web 2.0

چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶

فصلي كه تموم شد...


رو بر می گردانی و لبخند می زنی به هر چه ندانستن است

و تکرار می کنی...

"همیشه بودن با هم بودن نیست..."

و باور می کنی او که نیست هست و تو که هستی پاسخی برای همه تردیدها !

و گم می شوی

در میان باورهایت ، در تمام نبودن هایت

و سکوت می کنی

از ترس از دست دادن ثانیه ها ، از ترس نشنیدن ها

و می گذری !

و چه تلخ بازی به پایان می رسد ...

-------------------------------


واسه نوشتن خيلي حرف دارم. دوست دارم از فصلي بنويسم كه تموم شد. يه فصل از يه داستان ورق خورد. حالا دوباره من موندم و برگه هاي سفيد نانوشته. اصلا نفهميدم چي شد و چه طوري گذشت... ولي مي دونم هيچ چيز بي دليل نبود. همه چي رو قاعده پيش رفت بدون اينكه من اصلا بفهمم.

كاش مي تونستم بيشتر بنويسم. ولي حيف اصلا وقت نيست...


شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۶

قاليچه پرنده

اگه یه قالیچه پرنده داشته باشی
كه بتونه تو رو همه جا ببره ...
فقط كافی باشه كه بهش بگی كجا بره.
اونوقت چیكار می كنی؟
پروازش می دی و خودت سوار بر اون پرواز می كنی؟
ازش می خوای كه تو رو به جاهایی ببره كه هیچوقت ندیدی؟
یا اینكه نه؟ چند تا پرده همرنگ اون می خری و روی زمین اتاقت می اندازیش ... ؟ سیلوراستاین

چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶

"قيصر" هم پر كشيد...

با اينكه تو پاناروما در مورد اين خبر غم انگيز نوشتم ولي باز دلم نمياد اينجا هم يادي از اين شاعر بزرگ و دوست داشتني نكنم. روحش شاد..

سفر ایستگاه


قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود


و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

-----------------------------
اين روزها اصلا حال و هواي خوبي ندارم. دلم خيلي گرفته. فكرهاي جورواجور آزارم ميده. روي هيچ چيز تمركز ندارم.
نبايد بذارم ادامه پيدا كنه...

چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۶

این رفاقت کسل کننده...

این رفاقت کسل کننده را نمی خواهم

- مانند رفاقت دست و مسواک -

که هر روزش به آغوش می کشد

بی که حتی رنگش را بداند!

نمی خواهم شبانه در بیشه ها قدم بزنی،

چون کارد در دل کاهوی تازه در شد و آمد باشی،

بی که کسی تو را ببیند!

...

می خواهم همیشه در انتظار من باشی،

چرا که هرگز نخواهم آمد!

می خواهم همیشه مرا دوست بداری،

چرا که من دختر رویاهای تو نیستم

و چیزی جز مرگ را در ضمیرت زنده نمی کنم!

برای همین به وقت دیدن، سایه ام را در آغوشم می کشی!

دوست می داری ثروت مرا،

چرا که زنی بی چیزم!

دوست می داری خشم مرا،

چرا که تنها و بی پناهم!

من آن دروغم که شک را بر نمی انگیزد!

می خواهم حس های حساب شده را رها کنم

و از هر گفته یی پیرامون عشق خود را کنار بکشم،

تا در میانه ی روزگار

دو روح باشیم

که تنها جدایی

آنها را با هم پیوند می دهد!

«غادة السمان»

شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

ما 4 نفر!!!

از روز اولی که اومدم دانشگاه این پیغام روی در سایت کامپیوتر چسبیده بود تا الان که حدود 1 ماه از دانشگاه می گذره: "تا اطلاع ثانوی اینترنت قطع می باشد." حالا نه اینکه خیلی سرعت اینترنتشون بالاست، همون رو هم قطع کردند. دانشگاهی که اینترنت نداشته باشه درش رو تخته کنن بهتره!!!! (احساس می کنم هیچ کس با این قضیه مشکلی نداره! انگار تو اینجا فقط من معتاد به این دنیای مجازی هستم!!!!)
----------------------------
من نمی دونم چرا همه خوابگاه با اتاق ما مشکل دارند. همیشه واسه من و هم اتاقی هام سوال بوده که آخه ما چه هیزم تری به بقیه فروختیم که اینطوری باهامون رفتار می کنند. جالب اینجاست که اصلا ما کاری به کار کسی نداریم. هر 4تامون سرمون به کار خودمونه و اصلا کاری نداریم بقیه چی کار میکنند. کاری نداریم کی کجا میره، با کی میره، چی می پوشه، چی می خونه، چی کار می کنه، کی میره دانشگاه، کی بر می گرده... ولی در عوضش انگاری همه میخوان از کار ما سر در بیارن. حالا اینها به کنار. خدا نکنه کارت به یکیشون بیفته. انقدر واست قیافه می گیرن که خودت از اومدنت پشیمون میشی!!! یا یک جوری می پیچوننت که خودت هم نفهمی چی شد!!! در عوض چندین برابرش ازت توقع دارند. مطمئنا هیچ کدوم بهت سلام نمی کنن یا به اتاقت سر نمی زنن مگر در دو حالت:
1- اتفاق جدیدی افتاده، و حس فضولیشون گل کرده.
2- پروژه ای، جزوه ای، کتابی... خلاصه اینکه یا چیزی می خوان یا باید واسشون کاری انجام بدی!!
اون وقته که حسابی مهربون میشن!!!
هم اتاقی هام معتقدند که خیلی ها به ما حسودیشون میشه!!!! آخه ما تنها اتاقی هستیم که 4 ترم با هم هستیم و بدون هیچ مشکلی هنوز با هم اتاق می گیریم. هیچ کدوم از اتاق ها اینطوری نبودند. بالاخره هر کس یه جا با هم اتاقی ش مشکل پیدا کرده و اتاقش رو عوض کرده. نمی گم ما مشکل نداشتیم. اتفاقا خیلی جاها با هم نمی ساخیتم، بحثمون میشد... قهر داشتیم، دعوا داشتیم... ولی در عین حال فوق العاده غمخوار هم بودیم، هوای همدیگر رو همه جا داشتیم. اگه به هم محبت می کردیم از صمیم قلب بود بدون اینکه هیچ توقعی از هم داشته باشیم. ما 4 نفریم با 4 شخصیت کاملا متفاوت. اخلاق و رفتارمون، عقایدمون، فرهنگمون شاید کاملا با همدیگه فرق کنه ولی مهم اینه که در کنار تمام این تفاوتها یاد گرفتیم کنار هم باشیم، همدیگر رو دوست داشته باشیم و به افکار هم احترام بذاریم.
اگه مشکلی با هم داشتیم نذاشتیم به بیرون از اتاق درز پیدا کنه. همه چیز بین خودمون بود و بس.
البته همه بچه های خوابگاه هم اینطوری نیستند. دخترهای خوب و با شخصیت هم کم نیستند. ولی خب انقدر تو این چند وقت اخلاقهای عجیب و غریب بقیه رو دیدیم که موندیم چی بگیم!
---------------------------------
دیروز برای چندین و چندمین بار بهمون ثابت شد که "خدا صدای دلهای شکسته رو خوب می شنوه". نمی شه دلی بشکنه و خدا به راحتی ازش بگذره. هیچ وقت نمیشه... حتی اگه اون شخص خودش فراموش کنه خدا یادش نمیره...
--------------------------------

پنجشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۶

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد...

سحرگاهان که در خوابی

تو را من لینک خواهم کرد

به بقال محل هم لینک خواهم داد

به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید

مرا هک کن

خیالی نیست

دوباره آی دی از نو

و روز از نو

تمام شب به روزم من

و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

و با فیلتر شکن یک روز

وبلاگ خدا را باز خواهم کرد.


* شعر علیرضا قزوه *

جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۶

...

پيوند رشته‌ها با من نيست.


من هواي خودم را مي‌نوشم.


و در دوردست خودم، تنها، نشسته‌ام.


انگشتم خاك‌ها را زير و رو مي‌كند


و تصويرها را به هم مي‌پاشد، مي‌لغزد، خوابش مي‌برد


تصويري مي‌كشد، تصويري سبز، شاخه‌ها، برگ‌ها.


روي باغ‌هاي روشن پرواز مي‌كنم.


چشمانم لبريز علف‌ها مي‌شود


و تپش‌هايم با شاخ و برگ‌ها مي‌آميزد.


مي‌پرم، مي‌پرم


روي دشتي دور افتاده


آفتاب، بال‌هايم را مي‌سوزاند، و من در نفرت بيداري


به خاك مي‌افتم.



«سهراب سپهري»



خدايا... چه قدر بهت احتياج دارم... تنهام نذار... اي اميد هميشگي من، اي اجابت كننده دعاها، اي مهربان‌ترين، مثل هميشه همه اميدم تويي...

سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶

يه روز قشنگ با يه دوست خوب

تمام يكشنبه به انتخاب واحد اينترنتی گذشت. ترافيك سايت زياد بود و اصلا نمی‌شد هيچ كاری كرد. نمی‌دونم چرا بچه‌ها مدام به من زنگ می‌زدند و از من راه چاره می‌خواستند!!! به هرحال اين مشكل من هم بود. ترم‌های قبل اين‌جوری نبود. به هر حال انقدر با اين خط دايال‌آپ رفتم و اومدم تا اينكه عصر همه چيز درست شد و واحدهايی كه می‌خواستم رو برداشتم.

قرار بود همون روز هم با دوستم به دانشگاهش بريم كه خودش زنگ زد و گفت كه دوشنبه ميره. دوشنبه صبح زود هر دو به سمت تهران راه افتاديم. خيلی وقت بود كه با هم بيرون نرفته بوديم. معمولا به خونه هم رفت و آمد می‌كنيم تا اينكه بخوايم بيرون بريم. هر چی فكر كرديم يادمون نيومد آخرين بار كه با هم بيرون رفتيم كی بوده!!! به احتمال زياد برمی‌گرده به دوره‌ای كه هر دو تازه دانشگاه قبول شده بوديم. اصلا با اينكه با صميمی‌ترين دوستان هم هستيم ولی خيلی كم هم و می‌بينيم يا به هم زنگ می‌زنيم! خيلی جالبه. تو دوره دبيرستان هم در مجموع شايد فقط يك‌سال با هم همكلاس بوديم. بعد رشته‌مون از هم جدا شد، كلاسمون از هم جدا شد، بعد اون به يك مدرسه ديگه رفت... بعد از اون هم كه وقتی هر دو واسه كنكور می‌خونديم خيلی كم با هم در ارتباط بوديم. هر دو همزمان دانشگاه قبول شديم... در دو شهر متفاوت... ولی اين دوری شهرها هم باز ذره‌ای از دوستی و علاقه‌مون به هم كم نكرد. اگه خدا بخواد امسال دهمين سال دوستيمون رو جشن می‌گيريم. اميدوارم سال‌روز دوستيمون اينجا باشم. آرزو می‌كنم اين دوستی برای هميشه پايدار باشه و به همين قشنگی باقی بمونه. خدايا هزار بار ازت ممنونم كه دوستانی بی‌نظير رو سر راه زندگيم قرار دادی. مراقبمون باش.

با اينكه دوستم واسه يه سری كارهای اداری به دانشگاه می‌رفت و كارهای اداری هم خيلی وقت‌گير و خسته‌كننده هستند، ولی در كل روز قشنگی بود. قبل از برگشتن هم امام‌زاده صالح رفتيم و بعد هر دو خودمون و به يه كاسه آش رشته مهمون كرديم!!! خيلی چسبيد!!!

تا باشه از اين روزهای قشنگ ....

