمع مى شوند و بوته ها را آتش مى زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روى بوته هاى افروخته مى پرند، تا مگر ضعف و زردى ناشى از بيمارى و غم و محنت را از خود بزدايند و سلامت و سرخى و شادى به هستى خود بخشند. مردم در حال پريدن از روى آتش ترانه هايى مى خوانند.


زردى من از تو، سرخى تو از من .


غم برو شادى بيا، محنت برو روزى بيا.


اى شب چهارشنبه، اى كليه جاردنده، بده مراد بنده


خاكستر چهارشنبه سورى، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روى آن، زردى و بيمارى خود را، از راه جادوى سرايتى، به آتش مى دهند و در عوض سرخى و شادابى آتش را به خود منتقل مى كنند.


در هر خانه زنى خاكستر را در خاك انداز جمع مى كند و آن را از خانه بيرون مى برد و در سر چهارراه، يا در آب روان مى ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مى كوبد و به ساكنان خانه مى گويد كه از عروسى مى آيد و تندرستى و شادى براى خانواده آورده است.در اين هنگام اهالى خانه در را به رويش مى گشايند. او بدين گونه همراه خود تندرستى و شادى را براى يك سال به درون خانه خود مى برد.


ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاى خانه را از موجودات زيانكار مى پالايند و ديو پليدى و ناپاكى را از محيط زيست دور و پاك مى سازند. براى اين كه آتش آلوده نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مى ريزند تا باد يا آب آن را با خود ببرد.


مردم پس از آتش افروزى مقدارى زغال به نشانه سياه بختى، كمى نمك به علامت شور چشمى و يكى سكه دهشاهى به نشانه تنگدستى در كوزه اى سفالين مى اندازند و هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود مى چرخاند و آخرين نفر، كوزه را بر سر بام خانه مى برد و آن را به كوچه پرتاب مى كند و مى گويد:


«درد و بلاى خانه را ريختم به توى كوچه»


و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيره بختى، شوربختى و تنگدستى را از خانه و خانواده دور مى كنند.


همچنين گفته مى شود وقتى ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت، در روم و بسيارى از كشورهاى اروپايى، روز ۲۱ دسامبر (۳۰ آذر) به عنوان تولد ميترا جشن گرفته مى شد. ولى پس از قرن چهارم ميلادى در پى اشتباهى كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد اين روز به ۲۵ دسامبر انتقال يافت.


غروب، زنان و دخترانى كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوى زيارت و مسافرت، شب چهارشنبه نيت مى كنند و از خانه بيرون مى روند و در سرگذر يا سر چهارسو مى ايستند و گوش به صحبت رهگذران مى سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبت كردن رهگذران تفال مى زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، بر آمدن حاجت و آرزوى خود را بر آورده مى پندارند. ولى اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست.


زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقى با كاسه اى مسين برمى دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مى افتندو در برابر هفت خانه مى ايستند و بى آنكه حرفى بزنند پى در پى قاشق را بر كاسه مى زنند. صاحب خانه كه مى داند قاشق زنان نذر و حاجتى دارند، شيرينى يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغى پول در كاسه هاى آنان مى گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنى چيزى به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد.


خانواده هايى كه بيمار يا حاجتى داشتند براى برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مى كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مى پختند و آن را اندكى به بيمار مى خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مى كردند.


زنانى كه نذر و نيازى مى كردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سورى» از دكان روبه قبله مى خريدند و پاك مى كردند و ميان خويش و آشنا پخش مى كردند و مى خوردند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مى كردند.


امروزه، آجيل چهارشنبه سورى جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سورى شده است.گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روى آن و گفتن عبارت «زردى من از تو، سرخى تو از من» شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سورى است.


منبع:شرق

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۳

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۳

عاشورا

این مقاله رو از ایسنا برداشتم:

سيدجعفر شهيدي معتقد است: اگر مردم بين انتخاب دين و دنيا مخير باشند و خطري هم تهديدشان نكند، هميشه اقليتي بر دين باقي مي‌مانند.
اين پژوهشگر برجسته‌ تاريخ اسلام در گفت‌وگويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ‌درباره واقعه كربلا و مكتب عاشورا متذكر شد: بسياري از مردم، دنيادوستند و دين را هم به زبانشان مي‌آورند؛ اما اين تا وقتي است كه آزمايش نشوند و روبه‌روي خطر قرار نگيرند. هميشه هم همين‌طور بوده است.
او ادامه داد: بعد از پيامبر اكرم (ص) تا نيمه‌هاي اول حكومت عثمان، اين گرايش آشكار نشد؛ ولي وقتي مردم ديدند قدرت‌ها ضعيف شده‌اند، در نيمه دوم حكومت عثمان، ديگر آن عظمتي را كه براي ابوبكر قايل بودند، براي عثمان قايل نشدند و مخالفت‌ها شروع شد. همين است كه سيدالشهدا (ع) مي‌گويد خدايا ما را در مقام آزمايش قرار نده؛ ولي اگر قرار دادي، خودت ما را سربلند بيرون بياور. حالا هم مشخص نيست اگر امام زمان (عج) ظهور كند، چه تعداد از ما بر دين باقي بمانيم و حاضر باشيم جانمان را در راه حق از دست بدهيم.
شهيدي سپس درباره افرادي كه در زمان واقعه‌ي عاشورا بر تپه‌اي مشرف بر كربلا رفته و براي پيروزي امام حسين (ع) دست به دعا برداشتند، اما هيچ كمكي نكردند، گفت: بله، اين عده گفتند نه به جنگ با امام (ع) مي‌رويم، نه در سپاه او قرار مي‌گيريم؛ بلكه تنها دست به دعا برداشتند. اما امام (ع) مي‌گويند هر كه صداي درخواست ياري مرا بشنود و ياري‌ام نكند، بي‌دين از دنيا مي‌رود و اين نشان مي‌دهد كه دينداران واقعي هميشه در اقليت بوده‌اند.
وي ادامه داد: در واقعه‌ي كربلا، عده‌اي براي حضرت سيد‌الشهدا (ع) نامه مي‌نوشتند و عده‌اي براي يزيد؛ اما دسته‌اي هم بينابين هر دو نامه را امضا مي‌كردند. اينان همان منافقان هستند كه گويي هميشه در اكثريتند.

ادامه...