web 2.0

پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۸

بهار

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را...
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

قیصر امین‌پور

جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۸

بينديش به روزهاي...


به روزهاي اندوهباري بينديش كه تسليم‌شدگي را نفرين خواهي كرد؛ به روزهاي ملال؛ و به روزهايي كه هزار نفرين حتي لحظه‌اي را بر نمي‌گرداند.

سمفوني مردگان

دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۸

شايد

شايد زندگي همين باشه...

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۸

باد

هوا ابريه. باد هم پشت پنجره‌ها غوغايي به پا كرده. از صبح همش شعر فروغ ورد زبونمه...

«درخت كوچك من،
به باد عاشق بود...
به باد بي‌سامان...»

حوصله هيچي و هيشكي و ندارم.

دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۸

دوست خوبم، به یادتم

هروقت به یه فروشگاه کتاب میرم بی‌جنبه می‌شم. دلم می‌خواد چند قفسه کتاب رو با خودم کول کنم و ببرم خونه. بعدش هم در اتاق رو ببندم و برم تو حبس... هی بخونم و بخونم و بخونم... گاهی یه کتاب چشمم رو خیلی می‌گیره. خیلی مقاومت می‌کنم که همون لحظه نخرمش. صبر می‌کنم تا ببینم وقتی برمی‌گردم خونه، بعد از گذشت چند روز، هنوز دلم اون کتاب رو می‌خواد یا نه. گاهی در موردش جست و جو می‌کنم و نظر بقیه رو می‌پرسم. خیلی از اوقات هم به احساس خودم توجه می‌کنم.

چند روز پیش با ندا رفتیم به یکی از فروشگاه‌های بزرگ کتاب کرج. مشغول نگاه کردن عنوان کتاب‌ها بودم که چشمم به قفسه‌ای از رمان‌های «علی اشرف درویشیان» افتاد. دوران دبیرستان واسم زنده شد. دختر ایشون هم‌کلاسم بود. ردیف جلویی من بود. با هم صمیمی نبودیم ولی خیلی دوستش داشتم. اون هم من و. عشق می‌کردم باهاش حرف می‌زدم. یه دختر پر انرژی و دوست داشتنی. گاهی واسه بعضی‌ از بچه‌های کلاس کتاب می‌آورد. معمولا بچه‌ها خیلی دیر کتاب‌هاش و بهش پس می‌دادن. یک بار که بهم یک دو تا کتاب داده بود، بعد از دو سه روز که خوندنشون تموم شد واسش پس آوردم. چشاش گرد شد و گفت:«همشون و خوندی؟! چه زود!!!» از فردای اون روز کتابهای بیشتری بهم می‌داد. می‌گفت:«حالا که انقدر تند می‌خونی واست تند تند کتاب میارم!». خیلی از کتاب‌های پدرش که دیگه چاپ نمی‌شد رو واسم می‌آورد.

یاد صبح دلپذیری افتادم که لبه یکی از باغچه‌های کوچیک مدرسه نشسته بودم. یه دفعه از پشت باغچه یواشکی غافلگیرم کرد و با اشتیاق دستشو دور گردنم حلقه کرد. از دیدنش خیلی ذوق کردم. (اون سال تو کلاس ما نبود و کمتر می‌دیدمش)

تا اونجا که یادمه فقط یه دوست صمیمی داشت که اون هم همراه خانواده‌ش از ایران رفته بودند. ما هم شاید با هم صمیمی نبودیم ولی خاطرات خوب و قشنگی از هم داریم که لااقل من با به یاد آوردنشون سرشار از شور زندگی میشم... نمی‌دونم اصلا اون من و به خاطر داره یا نه ولی من خوشحالم که تو زندگیم با دختری نازنین مثل اون آشنا شدم.

دلم براش تنگ شده. دوست دارم بدونم کجاست و چی کار می‌کنه.

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

نمي‌خواستم اينطوري باشم


شيطونه مي‌گه قيد همه چي رو بزنم... چقدر كم طاقت شدم. چقدر زود خسته ميشم و مي‌خوام كنار بكشم. چقدر ضعيف شدم. چقدر حساس شدم. يه زمان خودم و بااراده‌ترين دختر مي‌دونستم. از اون روزها خيلي گذشته.