----------------------------------

حال تعدادی از مجروحان تصادف اتوبوس شركت واحد وخيم است (خبر غير منتظره و ناراحت كننده ای بود. عكسهای مربوط به اين حادثه رو هم می‌شه اينجا ديد.)

يك زن ايرانی داور مسابقه فوتبال شد

وردپرس فارسی و روز آزادی نرم افزارها (ديروز روز جشن نصب اوبونتو در تهران بود. وردپرس فارسي هم تو اين جشن شركت داشت.)

هنر کاغذ و تا (اریگامی) ژاپنی چه مــــــــــی کند! (حيف نيست آدم هنر به اين قشنگي رو واسه ساحتن اين حشره‌هاي زشت صرف كنه!!! لااقل يه چيز قشنگ‌تر مي‌ساخت!!!)

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶

پاناروما

پاناروما رو هم دوباره راه انداختم. دوست دارم قالبش رو عوض كنم ولي فكر نكنم فعلا وقت پيدا كنم.

ديروز عصر براي خريد بيرون رفته بودم. يه بسته شكلات Morse خريدم واسه ايام خوابگاه! عاشق اين شكلاتم!!! يه دوره كه اصلا معتاد شده بودم بهش! ديروز هم وقتي به خونه برگشتم هي يكي از بسته‌ش برميداشتم، باز مي كردم و....... ههههههوووووممممممممم.... هيچي morse نميشه!!! فكر نكنم واسه خوابگاه چيزي بمونه!

كلي خريد ديگه هم كردم. واي خداياااا! بعضي از اين فروشنده‌ها چه زبوني دارن! آدم شاخ در مياره! از همه جالب‌تر حرف يكي از اين فروشنده‌هاي كفش بود به مشتريش. نمي‌دونم سر چي داشتن با هم بحث مي‌كردن كه اين آقاي فروشنده با صدايي محكم، رسا و مطمئن گفتن:« از كاسب جماعت، صادق‌تر و مطمئن‌تر پيدا نمي‌كنيد!»

---------

دارم سعي مي‌كنم ساكم زياد سنگين نشه. از بار زيادي خوشم نمياد. ولي هر كاري مي‌كنم نميشه! نمي‌تونم خيلي چيزها رو نبرم. آخه همشون ضرورين و لازم مي‌شن!

--------

نمي‌دونم چرا اين چند روزه هيچ خبري برام اون‌قدر جذاب نيست كه اينجا چيزي ازش بگم...

--------

اين گوگل نت بوك هم خيلي كار راه اندازه‌ها! خوشم اومده ازش!



شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۶

كجا باشم بهتره؟!

تمام شب به خوابهاي عجيب غريب گذشت. ترجيح دادم صبح زود بيدار شم تا اينكه ادامه اين خوابهاي عجيب رو ببينم!

تازه داره از جكس‌بلاگ خوشم مي‌ياد كه حالا بايد بذارم برم مشهد. جكس‌بلاگ هم كه فقط با فايرفاكس كار مي‌كنه. وقتي به زندگي تو اونجا عادت مي‌كنم وقت برگشتن به خونه‌ است. وقتي به خونه برمي‌گردم تا چند وقت حسابي جو گير هستم! وقتي هم كه به زندگي تو اينجا خو مي‌گيرم بايد ساكم و جمع كنم و برم!

سرويس عكس ياهو تا چند وقت ديگه تعطيل مي‌شه. به همه ميل زدند كه با عكسهاتون چي‌كار كنيم؟ من هم گفتم ببرشون تو فليكر! جالبه كه با انتقال عكسها به فليكر مفتي مفتي واسه سه ماه كاربر ويژه فليكر شدم! فقط حيف كه فيلتر شده و فقط با پروكسي مي‌شه بازش كرد.


چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

من هم وردپرس مي‌خوام!!!

* اين روزها همه جا صحبت از وردپرس فارسيه! خبرخيلي خوبي بود براي وبلاگ‌نويس‌ها به خصوص دوستداران وردپرس. خيلي دوست دارم امتحانش كنم... فعلا كه نميشه.


* يه هفت هشت ده روز ديگه هم بايد به اميد خدا ساكم رو ببندم و برم مشهد. تابستون خيلي

زود تموم شد. اصلا روزهاي خوب هميشه زود تموم ميشن! از همين الان دلتنگي اين سفر سراغم اومده. اميدوارم اين

دو ترم باقيمونده هم به خير و خوشي تموم بشه.


انتخاب واحدمون هم يكشنبه است. دوستم پيشنهاد كرده يكشنبه رو با هم باشيم و يه سري هم به

دانشگاهش بزنيم. اگه خدا بخواد و اگه اين انتخاب واحد بي دردسر تموم بشه، خيلي دوست دارم باهاش

برم.


* دوست عزيزي كه كامنت مي‌ذاري، لااقل يه نشوني هم از خودت بذار كه بشه بهت جواب داد. نشوني

پروفايلت تو بلاگر هم شخصيه و فقط خودت ميتوني پروفايلت رو ببيني.


یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۶

چند لينك

يك مطلب جالب در مورد «پاسخ استاد علی اكبر دهخدا به دعوت رييس ادارۀ اطلاعات سفارت آمريكا برای مصاحبه با راديو صدای آمريكا»:


صداقت، عشق به مردم و ميهن دوستی را از پيشينيان خود بياموزيم


من كه خيلی خوشم اومد!


قسمتهايی از سخنرانی خاتمی در مراسم نيمه شعبان در مسجد ولی‌عصر:


هشدار خاتمی نسبت به مسائل انتخابات و رد صلاحيت‌ها


حرفهای ابطحی هم در اين مورد شنيدنيه.


شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶

سکان را به من بده



خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید:‹‹آهای دوست داری برای یک مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟››

می گویم:

‹‹البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم ؟
چقدر باید بگیرم ؟
کی وقت ناهاراست ؟
چه موقع کار را تعطیل کنم؟››

خدا می گوید:‹‹ سکان را بده به من! فکر می کنم هنوز آماده نباشی››!!!

سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

«اگه كوسه‌ها، آدم بودن...»

دخترك پرسيد:

اگه كوسه‌ ماهيا آدم بودن، با ماهيا مهربون‌تر می‌شدن؟


و جواب شنفت:

پس چی!


اگه كوسه‌ها آدم بودن،‌

تو دريا واسه ماهيا خونه می‌ساختن و پر خوراكيش می‌كردن!

اگه يه ماهی چيزيش می‌شد... مثلا باله‌ش زخم بر می‌داشت،

هواش و داشتن تا يه وخ نميره!

واسه اين كه دلش نگيره،

زير آب جشنای بزرگ راه می‌نداختن...

آخه ماهی خوشحال از ماهی پكر خوشمزه ‌تره!

تو اون اتاقا واسه ماهيا مدرسه هم درست می‌كردن .

حاليشون می‌كردن چه طوری رو به دهن كوسه‌ها شنا كنن!

اون وَخ بایَس جهت‌يابی‌اَم ياد می‌گرفتن

تا بتونن درست به سمت كوسه‌ها برن!

اگه كوسه‌ها آدم بودن به ماهيا درس اخلاق می‌دادن!

يادشون می‌دادن بهترين كار واسه يه ماهی كوچولو

اينه كه خودش و به يه كوسه پيشكش كنه!

به ماهيا ياد می‌دادن به كوسه‌ها ايمون بيارن و بله قربان بگن!

ماهيا بايس از فكرای چپی جدا می‌شدن و

اگه يكيشون سراغ همچين فكرايی می‌رفت

اون يكيا دبايس كوسه‌ها رو خبر می‌كردن!


اگه كوسه‌ها آدم بودن، ماهيا يه سری‌ام به هنر می‌زدن!

از دندون كوسه‌ها نقاشيای خوشگل می‌كشيدن،

دهن گاله‌ی كوسه‌ها رو مث صحنه‌ی تيارت در می‌آوردن و

نمايشايی راه می‌نداختن كه توشون،

بازيگرايی كه نقش ماهيا رو بازی می‌كردن

با دل شاد تو دهن كوسه‌ها می‌رفتن!

وقت اين شيرين‌كاری آهنگای قشنگم پخش می‌شد!

اون‌وقت تو اونجا مذهبی‌ام راه می‌افتاد كه می‌گفت:

زندگیِ واقعی از تو شيكم كوسه‌ها شروع می‌شه!


اگه كوسه‌ها آدم بودن،‌ماهيا با هم برابر نبودن!

ماهيای بزرگ‌تر كوچيك‌ترا رو نوش جون می‌كردن و

اين واسه كوسه‌ها خوب بود!

چون می‌تونستن لقمه‌ها گنده‌تری رو بالا بندازن!

ماهيايی كه معلم يا مهندس اتاق‌سازی بودن،

مدام به ماهيای ديگه امر و نهی می‌كردن و

اونا هم بله قربان می‌گفتن!


سرت و درد نيارم!

اگه كوسه‌ها آدم بودن،

زير دريا هم قانون وجود داشت!

«برتولت برشت»

---------------------------

شعر بالا رو از كتاب «جهان در بوسه‌های ما زاده می‌شود» نوشتم. اين كتاب گزيده‌ی شعرهای چندين شاعر مشهور دنياست. مترجمش هم «يغما گلرويی» است. ترجمه‌های «يغما گلرويی» هميشه عالی بوده. گزينش شعرها تو اين كتاب هم خيلی خوب بوده. يك نمونه‌اش هم شعر پر مفهموم «اگه كوسه‌ها، آدم بودن...» هست.

---------------------------

* يكی از صميمی‌ترين دوستانم، فوق قبول شده، اون هم «شهيد بهشتی». از صميم قلب بهش تبريك می‌گم و می‌دونم كه لياقتش رو داشت. با اراده و پشتكاری كه اون داره مطمئنم می‌تونه به درجاتی بهتر از اين برسه.

كاش من هم كمی با برنامه‌تر بشم...

---------------------------

* نوشته «آقای الف» عالی بود. علی‌رغم اينكه خيلی‌ها با حرفهاشون مخالفند ولی من نظرشون و تاييد می‌كنم.

* احساس ركسانا از سی‌سالگيش:

فكر ميكردم سی سالگی يعنی نقطه اوج ... يعنی ته زندگی... ته زندگی نه به معنای تمام شدن آن ... نه به معنای افتادن در سرازيری ... بيشتر به معنای رسيدن به آرامش ... پختگی و با تجربگی... وقار... نوعی تفاوت در رفتار ...در گرفتن تصميم ... در عمل كردن....
فكر ميكردم سی سالگی يعنی زمانی كه آسوده بنشينم، لبخند بزنم و بگويم من از خودم راضی هستم .....
حالا در آستانه دهه سوم زندگی واقعيت اصلا راضی كننده نيست.....تفاوت اش با بيست سالگی اين است كه خودم راحت تر ميپذيرم ،...... ميپذيرم كه من همين هستم .....يك انسان با كلی اخلاق های بد و خوب و ملغمه ای از ترس و توانايی و ناتوانی و افسردگی و شادی وغم و خشم و مهربانی و ..... هنوز هم هر شنبه ميگويم من زندگی ام را عوض ميكنم و هر آخر هفته ميفهمم كه پشتكار لازم برای عوض كردن زندگی را ندارم.....

«باغ بی‌برگی»

سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

قناري كوچك خدا

هیچ کس وسوسه اش نکرد، هیچ کس فریبش نداد، او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده دور انداخت.
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه ی بهشت رسید، ایستاد. انگار می خواست چیزی بگوید. چیزی اما نگفت. خدا دستش را گرفت و مشتی اختیار به او داد و گفت: برو، زیرا که اشتباه کردی، اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی، و فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی هست.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش می کرد. شیطان کوچکتر از آن بود که او را به کاری وادار کند. شیطان موجود بیچاره ای بود که درکیسه اش جز مشتی گناه چیزی نداشت.

او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند، او رفت تا کودکانه اشتباه کند.

او به زمین آمدو اشتباه کرد، بارها و بارها. اشتباه کرد، مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز می کند، یا دستش به چیزی می خورد و آن را می اندازد.
فرشته ای سر به هوا که گاهی سر می خورد، می افتد و دست و بالش می شکند.
اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بود که گاهی کسی به تن می کند. اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم و هرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم. سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم.
اما یک روز او بی آنکه چیزی بگوید، لباس های نامناسبش را از تن درآورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او او دو بال کوچک نارنجی هم دارد، دو بال کوچک که سالها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش برمی گردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند، صدایش را می شنویم، زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.


«عرفان نظر آهاري»

جمعه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۶

اديتور گوگل

تو پست قبلی از پيدا كردن اديتور قديمی م گفتم. ولی بعدش به ياد اديتور گوگل افتادم كه تو سرويس Document ارائه داده. اين هم اديتور خوب و قدرتمنديه اما تنها برای زمانی كه می خوای به طور آنلاين ازش استفاده كنی. چون بعضی از گزينه هاش تنها آنلاين كار می كنند. خب... لااقل واسه دوره دانشگاه می تونه مفيد باشه.
-----------------
چند روز پيش ديدم لينك های وبلاگ زهرا كه توسط blogrolling پشتيبانی ميشن همگی نمايش داده ميشن. با خودم گفتم: انگار اين بلاگ رولينگ هم وقتی به من می رسه فيلتر ميشه!!! ديروز وقتی دوباره خواستم لينك های بلاگ رولينگ رو فعال كنم ديدم باز هم فيلتر شده!!! حتی صدای زهرا هم در اومده!
-----------------
دو روز پيش كتاب «زنده به گور» صادق هدايت رو كه مجموعه چند داستان كوتاهه، خوندم. داستان آخری (آب زندگی) شبيه قصه هايی بود كه مادرم، وقتی بچه بودم واسم تعريف می كرد! داستانهايی كه آدم ها و همه شخصيت های قصه به دو دسته خوب و بد تقسيم ميشن. يا خوب خوب يا بد بد! ولی تو دنيای امروز ما اين خوبی و بدی با هم آميخته شده اند و خيلی كم می تونی كسی رو پيدا كنی كه خوب مطلق يا بد مطلق باشه. واسه همينه كه نمی شه در مورد آدمها به راحتی قضاوت كرد. كسی كه تو ازش خوشت نمی آد،‌ واسه يكی ديگه عزيزترين و بهترين ميشه و بالعكس. به نظر من هر آدمی به اندازه خوبيهاش، لياقت دوست داشتن رو داره.
اصلا گاهی تشخيص اينكه چی خوب و چی بده هم خيلی سخته! يه چيز رو تو خوب می دونی و يكی ديگه بد. و همه اينها بستگی به اعتقادات آدم، شرايط زندگی و تجربياتش داره.
-------------------------
ما كسايی كه به فكرمون هستن رو به گريه می اندازيم.ما گريه می كنيم برای كسايی كه به فكرمون نيستن.و ما به فكر كسايی هستيم كه هيچوقت برامون گريه نمی كنن.
اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولی حقيقت داره.اگه اين رو بفهمی، هيچوقت برای تغيير دير نيست...

چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

فكر كردن هميشه هم خوب نيست!!!

فقط به سفره نگاه می كردم. بی توجه به همه چيز. ميلی به خوردن نداشتم. مادرم گفت:« چيه؟ به چی فكر می كنی؟ چرا چيزی نمی خوری؟»

به خودم اومدم.

-« هيچی...»

عصر، ندا زنگ زد. گرم گفتگو شده بوديم. شروع به تحليل اتفاقات روزمره اش كرد. يك دفعه با صدايی محكمتر گفت:« الو...كجايی تو؟ گوش ميدی چی می گم؟»

-« چی؟... دارم گوش ميدم...»

-«احساس ميكنم يه دفعه كه گرم صحبتی می ری تو فكر. به چی داری فكر می كنی؟»

-«فكر؟ نه... دارم گوش ميدم...»

-«بايد بگی داری به چی فكر می كنی!!! ياا... بگو... بگو ديگه...»

-«ای بابا! گير نده ديگه ندا! گفتم كه دارم گوش می دم...»

شب، چند كتابی كه از ندا گرفته بودم رو جلوی روم گذاشتم تا شايد اين بار حوصله م بگيره و بخونمشون. خيلی وقت بود واسم آورده بودشون. ولی اصلا حوصله خوندن نداشتم. نه فقط كتاب كه هيچ چيز ديگه. روز تولدش همشون رو برده بودم كه پس بدم. ولی لحظه خداحافظی، وقتی خواستم كتابها رو بيرون بيارم و به ندا بدم، پشيمون شدم. گفتم ندا كه عجله ای واسه پس گرفتنشون نداره. حرفی هم كه در اين مورد نزده. پس يه بار ديگه سعی می كنم اشتياق خوندن رو پيدا كنم. حيفه اين كتابها، نخونده برگردونده بشن!

نگاهم به كتاب بود. خواهرم اومد يه نگاهی به من انداخت. خنديد و گفت:«مثلا داری مطالعه ميكنی؟!!»

نمی شد تمركز كنم. اون هم واسه متنهای ساده‌ای كه اصلا تمركز نمی خواد!

-----------------

زياد فكر می كنم و اين اصلا خوب نيست. اگه اين فكر كردن ها لااقل تاثير مثبتی داشت خوب بود. بی حوصلگی بدترين چيزيه كه آدم می تونه باهاش روبه رو بشه. وقتی كلی كار واسه انجام دادن داشته باشی ولی حسش رو نداشته باشی .... وای! ديوونه كننده است!

---------------

ولی ديروز بالاخره بعد از چند وقت انگيزه خوندن پيدا كردم. "بريدا" اثر "پائولو كوئليو" رو خوندم. ديگه علاقه چندانی به كتابهای "پائولو" ندارم. فكر می كنم بهترين كتابهاش همون "كيمياگر"، "ورونيكا تصميم می گيرد بميرد" و شايد "شيطان و دوشيزه پريم" باشه. كتابهاش بيشتر شبيه خيال پردازی می مونه! ترجيح می دم با حقيقت زندگی كنم تا خيال.


"جين اير" رو هم مدتها بود كه دوست داشتم بخونم. غروب ديروز برای اولين بار كتاب رو باز كردم و مشغول خوندنش شدم و تا يازده شب تمومش كردم. مدتها بود از اين تيپ داستانها نخونده بودم. "شارلوت برونته" علی رغم اينكه برخلاف مردان هم دوره خود، آزادی زيادی برای كشف دنيای خودش نداشته (مثل همه زنان آن زمان) ولی خيلی خوب قصه پردازی كرده و نوشته.

-------------

وقتی می خواستم بيام كرج، برنامه های زيادی واسه تابستونم داشتم. اولش همه چی خوب بود. همونطور كه ميخواستم. ولی يواش يواش... همه چيز جذابيتش رو از دست داد و بی حوصله شدم.

حتی واسه اين وبلاگ هم برنامه داشتم ولی بی خيالش شدم. حتی لينك ها رو هم برداشتم تا اينجا فقط فقط واسه خودم باشه. اينطوری شايد راحت تر بشه نوشت.

------------

خدايا! می خوام واسه خودم دعا كنم! دعا می كنم كه اراده ای قوی برای تغيير كردن داشته باشم. بتونم خودم، راهم و هدفم رو بشناسم. بفهمم از زندگی چی می خوام. نمی خوام هيچ وقت درگير فكرهای بيهوده بشم. من لحظه لحظه زندگيم رو دوست دارم... كمكم كن تا قدرشناس باشم. از اينكه روزی افسوس اين ثانيه های خوشبختی رو بخورم بينهايت می ترسم. اجازه نده هرگز چنين روزی برسه.


خدای مهربونم... خيلی چيزها تو زندگی يادم داری. امروز می خوام كه كمكم كنی و يادم بدی تا هرگز ناخوشيها و اندوه من، خودش رو در جمع دوستانم نشون ندن. نبايد ناراحتی و دلگيری من، وقتی هيچ ارتباطی با دوستانم ندارند باعث ناراحتی اونها هم بشن. بايد ياد بگيرم خيلی چيزها رو خودم با خودم حل كنم و هيچ وقت تو اخلاق و رفتارم با بقيه تاثير نذارن.

خدايا تو رو دوست دارم و تمام چيزهايی كه بهم هديه می دی رو دوست دارم... من و لايق اين دوست داشتن كن...

خدايا! گاهی خيلی بد ميشم... خودم می دونم. ولی اين لحظه ها رو بر من ببخش... من هم مثل همه موجودات خاكی تو پر از اشتباهم... نذار اين اشتباهات اون قدر بزرگ باشه كه هيچ وقت نتونم جبرانشون كنم.


چه قدر امروز پر حرف شدم!!! فكر كنم خدا هم ديگه حوصله ش سر بره!!!

---------------

راز بدبخت بودن اين است كه وقت فراغت داشته باشی و بتوانی به اين كه خوشبخت يا بدبخت هستی فكر كنی.
«جورج برنارد شاو»

-------------

راستی چه قدر خوب شد كه دوباره اديتور قديمی خودم رو پيدا كردم. نوشتن تو اديتور بلاگ اسپوت واقعا عذاب آوره!!!


جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶

تولدت مبارك!

نداي عزيزم تولدت مبارك باشه!!! واست يه دنيا آرزوي خوب دارم...
آرزو مي كنم به آرزوهاي خوشگلت برسي....
قلب پاك تو لياقت بهترين ها رو داره
درسته كه هيچ وقت دوست خوبي واست نبودم اما تو هميشه فوق العاده بودي

من از يه جهت خوشبخت ترين دختر دنيا هستم...! چون اطرافيانم بهترينند و دوستايي دارم كه نمونه شون هيچ جاي دنيا پيدا نميشه...
------------------
شرق دوباره توقيف شد!
درخواست تعزير خاتمي
باور اتفاقاتي كه تو اين چند ماه داره ميفته قدري مشكله. ولي واقعيت داره. معلوم نيست عاقبت اين كشور و مردمش چي ميشه.

چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶

باز باران با ترانه

دیروز...
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ...
و اما امروز...
باز باران بی ترانه...
باز باران با تمام بی کسی های شبانه...
می خورد بر مرد تنها...
می چکد بر فرش خانه...
باز می آید صدای چک چک غم...
باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده...
نمی دانم...
نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...
نمی فهمم،
چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...
که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...
کجای ذلتش زیباست؟!

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

هديه خدا

ديروز روز خيلي خوبي بود. براي هميشه تو ذهنم ثبتش مي كنم. همين چندروز پيش بود كه يه آرزوي كوچيك ولي به ظاهر محال كردم. چه قدر زود برآورده شد! تصورش هم نمي كردم...
با تمام وجود طعم لحظه لحظه ش رو چشيدم...
خدايا! تو خيلي مهربوني! ديروز هر دو لبخند زديم! هديه تو بهترين هديه بود.

-------------------------------
من
پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
ودلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

مرا با من بخوان از نو!