چه روزهايي داشتم اين چند وقت. شايد تازه شروعش باشه.

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۸

هواي ابري دلم

خدايا... دوست دارم يه جاي دنج گير بيارم و زار زار گريه كنم.......

از هيشكي هم جز خودم شكايتي ندارم... حتي از تو خداي من...

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۸

همیشه بهترین پست‌هایی که می‌تونم اینجا بنویسم تو ذهنمه و معمولا بیشترشون هم موقع خواب و تو تاریکی شب به ذهنم هجوم میارن. تو اون لحظه‌ها اگه کاغذ و قلم دستم باشه یا اگه کامپیوترم کنارم باشه شاید بهترین مطالبم رو بنویسم. ولی تا صبح روز بعد، از هیچ‌کدوم اثری نمی‌مونه یا شاید دیگه اثری از اون حس و حال باقی نمی‌مونه.

*
احساس می‌کنم این وبلاگ یه کم قدیمی شده. کاری با سن و سالش ندارم. اما بیشتر نوشته‌های اینجا به روزهایی برمی‌گرده که زمین تا آسمون با الآنم فرق می‌کردم. خب من خیلی عوض شدم. نوع فکر کردنم، اعتقاداتم، احساساتم و... و شاید وقتش باشه که یه بلاگ جدید واسه این منِ جدید بسازم.

نمی‌دونم... شاید هم به جای این کار، به وقتش حال و هوای اینجا رو عوض کردم. هم قالب وبلاگ، هم فضای نوشته‌ها و هم این تاخیر در نوشتن رو.


اشتباه نکن


نمی‌دونم چرا بعضی‌ها به زور می‌خوان بین تو و خودشون نقاط اشتراک و تفاهم پیدا کنند. زوری که نیست

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۸

از من عاشق‌تر نيست

از من عاشق‌تر نيست، اون كه اومد از راه

همه چي رو ميشه، همين امروز فردا



از من عاشق‌تر نيست، اون كه گل گفت با تو

من كمي مغرورم، نمي‌گم حرفامو



از من عاشق‌تر نيست، اون كه خامت كرده

من كه دلدادم؛ اون، چي به نامت كرده؟



اگه من دستاتو كم نوازش كردم

در عوض از عكست، تو رو خواهش كردم



اگه من چشمامو از تو مي‌دزيدم

توي قلبم، عشق و، به تو مي‌بخشيدم



به تو ايمان دارم، عاشقت بي دين نيست

نميگم زيبايي، كه ملاكم اين نيست



از من عاشق‌تر نيست، اون كه خامت كرده

من كه دل دادم، اون، چي به نامت كرده؟



تو خواب و بيداري بودم كه صداي آشنايي شنيدم، صداي ماني رهنما. خواهرم آهنگ جديدش رو دانلود كرده بود. تو همون خواب و بيداري با گفتم: «ماني رهنماست؟ مگه نه؟»
خواهرم با تعجب برگشت.
«فكر مي‌كردم خوابي. آره خودشه. چه زود صداش و مي‌شناسي!»
عاشق ترانه‌هاش هستم. از بهترين‌هاي پاپ ايرانه. خيلي قبولش دارم. هم صداي گيرا و زيبايي داره و هم ترانه‌هايي كه انتخاب مي‌كنه بي‌نظيره.

اين هم لينك دانلود ترانه «از من عاشق‌تر نيست»- ماني‌رهنما

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۸

شوخي خدايي

خدا هم امروز باهام خنديد

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۸

از قضا آيينه چيني شكست

پنجره اتاقم بازه. باد مرتب پرده رو كنار مي‌زنه. چند دقيقه پيش پرده كنار رفت، دور آينه روميزي پيچيد و اون و زمين انداخت. آينه شكست. اين آينه رو دوست داشتم.

نمي‌دونم چرا اينقدر غصه‌ام گرفت.


شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

بهار

اي دختر بهار حسد مي‌برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستي تو را
با هر چه طالبي به خدا مي‌خرم ز تو...

http://www.sharemation.com/tanhatarinsetareh/31425060.jpg

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

روزي غم‌انگيز

قطره اشکی شدی در گوشه چشمانم ‏
زمانی بودی و ‏
حالا نیستی ‏
با احترام خم می‌شوم ‏
و یک شاخه گل سرخ می‌گذرام
بر مزار گذشته ‏
و روز ‏
روزی بسیار غم‌انگیز است...‏


رسول یونان

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷

طرح زندگي

يه روز به يه دوستي مي‌گفتم: اگه همين الآن بگن بيا زندگيت رو نقاشي ‌كن، مي‌تونم اين كار رو انجام بدم. طرح زندگي‌م رو خوب بلدم.
زمان زيادي از اون روز مي‌گذره، ولي هنوز سر حرفم هستم؛ البته طرح امروزم بسيار ساده‌تر و كاملا متفاوت از اون زمانه. امروز اگه بخوام زندگي رو طراحي كنم، تنها يك دايره مي‌كشم. از نقطه‌اي شروع مي‌كنم، و آن‌قدر مي‌‌كشم تا به همون نقطه آغازين برگردم. زندگي همش همينه.
تو اين چند سال خيلي چيزها رو تجربه كردم. از رفتارها گرفته، تا مكان‌ها و آدم‌هاي مختلف. هر چند كه هميشه جا براي تجربه هست و هميشه چيزهاي زيادي براي ياد گرفتن و حس كردن وجود داره ولي يه وقت‌هايي سرت رو كه بلند مي‌كني مي‌بيني پس از اين همه راه و دور زدن و جاده عوض كردن و... رسيدي به جاي اولت. (با نوشتن اين جملات، ناخودآگاه داستان «كيمياگر» از «پائولو كوئليو» به ذهنم اومد. هر كي اين كتاب رو خونده باشه مي‌فهمه چرا)

-----------------------

هي سرنوشت! يادته يه روز به باختم اعتراف كردم؟ اما اين دفعه نذاشتم شكستم بدي. اين دفعه جلوت ايستادم. قدرتم رو نشون دادم. شايد اين بار هم نبرده باشم اما بازنده هم نبودم. اين دختر به لطف خداي خودش قوي‌تر شده.

صداي ورق خوردن برگ‌ها رو مي‌شنوم...
يك فصل ديگه هم ورق خورد...

پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۷

آرزوهاي كوچكي كه فراموش نمي‌شوند

چه احساسي به آدم دست مي‌ده وقتي مي‌بينه چيزي كه چند دقيقه پيش،‌ يا يكي دو روز پيش آرزو كرده، انقدر سريع، بدون اينكه متوجه باشه، برآورده شده؟ گاهي اوقات حتي اسم آرزو هم نميشه روشون گذاشت... يه لحظه به ذهنت خطور مي‌كنن و ميرن... حتي شايد خودت هم خيلي زود فراموششون كني... ولي وقتي مي‌بيني چه قدر زود به اون خواسته كوچيكت رسيدي... شادي عجيب و خاصي بر روحت حاكم ميشه. شايد هم از اينكه مي‌فهمي خداي تو در همه لحظه‌هاي تو حاضره، به طوري كه حتي به خواسته‌هاي كوچيك تو هم توجه مي‌كنه، احساس آرامش مي‌كني. مي‌فهمي كه اصلا تنها نيستي. مي‌فهمي كه اگه يه وقت، آرزوهاي بزرگترت به همين زودي زود برآورده نمي‌شن، به اين دليل نيست كه نمي‌خواد برآورده‌شون كنه؛ بلكه شايد زمانش نرسيده... يا ماموريت تو،‌ تو اين دنيا چيز ديگه‌ايه... يا اصلا اين خواسته به صلاح تو نيست.

پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۷

خسته نشو سايه‌نشين

ترانه زيباي «امير كريمي» رو بايد چندباره و چندباره واسه خودم زمزمه كنم...