خاطرات روزهاي گذشته جلوي چشمام رژه ميره. مسيري كه از كودكي تا به امروز سپري كردم رو مرور مي كنم. بي حوصله شدم. مدام فكر مي كنم. به آدم ها، روابطشون، فكراشون، عشقشون، نفرتشون... به اينكه مي تونن چه قدر عوض بشن... به دنيا فكر مي كنم، به سرنوشت... اينكه چطور گاهي تو رو دست مي ندازه و بعد يه گوشه واسه خودش مي خنده!!! به اينكه يه روزهايي سرشار از اميدت ميكنه و روز ديگه بيزار از همه چيز...
خدايا! دنيايي كه ساختي خيلي عجيبه. رو هيچ چيزش نميشه حساب كرد. خدايا اگه تو، تو زندگيم نبودي الان كجا بودم؟ به چي زنده بودم؟ اصلا بودم؟؟؟؟؟
مي دونم كه هستي، مي بيني، مراقبمي، يه وقتهايي يه لبخند قشنگ مي زني،‌يه وقتهايي اخم مي كني... اشتباه كه مي كنم هشدار ميدي... بعضي وقتها هم قهر ميكني.... يه جوري كه بايد نازت و بكشم.....
من و ببخش كه اين طوري حرف مي زنم،‌ ولي اينا رو حس مي كنم...
مهربونم، دوستت دارم... همه اميدم تويي...
----------------------------------
مي دونم...مي دونم آدم عاقل كسي نيست كه هيچ وقت اشتباه نمي كنه، بلكه عاقل كسي هست كه يه اشتباه رو دوبار تكرار نكنه. من هم سعي مي كنم اينطور باشم. اشتباهاتم رو تكرار نخواهم كرد.
-----------------------------------
چرا آدم ها قدر چيزهايي كه دارند رو نمي دونن؟
چرا آدمها قدر نشناس ميشن؟
چرا بعضي ها هميشه طلبكارن از همه؟
چرا بعضي آدم ها مغرور و خودخواه ميشن؟
چرا آدمها اسير حسادت ميشن؟
چرا بي دليل به هم بي اعتماد ميشن؟
.
.
.
----------------------------------
امشب حال خوبي ندارم. كمي دلم گرفته. كاش يه تصميم درست واسه زندگيم بگيرم. انگاري دارم راه و اشتباه ميرم.
-----------------------------------
از مصاحبه بهزاد نبوي با جام جم خيلي خوشم اومد. تمام چيزهايي كه بايد مي گفت رو گفت.
خاتمي هم حرفهاش رو در سخنراني كه در كاشان داشت زد: پيامبران نيامده‌اند تا به زور عدل را به مردم تحميل کنند

جمعه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۶

باید که رفت
تنها و با همه
در جستجوی سبز زندگی ...

----------------------
تو روز تولدم چيزي واسه گفتن ندارم....!

دوشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۶

امرداد: ماه جاودان، ماه زندگي

امروز روز اول ماه مرداده. ماهي كه واسه من و دوستام از اول تا آخرش جشنه! نمي دونم اين چه سريه كه بيشتر دوستام مثل خودم مردادماهي از آب در اومدن! چه در دوره دبيرستان و چه دانشگاه با هر كي صميمي شدم بعدا فهميدم كه مردادماهيه! البته اين قضيه واسه دانشگاه جديدم تو مشهد صدق نميكنه. شايد واسه همين باشه كه با هيچ كس اونجا خيلي صميمي نيستم! با همه هستم و با هيچ كس نيستم.
همين فردا تولد 2تا از دوستامه. من فقط مي تونم تولد يكيشون برم. ماه شلوغ و پرسروصدايي خواهد بود! مثل هميشه سرشار از هيجان و شادي....
-----------------------------
تيم ملي فوتبال ايران يك بار ديگه باخت تلخي رو تجربه كرد. خوشحالم كه ديگه تب و تاب قديم رو ندارم. خوشحالم كه ديگه هيچ دلبستگي به دنياي پر از دروغ و هيجانات زودگذر فوتبال ندارم.
خوشحالم كه هيچ نتيجه اي از فوتبال واسم اهميت نداره...
اين يك واقعيته كه من خيلي عوض شدم. مطمئنا اگه دوستاي قديمي يك بار ديگه من و ببينن اين همه تغيير رو نمي تونن باور كنن. من عوض شدم و ديگه شباهتي به دختر سالهاي پيش ندارم.
-----------------------------
هيج وقت كتاب زيباي "سووشون" رو فراموش نمي كنم. "سيمين دانشور" رو با اين كتاب شناختم. قلمش تحسين برانگيز بود. و حالا اين نويسنده محبوب در بستر بيماري است. براي بهبوديش دعا كنيم.
-----------------------------
"طرح امنيت اجتماعي" دوباره اجرا مي شه ولي اين دفعه با شدت بيشتر. معلوم نيست اينا چي از جون اين جوونا مي خوان. همه چي رو از جوونا مي گيرن حتي حق انتخاب رو، بعد هم دم از آزادي مي زنن. كارشون چه فرقي با "كشف حجاب" رضاخان داره؟

شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۶

"به اسم دموكراسي"

مي خواستم تو نوشته قبلي به برنامه "به اسم دموكراسي" كه از شبكه 1 سيما پخش شد و شامل مصاحبه يا به قول تهيه كنندگان برنامه اعترافات هاله اسفندياري، كيان تاج بخش و رامين جهانبگلو بود هم اشاره كنم ولي منصرف شدم. الآن هم چيزي نمي نويسم. فكر مي كنم نوشتن در اين مورد بي فايده باشه. بي خود خودم و خسته نمي كنم. فقط ميگم كاش يه برنامه هم مي ساختن به اين نام: "به اسم دين، به اسم اسلام"
مطالب روزآنلاين هم در اين مورد جالبه. پيشنهاد مي كنم بخونين. (البته اين سايت فيلتره و با سايت ها يا نرم افزارهاي فيلترشكن مي تونين بازش كنيد)
امروز بايد بيرون برم و يادم هم باشه "شرق" بگيرم. فقط خدا مي دونه چه قدر از چاپ مجدد روزنامه "شرق" خوشحال شدم. سال پيش وقتي خبر توقيف شرق رو شنيدم واقعا دپ شدم! اصلا انتظارش و نداشتم. هر جور هم كه فكر مي كردم دليل قانع كننده اي واسه توقيفش نمي ديدم. بعد از شرق هم ديگه هيچ روزنامه اي به دلم نشست.
تيرماه امسال بود كه دوباره شرق رو روي پيشخون روزنامه فروشي ها ديدم. باورم نميشد!!! اميدوارم بتونن با عبور از موانع و مشكلات به راهشون ادامه بدن و اميدوارم كيفيت روزنامه از اين كه هست بهتر بشه.
-----------------
قسمت لينكدوني رو از قالبم حذف مي كنم. لينك هام رو سايت blogroll پشتيباني مي كرد. ولي حالا فيلتر شده. نمي تونم دليل فيلترينگش رو بفهمم.به دنبال سايت ديگه نيستم. دستي هم نمي خوام اضافه كنم. فعلا نيازي به اين لينكها نيست. شايد بعدا نظرم عوض بشه.

جمعه، تیر ۲۹، ۱۳۸۶

"اتاقي از آن خود"

ديروز كتاب "اتاقي از آن خود" نوشته "ويرجينيا وولف" رو شروع كردم. صفحات اول كتاب حوصله آدم و سر مي برد و حتي مي خواستم از خوندن ادامه كتاب منصرف بشم ولي هر چي جلوتر رفتم برام جذاب و جالب شد. تا جاييكه در عين خستگي زياد تا ساعاتي از شب با اشتياق فراواني مشغول مطالعه كتاب بودم. فقط فصل پاياني كتاب مونده كه هنوز نخوندمش.
خانم "وولف" يك زن فمنيسته. اما نه يه آدم تندرو، تعصبي و احساسي. بلكه يك زن عاقل و محققه. كتاب "اتاقي از آن خود" به خوبي نقش زن در جوامع رو در قرن هاي مختلف بررسي كرده. البته نوشته هاي ايشون بيشتر مربوط به زنان اروپا ميشه. ولي فكر مي كنم اين جريان واسه زنهاي آسيايي هم تقريبا به همين صورت برقرار بوده.حالا شايد شدتش فرق كنه.
اسم كتاب "اتاقي از آن خود" است. هر چه بيشتر كه از كتاب جلو مي روي بهتر مي شه علت نامگذاري كتاب رو فهميد. خود خانم وولف در اين مورد در مقدمه كتاب ميگه:
"... زني كه مي خواهد داستان بنويسد بايد پول واتاقي از آن خود داشته باشد، و اينكار همان طور كه خواهيد ديد، معضل بزرگ ماهيت زن و ماهيت واقعي داستان را حل نشده باقي خواهد گذاشت..."

---------------
ديشب وقتي به رختخواب مي رفتم صداي نم نم بارون كه بعدا شديدتر شد حس خوبي بهم ميداد. صداي بارون بعد از دقايقي اشك ريختن خيلي آرومت ميكنه.
ذهنم مشغول بود و اصلا خوابم نمي برد. پشه مزاحمي هم مدام بالاي سرم چرخ مي زد و زوزه مي كشيد!!!!! ملافه را تا بالاي سرم كشيدم و سعي كردم بخوابم... كار سختي بود... ولي آخرش نفهميدم كي خوابم برد.
آخه چرا بايد انقدر ناآروم باشم؟

پنجشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۶

من و تابستوني كه زود تموم ميشه!

قالب وبلاگ رو هم بالاخره عوض كردم. براي اولين بار بود كه رنگ سبز رو تو طراحيم به كار مي بردم. به نظرم خوب شده، ولي شباهتي به روحيه م نداره. زيادي شاده!!!
دو هفته از اومدنم به كرج مي گذره. اصلا نفهميدم اين روزها چه طور سپري شدند! فكر كردن به اينكه اين يك و ماه و نيم ديگه هم به سرعت تموم ميشه و بايد برگردم پريشونم مي كنه. سعي مي كنم بهش فكر نكنم. ولي نميشه.
---------------------
چند تا كتاب ازيكي از دوستان خوبم گرفتم كه فعلا مشغول خوندن اونها هستم.
"در كسوت ماه" نوشته "سيلويا پلات" ترجمه "سعيد سعيدپور" كه يك مجموعه شعر دو زبانه است. فضاي شعرش خيلي تيره است. واژه هايي كه خانم سيلويا تو اين مجموعه به كار برده حس وحشت، اضطراب و حتي مرگ رو در انسان تداعي مي كنه. مترجم كتاب، سيلويا و فروغ فرخزاد رو با هم مقايسه كرده، ولي من اين مقايسه رو قبول ندارم.
"نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد" نوشته "اوريانا فالاچي" ترجمه "يغما گلرويي" هم كتاب ديگه ايه كه امروز خوندنمش. كتاب فوق العاده جالبيه. نويسنده ي كتاب در مورد ترجمه كتابش تو ايران مي نويسه:
"...همان طور كه خودتان نوشته بوديد كشور شما عضو قانون جهاني حق مولف نيست. ولي اين موضوع اهميتي ندارد. همان شاخه گلي را كه از ايران برايم فرستاده بوديد، به حساب حق تاليف خود از اين كتاب ها مي گذارم. لطفا چند نسخه ي ديگر از ترجمه ي كتاب ها را برايم بفرستيد..."
كتاب ديگه اي كه هنوز خوندنش رو شروع نكردم "اتاقي از آن خود" نوشته "ويرجينيا وولف" و ترجمه "صفورا نوربخش" هست.
فعلا وقتم با خوندن كتاب و روزنامه و يا پشت كامپيوتر نشستن سپري ميشه.
هفته اول كه تازه به خونه برگشته بودم بيشنر بيرون مي رفتم. ولي تو اين يه هفته جز اينكه يه بار خونه ندا رفتم، بقيه روزها رو تو خونه سپري كردم.
فكرها و كارهاي زيادي دارم ولي احساس مي كنم كه فرصتم خيلي كمه...
شايد هم من قدر وقت رو خوب نمي دونم...

سه‌شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۶

درگذر جاده زندگی آموختم

كه: می توان در یك لحظه تصمیم گرفت و یك عمر رنج كشید
می توان به رفتن ادامه داد ،خیلی بعد از آنكه تصور می كنی دیگر نمی توانی
می توان افكار را كنترل كرد و یا آنها تو را كنترل می كنند
بلوغ به تجربه های تو و درسهایی كه از آنها گرفتی مربوط است نه به سالهای زندگیت
قهرمان كسی است ، كاری را كه لازم است انجام شود ، بی توجه به عواقب آن انجام دهد
گاهی حق داری عصبانی باشی ، اما حق نداری ظالم باشی
مجبور نیستس دوستت را عوض كنی ، اگر بدانی دوستت عوض خواهد شد
زندگیت می تواند در یك لحظه توسط مردمی كه تو حتی نمی شناسی تغییر كند
حتی زمانی كه تصور می كنی چیزی برای بخشیدن نداری می توانی به كسی كه كمك می طلبد ببخشی
اگر كسی آنگونه كه تو می خواهی دوستت ندارد به این معنی نیست كه در عشق او نقصی هست
با دوست می توان در سكوت و بدون انجام هیچ كار مشخصی بهترین اوقات را داشت
كسانی را كه بیشتر دوست داری زودتر از دست می دهی

شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

يك كار مهم وجود داشت كه ميبايست انجام مي شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد.همه كس ميدونست كه يك كسي آن را انجام خواهد داد هر كسي ميتوانست آن را انجام دهد اما هيچ كس آن را انجام نداديك كسي از اين موضوع عصباني شد به خاطر اينكه اين وظيفه همه كس بود.همه كس فكر ميكرد هر كسي نميتواند آن را انجام دهد اما هيچ كس نفهميد كه هر كسي آن را انجام نخواهد داد.سرانجام اين شد كه همه كس يك كسي را براي كاري كه هر كسي نمي توانست انجام دهد و هيچ كس انجام نداد سرزنش كرد.

------------------
تا اطلاع ثانوی حس خوبی به زندگی دارم....!!!

یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد؟

یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

تو بردی!

یه چیزی نخواد بشه خب نمیشه. خدایا انقدر بهم لطف داشتی که اصلا نمی تونم بهت گلایه کنم. می بینی مهربون من؟ اینجا اسیر شدم بی آنکه خودم خواسته باشم. انگار اسیر یک بازی شدم.
سرنوشت!.....یادته بهت می گفتم تو نمی تونی واسم تصمیم بگیری؟ یادته گفتم نمی ذارم زمینم بزنی؟ این دفعه رو تو بردی و بد هم شکستم دادی.
به باختم اعتراف می کنم. این باخت این قدر سخت بود که قدرت کری خوندنی مجدد رو ندارم. کی از جا بلند خواهم شد؟ تنها خدا می داند....
فقط می دونم خیلی خسته م...

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

وقت رفتنه!

اين چند روز كه خونه هستم، دير مي خوابم، تا دير وقت پاي كامپيوترم، به دوستام سر مي زنم، به كارهاي عقب افتاده م رسيدگي مي كنم...ولي هنوز خيلي كارها مونده. بايد خيلي زود همه چيز و جمع و جور كنم. براي 22 بهمن بليط دارم. قراره با يكي از دوستام بريم مشهد. رفتن براي من هميشه خيلي غم انگيز بوده. دلم براي همه چيز تنگ ميشه. حتي وقتي از مشهد به اينجا برمي گشتم باز هم غمگين بودم. ياد خيلي چيزها مي افتادم. خاطره هاي خوب و بد. ولي خوبهاش به بدهاش مي چربيد. دوباره بايد برگردم به همون شهر. شهري كه براي هميشه برام خاطره انگيز شد.

ترم جديد داره شروع مي شه و من نمره بعضي از درسهام رو هنوزنمي دونم. نگران نمره اسمبلي هستم. نمي‌دونم چرا اين درس براي بيشتر دانشجوها يه معضل بزرگه! استاد انقلاب هم انگار در خواب زمستوني به سر مي برند. يه امتحان تستي كه ديگه اين همه وقت نمي خواد... كي مي خواد تصحيح كنه پس!

امسال يه آرزوي كوچيك كردم و برآورده شد. در حاليكه اصلا فكرش و هم نمي كردم. مطمئن شدم هنوز خدا حواسش بهم هست....! باز هم مي خوام آرزو كنم......خدايا ديگه خودت مي دوني! نذار اينجا بنويسم!


هنوز هم گاه
ی
در اعماق خالی ذهنم تاب می خوری
و می خندی
صدای خنده هايت ، بهانه تبسم دوباره اشک های خشکيده است
هنوز هم ، چون گذر گاه به گاه خيالی دور
دلم برايت تنگ می شود

جمعه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۵

عنوان ندارد!!!

ای مخاطب شکوه های پنهان
تو اگر نباشی به کی ميتوان گفت حرفهايی را که به هيچ کس نمی توان گفت
ای پرده دار عشق های پنهان
دل های شکسته را خودت بنده باش و رابطه های گسسته را تو پيوند باش
ای مونس نجواهای پنهان
هرکه خلوتی با تو ساخت خود را يافت و هرکه با ديگران پرداخت هستی اش را در ازدحام نفوس باخت، لذا خلوت با خود را به ما عنايت کن
ای بخشنده معصيت های پنهان
به عاصيان پنهانکار توفيق ده که پيش از اتمام دوران صبر تو و شکافتن پرده ستر تو دست از گناه بشويند و دهان توبه و پای بازگشت بگشايند
ای بانی مهربانی های پنهان
به ما ظرفيت مهربانی های بی اجر و مزد عنايت کن
ای مقصود سلوک های پنهان
هيچ سالکی بی عنايت تو به مقصد نمی رسد، راه تو خوشتر که بی هياهو و جنجال پيموده شود، پس ای خدا مددی
ای حلال مشکلات پنهان
خوشا به حال آنانکه اشک را نه به گونه های خويش که بر دامن و دست های تو ميبارند، خوشا بحال آنانکه در گريه های شبانه سربر شانه تو دارند. مارا آغوش اجابتی اين چنينی عنايت کن.
-----------------
من واقعا احتياج به نوشتن دارم. ولي انگار كه ديگه فكر و ذهنم براي نوشتن ياريم نمي كنن. خيلي وقته ننوشتم، مي تونم بگم كه اصلا فراموشش كردم. نمي تونم بنويسم. در حاليكه بهش احتياج دارم. سردرگم شدم... چه طور ميشه به اين همه درگيري عقل و قلب خاتمه داد.


نزديك يك هفته است كه از مشهد برگشتم. تعطيلات ميان ترم به سادگي چشم بر هم زدن داره تموم ميشه. اصلا نمي فهمم لحظه ها چه طور سپري ميشن. دلم مي خواد مزه شيرين ثانيه به ثانيه اين روزهاي قشنگ رو بچشم.... دلم مي خواهد هيچ به گذشته فكر نكنم........نبايد ناشكر بود.......

جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

تولد دوباره سايه نشنين

راست مي گن تعارف اومد نيومد داره! خيلي وقت بود كه اصلا اين وبلاگ رو پاك كرده بودم. اما يه روز كه وارد بلاگ اسپوت شدم ديدم كه پيغام داده: آيا مايليد دوباره وبلاگتون رو برگردونيد؟ نمي دونم چرا مايل بودم!!!!خلاصه اينكه دوباره اين وبلاگ دوباره فعال شد. بدون اينكه هيچ آمادگي داشته باشم براي نوشتن دوباره.

با اين حال فكر مي كنم بايد يه دستي به قالبش بزنم و حتي لينك ها رو مجددا چك كنم.(اگه حوصله ش هم باشه!!)

چيزهاي زيادي واسه نوشتن هست، اما بمونه واسه يه وقت ديگه. فقط اين و هم بگم كه فعال سازي وبلاگ با روز تولدم يكي شد. اين هم از هديه تولد بلاگ اسپات !! البته امروز 10 مرداد هست كه آپديت ميكنم و چند روزي بين فعال سازي و آپديت اينجا وقفه افتاد.



خب ....فعلا مي رم تا بعد...

چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۴

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه...

از خانه بيرون مي زنم اما كجا امشب؟


شايد تو مي خواهي مرا در كوچه ها امشب


پشت ستون سايه ها روي درخت شب


- مي جويم اما نيستي در هيچ جا امشب


مي دانم آري نيستي اما نمي دانم


- بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب؟؟؟؟


محمد علي بهمني


***********************************


زمستون قشنگ شروع شده، فصل رويايي من!


بي نهايت خوشحالم.....


تمام غربتش و دوست دارم


سكوتش، پاكي و سپيدي ش،


شادي و غمش ...


عاشق تك تك لحظه هاشم....


امروز رو جشن مي گيرم،


به ياد همه خاطره ها!


امروز رو جشن مي گيرم به ياد تمام لحظه هاي انتظار!

پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۴

فرود غم‌انگيز

اوه‌ه‌ه‌ه...خيلي وقته چيزي ننوشتما!!!! حالا هم كه مي خوام بنويسم اينقدر چيز واسه نوشتن هست كه نمي دونم از كجا بايد شروع كرد. نمي دونم از اين سانحه غم انگيز سقوط هواپيما شروع كنم....از فوت هنرمند نازنيني مثل نوذري، از آلودگي وحشتناك هواي تهران يا از قبول شدنم در دانشگاه خيام مشهد...


فكر مي كنم ساعت ۵ عصر سه شنبه بود كه خبر سقوط هواپيماي C۱۳۰  رو از تلويزيون شنيدم و خيلي متأثر شدم. همين دو هفته پيش بود كه مسافرت هوايي داشتم اون هم با يه هواپيماي در پيت ملخي كه تا رسيدن به مقصد گوش همه رو كر كرد. من هم تنها بودم و حتي اون روز كسي هم كنارم ننشسته بود و فرصت خوبي بود براي فكر كردن..... وقتي از اون بالا دنياي به اين كوچيكي رو مي بيني همه چيز جلوي چشمت بي ارزش ميشه. اون موقع با خودم فكر مي كردم اگه الآن بفهمم كه هواپيما دچار نقص فني شده و ممكنه سقوط كنه چه حسي بهم دست ميده؟ اون موقع كه اين فكر و مي كردم هيچ حس خاصي نداشتم و حتي احساس ترس هم نمي‌كردم. تنها چيزي كه جلوي چشمم ميومد چشمان منتظر خانواده‌ام بود. چهره پدرم جلوي چشمم مي‌يومد كه تو فرودگاه منتظرم بود... و حالا..... وقتي خبر سقوط هواپيما رو شنيدم بيشتر از همه به ياد خانواده هاي منتظرشون افتادم و قلبم به درد اومد. خدا به همشون صبر بده.


مقاله مهرداد شيباني رو در مورد اين حادثه غم‌انگيز بخوانيد: من او را مي شناسم


و همين طور نوشته وبلاگ آونگ خاطره‌هاي ما


ديشب هم تلويزيون خبر فوت منوچهر نوذري رو اعلام كرد تا اين حوادث بد پشت هم باشند. حسابي حالم گرفته شد. باورش سخته كه ديگه اين هنرمند عزيز در جمع ما نيست. روحش شاد.


------------


بالاخره خدا خواست و دانشگاه خيام مشهد قبول شدم. كلاس ها از بهمن ماه شروع مي‌شن. يه حس عجيبي دارم. يه بخش جديدي از زندگيم قراره شروع بشه. روزي كه واسه ثبت نام رفته بودم با يه دخترخانمي كه با پدرشون براي ثبت نام اومده بودند آشنا شدم. اصفهاني بودند. به نظر دختر خوبي ميومد. موقع ثبت نام واسه خوابگاه قرار شد با هم هم‌اتاقي باشيم. اميدوارم دوستان خوبي براي هم باشيم.