جون بگیر ای من مرده، ای به سایه سر سپرده
بگو کی واژه عشقو از دل حافظه برده
چه کسی سایه سنگین کشیده رو تن مهتاب
من چشامو جا گذاشتم توی رخوت کدوم خواب

منو بسپار به ترانه، به یه آواز، به یه فریاد
کاری کن قاصدکامون گم نشن تو کوچه ی باد
نذار از صدا بیفتم تو سکوت بی مروت
همیشه یه دنیا حرفه پشت نقطه چین وحشت

خسته نشو سایه نشین، تا ته شب حوصله کن
بغض غریب غربتو واژه به واژه گریه کن

زنده شو ای من خسته، بگو کی راهتو بسته
قلب این آینه دارو بگو سنگ کی شکسته
توی این قحطی آواز، یه ترانه یار من باش
توی زمحریر قصه شعله بیدار من باش

من رو قله های آواز، سکوت و چله نشستم
لحظه شرم حقیقت، جای آینه ها شکستم
آخه وصف نفسم نیست اول حنجره مردن
بهترین جای ترانه تن به بی حرفی سپردن

خسته نشو سایه نشین، تا ته شب حوصله کن
بغض غریب غربتو واژه به واژه گریه کن...

«يغما گلرويي»

-----------------------------------
"اوباما" در انتخابات آمريكا پيروز شد، "كردان" از وزارت بركنار شد، "شهروند امروز" توقيف شد...
و من ديگه حوصله شنيدن و پيگيري اخبار رو ندارم.
همه چيز تو اين دنيا يه بازيه... يه بازي كه خيلي زود تموم ميشه...

چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷

مگر چند بار...



«پيله‌هاي بسياري ديده‌ام
آويزان از درختي
در جنگل‌هاي دور
افتاده بر لبه پنجره
رها در جوب‌هاي خيابان.
هرچه فكر مي‌كنم اما
يك پروانه بيشتر در خاطرم نيست.
مگر چند بار به دنيا آمده‌ايم
كه اين همه مي‌ميريم؟
چند اسكناس مچاله
چند نخ شكسته‌ي‌ سيگار
آه ، بليت يك‌طرفه!
چيزي غمگين‌تر از تو
در جيب‌هاي دنيا پيدا نكرده‌ام.
...»


«گروس عبدالملكيان»

جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

كمي با خودم

اينكه هر كس چه رفتاري با تو داره،‌ چه طور باهات حرف مي‌زنه، در موردت چي فكر مي‌كنه و... همه و همه ارتباط مستقيم با رفتار خودت داره. اينكه خودت رو چه طور به اون شخص نشون دادي. گاهي يكي در موردت برداشت اشتباهي داره، ولي بيشتر از اينكه اون و مقصر بدوني، بهتره يه نگاهي به حرف‌ها و رفتارهاي خودت با اون شخص بندازي. شايد خودت كاري كردي كه اون اين‌جوري فكر مي‌كنه.
دلم از دست كسي گرفته... ولي خودم و مقصر مي‌دونم.
يه بار مادرم حرف قشنگي زد كه تا آخر عمرم آويزه گوشم مي‌كنم... گفت:«زندگي‌ها با هم فرق مي‌كنن. زندگي كسي رو با كسي مقايسه نكن.»
هر كس با توجه به شرايط تربيتي، خونوادگي، جغرافيايي و... كه تنها مربوط به خودش و خونوادش مي‌شه زندگي مي‌كنه. نمي‌شه انتظار داشت همه مثل هم رفتار كنن،‌ مثل هم زندگي كنن، يا حتي مثل هم فكر كنن. چه خوبه قبل از اينكه از رفتار يا مدل زندگي يك نفر تعجب كنيم اول خودمون رو به جاي همون شخص و شرايطي كه باهاش زندگي مي‌كنه قرار بديم، بعد نظر بديم.

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۷

من و تجارت D:


برادر جان مي‌خوان از خواهرشون يك Business Man (ببخشيد Business ٌWoman :دي) بسازن!
از تلفن امشبش و حرف‌هايي كه پشت گوشي زد يكه خوردم!