 

جمعه، مهر ۲۲، ۱۳۸۴

جمعه اي كه زود گذشت!

چه قدر اين جمعه سريع گذشت. اصلا نفهميدم چی شد! تازه از پيش ندا اومدم. افطاری مهمونشون بودم. افطاری جالبی بود. فكر كنم واسه هر دو خاطره شده باشه!


حيف.... جای ناهيد خالی بود. هی می گفت من نمی خوام برم دانشگاه! دلم واستون تنگ ميشه! من هم می گفتم : ببينيم و تعريف كنيم! انقدر دوستای خوب پيدا می كنی كه ديگه ما رو نگاه نمی كنی! حالا هم انگار همين طوری شده! اصلا خبری ازش نيست! اينطور كه می گن همه چيز بر وفق مرادشه....هم خوابگاهی های و دوستان خوبی داره. فعلا هم كه زنگ نزده بهم. پس معلومه خيلی خوش می گذره!!!!!


آدم بعضی از آدمها رو كه می بينه كلی به زندگی اميدوار ميشه و روحيه می گيره. از بس كه خوبن.... خوشحالم كه خدا هميشه اين فرشته های نازنينش رو سر راهم قرار می ده..... واقعا دوستای خوبی دارم و هميشه هم به خاطر اين نعمت بزرگ،‌ خدا رو شكر می كنم. كاش من هم دوست و همراه خوبی واسشون باشم.


ــــــــــــــــــــــــــــ


تو كلوب نوشته های خيلی قشنگی پيدا ميشه. امروز اتفاقی چشمم به لينك ” مطالب جالب“ افتاد و روش كليك كردم. بچه ها جمله ها و نوشته های قشنگی توش گذاشتن. بعضی هاشون و واسه خودم گلچين كردم. يه نمونه از اين نوشته ها هم اينجا ميذارم:


 طفلی پسرك
دلش پريدن ميخاست...
بيچاره ولی بال پريدن كم داشت
تا توی بساط دوره گردی روزی...
دو بال سياه كركسی را او ديد...
با ديدن او مرد بساطی خنديد...
گفتش كه فروشش همه پايا پای است....
دندان به نوك
و
مو به پر
و
بال به پا
ميبخشد...
اين ساده پسر ...پای به بالش بخشيد
بيچاره پسر به بال كركس كه پريد....
تا آخر شب فقط جسد ديد ..همين...
آن شب پسرك دلش دويدن را خواست...
بيچاره ولی...پای دويدن كم داشت


ــــــــــــــــــــ


زنی كه در 18 سال 16 بچه به دنيا آورده است   اين لينك هم جالبه ! خدا بده بركت!!!!!

پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴

نازنين

جهان و تمام سايه هاى اش از تمناى دست هايم دور مى ماند
و مرا از تكان هاى خفيف آن سوى پنجره
نصيبى نيست.
همه جان اگر چشم شوم
مرا از رمز پرواز پروانه، نصيبى نيست.
همه جان اگر شمع شوم
و همه شب، ماه
از لمس تن نازك ابر
تا ستايش نور
تا ادراك تاريكى
جانم در تب حسرت و طلوع ستاره مى سوزد.
حالا چه سود،
اگر تكرار نامم
ذكر مقدس تسبيح پيران شود
حالا كه از هر وجب كفن ام
علفى روييده است در پاى نازنين ترين صورت خاك.
و خاك، از سرماى انگشتانم گل مى شود
و جهان از عبور روح من
در كوچه پس كوچه هاى تاريخ و فلسفه و شعر مى لرزد وُ
خاك هزار آدم
در وجود زنان جان مى گيرد وُ
جان مى گيرم هر شب
از تكرارم ميان دست ها
مى دانم... خوب مى دانم
نازنين ترين صورت خاك
از پس ابرهاى سياه، تا جهان و سايه هايش باقى است
مى ماند و مى تابد و باز مى ماند



خيلي دلم گرفته...........يك گوش واسه شنيدن مي خوام ....... اما.........حيف كه زبوني براي گفتن هم نيست.......

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۴

و زندگي مي گذرد....

اين يه هفته خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرش رو مي كردم گذشت. خوشبختانه محيط كارم خوبه و همكارا هم خوب هستند. هر چند كه كمي طول كشيد تا  خودم رو با  ساعت و محيط كار وفق بدم. اولش يه كم خسته كننده بود ولي الآن به سختي يكي دو روز اول نيست.


سعي مي كنم از ساعت هايي كه خونه هستم خوب استفاده كنم. بر عكس اون چيزي كه فكر مي كردم كار باعث نشد كه كمتر آن لاين بشم!!!! مطالعه م هم خيلي تغيير نكرده. ولي با اين حال به بعضي كارها اصلا نمي رسم.


**************


نتايج كنكور كارداني به كارشناسي هم تو اينترنت اومد. با چه اميدي رفتم نتيجه ها رو ببينم! بدجور حالم گرفته شد. اهواز قبول شدم. اصلا فكرش رو هم نمي كردم. به احتمال قوي نمي رم. ديشب بعد از ديدن نتيجه حسابي دپرس شدم. همه ش تقصير خودمه كه هر وقت تو  جواب سوالي شك مي كنم باز هم جواب مي دم. همين كلي رتبه م و پايين مي ياره. نمي دونم با اين عادت بد چه كنم!!!


**************


من هيچ كس نيستم! تو كيستى؟
توهم آيا هيچ كس نيستى؟
پس اينسان ما جفتيم - به كسى نگو!
كه تبعيدمان خواهند كرد، تو كه مى دانى.

چه خوف آورست كسى بودن!
چه رسواگرست چون غوكان
تمام روز، نام خود را گفتن
در گوش مردابى مجيزه خوان!


اميلى ديكينسن


خيلي به  شعرهايي كه شرق تو ويژه نامه جمعه ش مي نويسه علاقه دارم. بعضي اوقات فقط به خاطر همين شعرها سراغ ويژه نامه هاي جمعه ش مي رم!


در آخر هم حيف هم مي آد اين متن و اينجا نذارم!!!


** ”روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالي بود پدر!»
پدر پرسيد: «آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»
پسر پاسخ داد: «فكر مي كنم!»
پدر پرسيد: «چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت: «فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست!»
در پايان حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد: «متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!» “


 

شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۴

كار جديد

اگه خدا بخواد امروز اولين روز شروع كار جديدمه. يه كم دلم شور مي زنه. خدا كنه همه چيز خوب پيش بره. ديگه كمتر مي تونم بيام نت. البته از من بعيد نيست كه به خاطر نت هم كه شده صبح زود كامپيوتر رو روشن كنم و بعد ... سر از دنياي اينترنت در بيارم. وقتي يه مدت طولاني نميام فكر مي كنم از همه چيز بي خبر موندم. بدجور عادت كردم. “عادت“ هم اصولا چيز خوبي نيست!!!
اين كار هم خيلي وقتم رو مي گيره. كلي كارهاي نيمه تموم دارم كه با شروع اين كار ممكنه به اين زودي تموم نشه. شايد هم يه برنامه ريزي دقيق اين مشكل و حل كنه.

****
چند روز پيش كه پيش ندا رفته بودم چشمم به كتاب “ شازده كوچولو“ افتاد. خيلي وقت بود كه تو فكرم بود اين كتاب و گير بيارم و بخونم. واسه همين همون جا كتاب و برداشتم و شروع كردم به خوندنش. ندا كه خودش اين كتاب و هديه گرفته بود و هنوز نخونده بود، وقتي علاقه من و ديد گفت برش دار ببر بخون. من فعلا اين و نمي خونم.
من هم از خدا خواسته با خودم آوردمش. خيلي قشنگ و دوست داشتنيه. اگه تا حالا نخوندين بخونينش. مثلا واسه بچه هاست ولي در واقع مخاطبش بزرگترهاست.

شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۴

درد گنگ



نمی دانم چه می خواهم بگويم


زبانم در دهان باز ، بسته است.


در تنگ قفس بازست و ، افسوس


كه بال مرغ آوازم شكسته است !



نمی دانم چه می خواهم بگويم


غمی در استخوانم می گدازد...


خيال ناشناسی آشنا رنگ


گهی می سوزدم ، گه می نوازد



گهی در خاطرم می جوشد اين وهم:


- ز رنگ آميزی غمهای انبوه ، -


كه در رگهام ، جای خون، روان است


سيه داروی زهرآگين اندوه.



فغانی گرم و خون آلود و پر درد


فرو می پيچيدم در سينه تنگ،


چو فرياد يكی ديوانه گنگ


كه می كوبد سر شوريده بر سنگ.



سرشكی تلخ و شور، از چشمه دل


نهان در سينه ، می جوشد شب و روز.


چنان مار گرفتاری كه ريزد


شرنگ خشمش از نيش جگرسوز.



پريشان سايه ای آشفته آهنگ


ز مغزم می تراود گيج و گمراه .


چو روح خوابگردی مات و مدهوش


كه بی سامان به ره افتد شبانگاه.



درون سينه ام دردی است خونبار


كه همچون گريه می گيرد گلويم.


غمی آشفته ، دردی گريه آلود...


نمی دانم چه می خواهم بگويم !


ه.ا.سايه

---------------------

خيلي حرف داشتم واسه گفتن.....ولي الآن اصلا حسش نيست....

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴

حال من چه طوره؟!!

حسابي كامپيوترم قاطي كرده! وقتي ميام اينترنت ، بعد از يه مدت كار كردن ارور مي ده و پنجره هاي مرورگر رو مي بنده. جالبه كه هميشه هم اينطوري نيست! حتما هر وقت بخواد حال من و بگيره اينطوري ميشه !


به دو تا از دوستام هم كه خيلي وقته زنگ نزدم. هر چي زنگ مي زنم يا اشغاله يا كسي گوشي رو بر نمي داره. حالا بماند كه صبح به ندا قول داده بودم عصر زنگ بزنم.... ولي نشد. شب هم هر چي شماره گرفتم اشغال بود. حالا خوبه همه با هم ازم دلخور باشن! ياد بازي Sims افتادم ! وقتي كارها مطابق ميلشون پيش نمي رفت چه جوري غر مي زدن و بالا و پايين مي پريدن!


نمي دونم چرا اين قدر دامنه فعاليتهام نسبت به گذشته كمتر شده. ديگه نه مثل قبل روزنامه مي خونم ، نه كتاب و نه حتي با كامپولوتر ﴿!!!!﴾ كار مي كنم. نوشتن هم كه انگار به كل فراموش شده! تازه يادم هم رفته كه به طراحي كردن و همين طور كاريكاتور علاقه زيادي داشتم. بماند كه حتي تو خياطي هم بي حوصله شدم! كلي كار خياطي دارم اما اصلا حسش رو ندارم! تو اين وضعيت مربي خياطيم هم امروز زنگ زد و گفت چهارشنبه و پنجشنبه اين هفته امتحان ضخيم دوزيه. انتظار اين يكي رو ديگه نداشتم. يادش به خير اون موقع كه مي خواستم ديپلم خياطي رو بگيرم چه طوري كار مي كردم! روزي يه لباس مي دوختم.


كامپيوتر هم كه ديگه جاي خودش داشت. اگه پاش مي شستم كه ديگه كسي نمي تونست بلندم كنه! هميشه در حال ياد گرفتن يه برنامه جديد بودم.


واي !!!!! هر چي فكر مي كنم مي بينم خيلي تنبل شدم.


نمي خوام اين جوري بمونم . حتما اين وضعيت رو عوض مي كنم. اين بي تحركي آدم و ميكشه! حيف عمر آدم نيست كه اين طوري بگذره؟


جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۴

كتاب + كامپيوتري كه قاط زد!

در چشم هاى او هزاران درخت قهوه بود
كه بى خوابى مرا
تعبير مى نمود
باران بود
كه مى باريد
و او بود
كه سخن مى گفت
و من بود
كه مى شنود
آواى ليموييِ ليموييِ ليمويى اش را
او مى گفت:
قلب هاى خود را بايد عشق بياموزى
و من مى گفت:
عشق غولى ست
كه در شيشه
نمى گنجد
•
باران بود
كه بند آمده بود
و در بود
كه بازمانده بود
و وى بود
كه رفته بود


كيومرث منشى زاده



----------------


چه قدر خوبه يه دفعه چند تا كتاب خوب از چند تا دوست خوب بهت كادو برسه. فعلا كه مشغول خوندن كتاب ”فرهنگ عاميانه مردم ايران“ از ”صادق هدايت“ هستم. كتاب جالبيه. از ضرب و المثل ها و حكايت هاي قديمي ايراني گرفته تا خرافات معمول ، تو اين كتاب اومده . حتي شعرهاي محلي هم فراموش نشدن.


” قورباغه ها جدي جدي مي ميرند “ هم ، همون طور كه قبلا گفته بودم خيلي قشنگه.


-----------------


چند روز پيش رفته بودم خونه يكي از دوستان. كامپيوترش حسابي قاط زده بود. هاردش آسيب ديده بود. هيچ كدوم از ويندوزهاش بالا نمي اومد، سرعت بوت شدن هم فوق العاده كند شده بود. مجبور شدم پارتيشن بندي كنم . حيف از اون همه فايلهاي صوتي و تصويري !!!!


دو روز پيش دوباره زنگ زدند و گفتند دوباره به حالت اولش برگشته. هيچي بالا نمي آد . سرعت هم كند شده. كامپيوتر هم كه روشن ميشه از داخلش صدا مياد! من هم گفتم با عرض شرمندگي اين هارد و بايد عوض كنيد!


من فقط موندم چه طوري يه روز كامل بدون هيچ مشكلي روشن بوده و كار كرده؟!!!!


----------------------


سرزمين لي لي پوت ها !!!!


چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۴

تولد


اندوه جهان


من، سوزان باد صحرايی
يخ زدم و شكلی يافتم

كجاست خورشيدی
كه ذوبم كند
يا آذرخشی
كه به خاكسترم نشاند!


اكنون بنگر:
سر ابولهولی سنگی
خشمناك
به آسمان ها می سايد.


ايمان آورده اند به نيروی اخگرم!


الزه لاسكوشولر


---------------


اين هم از روز تولد. تموم شد. تولد عجيبی شده بود. با سالهای پيش فرق داشت.


جالب تر از همه داستان هدايای تولدم بود! از يه ماه قبلش اقلام مورد نياز رو به دوستان اعلام كرده بودم!!!! البته به خاطر رفاه حال عزيزان بود! نمی خواستم خيلی سرگردون بشن و ساعتها وقتشون و صرف اين كنن كه چی بگيرن !!!


از شوخی گذشته خيلی خوشحالم كه بالاخره يكی پيدا شد و واسم كتاب "قورباغه ها جدی جدی می ميرند " رو برام خريد. خيلی دوست داشتم اين كتاب رو از يكی هديه بگيرم تا اينكه خودم بخرمش. هر وقت اين كتاب و می ديدم چند ورق ازش می زدم و بعضی صفحه هاشو می خوندم. چند ماه پيش ،خيلی اتفاقی چشمم به اين كتاب افتاد و همون موقع هم ازش خوشم اومد.


جالب اينجاست كه اين بار از طرف دوستام فقط كتاب هديه گرفتم! به قول ناهيد ديگه فقط بشين كتاب بخون!


امروز يك بار ديگه به خودم افتخار كردم به داشتن دوستان به اين خوبی. چه كسانی كه امروز پيشم بودن و چه اونايی كه باهام تماس گرفتن. همتون و دوست دارم و آرزوی بهترين روزها و بهترين خاطرات رو براتون دارم.


جمعه، تیر ۳۱، ۱۳۸۴

چه قدر دوست دارم بنويسم و چه قدر اين نياز در من شدت گرفته ، اما واقعا حرفي براي گفتن ندارم. هر سال كه به روز تولدم نزديك تر ميشم حس بدي تمام وجودم رو احاطه مي كنه. بيش از پيش از خودم بدم مياد. اين روزها شايد خيلي بخندم...سر به سر دوستام بذارم...ولي ....دوست دارم يه جا بشينم و با تمام وجودم فقط گريه كنم... دوست دارم فرياد بزنم...
كاش مي شد با يكي حرف بزنم....كاش مي تونستم... عجيبه كه اين همه دوستاي خوب داشته باشي اما نتوني حرف بزني. باز گلي به جمال سالهاي پيش كه لااقل يه كم مي نوشتم ، الآن كه ديگه حوصله اين و هم ندارم.
دلم مي خواد يه مداد بردارم و رو دنيا يه خط قرمز بزرگ بكشم... اصلا دوست دارم خط خطيش كنم...
زده به سرم...

مي بينم صورتم و تو آينه
با لبي خسته مي پرسم ازخودم
اين غريبه چيه
از من چي مي خواي؟؟؟؟؟
اون به من يا من به اون خيره شدم
باورم نميشه هر چي مي بينم
چشامو يه لحظه رو هم مي ذارم
با خودم مي گم كه اين صورتكه
مي تونم از صورتم برش دارم
مي كشم دستم و روي صورتم
هر چي بايد بدونم دستم مي گه
من و توي آينه نشون مي ده
مي گه اين تويي نه هيچ كس ديگه......

پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۴

چتري تاريك

چترى تاريك
فصل ها را گذر مى دهد
با فصل ها مى گذرم و
لرزان
خم مى شوم در بادها
مقصد، دوردستى بعيد-
فقط
ديدار با درخششى از اعماق
مرا به راه مى خواند


عزيز ترسه

جمعه، تیر ۱۰، ۱۳۸۴

خداحافظي موقت!

مرگ

و خواب هايم كه تمام بشود
و روياهايم كه ديگر نباشد
بايد ببندم كوله بار تنهايى را
مى ترسم از اين همه رويا
مى ترسم از اين همه چشم بى حيا
كه بى خستگى مى پايند
تنهايى ام را
•
دلم مى خواهد بى خاطره باشم
مى خواهم پاك كنم
همه ى اشكال درهمى را
كه يك عمر قى كرده ام
روى كاغذهاى چروكيده ى اين عمر
پر هم كه ندارم...
اما پروانه ها مى گويند
پرونده ى مرگت
يك امضاى ديگر مى خواهد
اى كاش
راست گفته باشند
محمد مفتاحي


----------------------------------------------


به احتمال زياد تا يه مدت كركره اينجا رو مي كشم پايين. كارهام خيلي زياد شده و بايد از بعضي كارهاي جنبي بزنم. فقط اميدوارم تو اين يك ماه همه چيز خوب پيش بره. فعلا كه به هر كس مي رسم مي گم واسم دعا كنه.


حالا تو اين وضعيت يكي از دوستاي قديمي مي گه:" مي دوني كه خواهرم كامپيوتر مي خونه؟" مي گم: " آره..."


مي گه: " يكي از استاداشون دو سه تا پروژه بهش دادن كه نمي تونه انجام بده .... تو مي توني بهش كمك كني؟؟؟؟ "


مونده بودم چي بگم. دوست نداشتم بهش جواب رد بدم. بهش گفتم از خواهرش بپرسه موضوع پروژه ها چيه ، اگه بتونم كمك مي كنم.


با اين حال اگه خيلي كار ببره مجبورم بگم كه نميتونم . چون اصلا وقت نمي كنم. حدود دوماه مي شه كه هيچ كار مفيد در زمينه كامپيوتر انجام ندادم.


يكي دو روز پيش هم واسم موضوع پروژه ها رو آورد. يكي تو محيط ++C بود ، يكي تو محيط C و آخري هم با VB و اكسس كار داره. با ++C كه اصلا كار نكردم . ولي شايد بتونم از عهده دو تاي آخري بر بيام. بايد با خواهرش حرف بزنم تا ببينم استادشون دقيقا چي خواسته.


---------------


ديروز ناهيد و ندا خونمون بودن. ندا مي گفت: واسه يكي از دوستام ، كلي از روحيات و اخلاقيات تو گفتم و حالا اون اصرار داره كه حتما تو رو ببينه! من هم بهش گفتم هر وقت تو اومدي خونمون ، اون رو هم دعوت كنم!


گفتم : مگه نشستي واسه بنده خدا چي تعريف كردي؟؟؟؟؟


-" هيچي....نمي دونم چرا..... ولي مي گه به نظرم آدم جالبي مياد...!!!!!!! خيلي دوست دارم از نزديك ببينمش ! "


امان از دست اين ندا!


------------------------


ديروز هم كه كنكور سراسري ۸۴ در رشته رياضي و هنر برگزار شد. شنيدم كنكور رياضي ها خيلي سخت بوده و خيلي ها بعد از كنكور گريه مي كردن.


ناهيد هم كه صبح كنكور داشت ، هر چي مي پرسيدم تو چه احساسي داري ؟ مي گفت: " هيچ احساسي ندارم...... هيچ احساسي ....."


به نظرم خيلي خسته بود. اميدوارم نتيجه خوبي از اين يكسال تلاشش بگيره. مي دونم كه خيلي خونده بود.


--------


مثل اينكه امروز خيلي پرچونگي كردم ... فعلا ميرم. شايد اين رفتن يك ماه طول بكشه.... شايد هم طاقت نياوردم و سر يه هفته اومدم و دوباره نوشتم... !!!

دوشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۴

ديگه كافيه

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند


كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند


تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو


تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش


«دي» زماني دارد


و زمستان اجلش نزديك است


من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم


و صداي قدم گل را در يك قدمي


و صداي گذر گرده گل را در بستر باد


و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر


و صداي شعف فاخته را در باران


و صداي اثر باران را بر قوس و قزح


و صداهايي
نمناك
و مرموز
و سبز


عجب آواز خوشي در راه است.



مجتبي كاشاني (م.سالك)


ياد اين شعر به خير در وبلاگ معين !!!


ديگه ناله و زاري از اين انتخابات فايده اي نداره ، خود مردم اين طور خواستند و بايد 4 سال طعم اين انتخاب رو بچشند هر چند به بهايي سنگين.


ديروز هم وقتي بحث انتخابات بين چند تا از دوستان سابقم شد ديگه هيچي نگفتم و سكوت كردم. يكي مي گفت : " اما واقعا اين دفعه واقعا مردم آگاهانه انتخاب كردن!!!!!!!!!!!" اون يكي هم تاييد مي كرد. دلشون و هم خوش كردن به مردي از جنس مردم ! يكي ديگه هم رو به من گفت:" مي گما، به نظر مياد خيلي آدم مومني باشه! نه؟؟؟؟" از حرفش خندم گرفت.


يكي ديگه هم مي گفت: آزادي مي خوايم چي كار! ثروت بايد عادلانه تقسيم بشه !


بحث ادامه داشت . مي گفتن:" ديگه مديران دست و پاشون و يه كم جمع كردن ! همه ترسيدن! " و بعد دوباره كيف مي كردن از انتخابشون.


چه دل خوشي دارن.....


---------------------------------------


حرفهاي ابطحي رو در مورد اين انتخابات بخونيد.


نگاهي به اخبار چند وقت ديگر در چنين روزي !


رئيس جمهور 360 درجه اي ! ﴿ ابراهيم نبوي﴾


فراخواني كروبي براي انتخاب نام حزب﴿اين يكي هم كه انگار انتخابات خيلي بهش چسبيده و به نظرش اومده آدم خيلي مهميه!﴾


سرود جنبش زنان ايران ﴿ سرود قشنگيه﴾


شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۴

تسليت مي گم بر مرگ آزادي

ديروز عليرغم پست قبلي كه نوشته بودم، رفتم راي دادم. هر چي نگاه كردم ديدم دور و برم پر از آدمهاييه كه مي خوان برن به احمدي نژاد راي بدن. هي با خودم كلنجار رفتم و آخر به اين نتيجه رسيدم كه اگه راي ندم و اون رئيس جمهور بشه ، هيچ وقت نمي تونم خودم و ببخشم. براي همين ساعت ۷ عصر بود كه رفتم واسه راي. حوزه راي گيري خيلي شلوغ بود ... مي تونستم حدس بزنم بيشتر آرا به نفع كي داره ريخته ميشه... اين قدر ناراحت بودم كه انگشتم رو اون قدر محكم در جوهر فرو بردم كه بعدا مجبور شدم با سيم ظرف شويي بيفتم به جونش تا اثرش از بين بره!


الآن راديو روشنه...


خبرهاي خوبي نمي شنوم. بغض كرده ام ... اصلا اتفاقهايي كه اين يكي دو هفته افتاده واسم قابل هضم نيست. 


چرا..چرا...چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


بيچاره ايم به خدا...


 

پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴

...

ديگه از هر چي انتخاباته حالم به هم مي خوره. نمي دونم چرا بايد بين بدتر و بدترين حتما يكي رو انتخاب كنم؟ نمي خوام راي بدم. همون يه بار بس بود.  الآن هم هيچ كدومشون و نمي خوام...


مردم ما اون قدر به نون شبشون محتاج هستند كه راحت گول ظاهر ساده افراد و حرفهاشون و بخورن.  تا شكمشون سير نشه نمي تونن بهتر از اين فكر كنن.


خدايا ... يه هواي تازه مي خوام......


-------------------


اقبال هم كه به سلامتي توقيف شد. حالا باز هم مي گن سياست قوه قضاييه  درباره مطبوعات تغيير نكرده است.  واقعا حيف از اقبال بود كه توقيف شه.


هزار و يك روزنه: از نشانه های دوره آخرالزمان اين است که مردم برای نجات خود از حيوانات درنده به کوسه پناه ميبرن!


طنز انتخاباتي: چرا ما زنان به احمدي نژاد راي مي دهيم؟!!


 

جمعه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۴

تصميم

امروز مي تونه روز مهمي براي سرنوشت ۴ سال ديگه باشه. بستگي به فكر من و تو داره. اينكه چه طور تصميم بگيريم ، چه طوري فكر كنيم.


اينكه دوست داشته باشيد يك قدم به جلو حركت كنيد ولي ۱۵ قدم به عقب


يا اينكه


قدم به قدم حركت كردن رو ترجيح بدين به واپس كشيدن.


همه ش به من و تو بستگي داره.


و اينكه فراموش نكنيم:


" به جاي لعنت فرستادن به تاريكي، چراغي روشن كنيم"


____________________


گزارش تصويري تحصن زنان در ۲۲ خرداد اين هم يكي ديگه


مرد دوران گذشته ﴿متني جالب در رابطه با هاشمي از وبلاگ بلوف ﴾


يه كار فلش زيبا در مورد انتخابات


در آخر هم يه عكس زيبا كه ربطي به اين بحث ها نداره!!! اين هم يكي ديگه


جمعه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۴

زنگ بيداري

عقربه ها آبستن مرگ اند
ساعت را برايم كوك كن
تا در كابوس هايم گم نشوم
آن گاه
آغاز خواهم كرد
زنگ بيدارى ام را با چشمانت.

مختار شكري پور

دوست دارم يك بار ديگه متولد بشم؛ نو بشم... اما دقيقا نمي دونم نقطه صفر كجاست و از كجا بايد شروع كرد. نمي دونم دور ريختن گذشته ها و دوباره از نو شروع كردن كار درستي باشه يا نه اما ترجيح مي دم با گذشته فكرم رو مشغول نكنم.
حس يه آدم سردرگم رو دارم. انگار كه جاده رو اشتباه اومده باشم... يا اين راه ، راهي نبوده كه مي خواستم طي كنم. اينجا همه چيز واسم غريبه. نمي تونم برگردم، چون اين جاده برگشت نداره. فقط بايد يه راه خروجي پيدا كنم؛ شايد هم جاده همينه... خودم بايد بسازمش....
واي خدايا....
كجا راه رو اشتباه اومدم؟

جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴

انتخابات

تنور انتخابات اين روزها خيلي گرم شده! خوش به حال روزنامه ها! حرفهاي نماينده ها رو كه گوش مي دي مي فهمي كه قراره ايرانمون بهشت بشه!!!!!!!!!!!!!!!!! بعضي هاشون هم يه چيزهايي مي گن كه آدم مي خواد از تعجب دو تا شاخ خوشگل رو سرش سبز بشه! آخه يكي نيست بهشون بگه بابا تو اگه خيلي عرضه داشتي تو پست قبلي ت يه كاري واسه اين ملت بدبخت مي كردي...


*هاشمي مي آيد پولدارها خوشحالند يك گزارش تصويري از حمايت خودرويي_خياباني جوانان در مناطق شمال شهر تهران!!!!


*حلقه هواداران معين گرد برج آزادي


113277.jpg


*تبليغات معين روي ماهواره


______________________________


از همه اينها گذشته خبر فتح قله اورست براي نخستين بار ، توسط زنان ايراني هم يكي از خبرهاي داغ اين هفته بود. به نوبه خودم تبريك مي گم!!!!


دختران ايران زمين بر فراز بام دنيا


امداد در آبشار يخي


___________________________


اين مطلب باغ بي برگي خيلي جالب بود واسه همين من هم اينجا مي نويسمش :


زنان خسته
برای خودشان و آقا که نشسته و روزنامه می خواند چای می ريزند. روی مبل پای تلویزيون خوابشان می رود و چای سرد می شود.
زنان احمق
مرد وقتی به خانه می رسد بايد چای تازه دم بخورد.
زنان فمينيست
زنان و مردان برابرند. سر ريختن چای با آقا دعوايشان می شود. از خير خوردن چای می گذرند و بقيه شب را پشت به هم می خوابند.
زنان مازوخيست
تو چای نمی خوری پس من هم نمی خورم.
زنان شيک
خوردن چای را بی کلاسی میدانند.قهوه فوری و نسکافه را ترجيح می دهند. آقا هم هر وقت هوس چای می کند سری به خانه مادرش می زند. (فرض می کنيم که آقای محترمی است و خانه دومی ندارد)
زنان امروزی
چای ريختن وظيفه مردان است. بعد هم خدا نگه دارد تی بگ را.
زنان تنها
برای خودشان چای می ریزند و منت هيچ کس را هم نمی کشند.


_____________


در آخر هم اگه اين و نگم مي ميرم !!! " واي خدا اين عكس چه قدر خوشگله!!!!! "


جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۴

هفته اي كه گذشت...

اين هفته هم تموم شد. با تمام غمش برام قشنگ و به يادموندني بود. من و باش با خودم چه فكرايي مي كردم! شايد حالا بهتر بتونم تصميم بگيرم. حتما همين طوره...


خيلي چيزها رو بايد تغيير بدم. فكرم ، عقيده هام...حتي آرزوها و قصه هام و...هر چي باشه نتيجه ها چيز ديگه اي از آب در اومدن!!!!


حال و روزم دقيقا مثل حال و هواي آسمون روزهاي اين هفته بود! انگار باهام هم قصه بود و هم درد! مي باريدم و مي باريد...ناله كردم و غريد..... و حالا كه آفتابي ام .....آفتاب كرده!!!


___________________


دو روز پيش با ندا پاركي اطراف خونمون با هم قرار گذاشتيم. عصر قشنگي بود. همه چيز قشنگ بود. دويدن بچه ها و بازي كردنشون، زوج هاي دوست داشتني، كبوترهاي تنها... همسايه هايي كه كنار هم دوستانه نشسته بودند...


ندا خيلي هوس تاب بازي داشت!!!! ولي من دوست داشتم فقط بشينم و نگاه كنم. فقط نگاه كنم......احساس خوبي داشتم. ندا هم خوشحال بود كه نسبت به چند روز پيش حالم خيلي بهتر شده. ولي يادم رفت به خاطر رفتار دو شب پيش ازش عذرخواهي كنم. هر چند كه اون خودش هم مي دونست كه حالم خوب نيست از رفتارش هم معلوم بود كه به دل نگرفته .


_____________________


گفتي: سالهاي سر سبزي صنوبر را،
فداي فصل سرد فاصله مان نكن!
من سكوت كردم!
گفتي : يك پلك نزده،
پرنده پندارم
از بام خيال تو خواهد پريد!
من سكوت كردم!
گفتي : هيچ ستاره اي،
دستاويز تو در اين سقوط بي سرانجام
نخواهد شد!
من سكوت كردم!
گفتي : دوري دستها و همكناري دلها،
تنها راه رها شدن است!
من سكوت كردم!
گفتي : قول مي دهم هر از گاهي ،
چراغ ياد تو را در كوچه بي چنار و چلچله
روشن كنم!
من سكوت كردم!
گفتي : سكوت هميشه علامت همسويي ما بود!
من سكوت كردم!
سكوت كردم، اما
ديگر نگو كه هق هق ناغافلم را
از آن سوي صراحت سيم و ستاره نشنيدي!

يغما گلرويي


_________________


فكر مي كنيد چند سال عمر كنيد؟؟؟!!!!


نقشه ايران


چرا وبلاگ ها محبوبند؟ ﴿ فكر مي كنم اين مقاله رو قبلا توي يك روزنامه هم خونده بودم...﴾

*

شما به كي راي ميدين؟؟؟؟؟؟ ﴿ تو سيستم نظر خواهي اين سايت ، در حال حاضر بيشترين راي ، راي سفيد بوده ! ۲۲% درصد راي سفيد و ۲۰% معين رو انتخاب كرده اند.﴾


خاتمي : حكم بازگشت معين را حكم حكومتي نمي دانم!




پنجشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۴

بنان

چند روز پيش كه داشتم مي رفتم خونه يكي از دوستان، راديوي ماشين روشن بود و يه آهنگ زيبا از بنان رو پخش مي كرد. بعد هم مجري برنامه شروع كرد به تعريف از استاد بنان . مي گفت وقتي استاد بنان بر اثر تصادف بينايي يكي از چشمانشون رو از دست دادند، از ايشون پرسيدن از اين حادثه چه احساسي دارين؟ استاد بنان هم گفتند :" با يك چشم هم مي توان دنيا رو زيبا ديد. "


انگار راديو هم مي دونست من چند روزيه كه رفتم تو حال و هواي آهنگ هاي بنان! واسه همين اون برنامه شون رو به معرفي ايشون اختصاص داده بودن!!!!


_____________________________________


انگار جي ميل به كساني كه در اوركات عضو هستند سرويس ميل رايگانش رو ارائه مي ده. اين خبر رو تو اوركات ديدم. ديگه كم كم داره عمومي ميشه. واقعا جي ميل عاليه. سرعت خوب و عالي ، سرويس POP۳ ، امكان Attach كردن نامحدود فايل. امكانات فرمت متن رو هم كه چند وقتيه اضافه كرده. من كه ازش راضيم!!!!! اصلا از گوگل و تمام سرويس هايي كه ارائه داده خوشم مياد!!!! بلاگ اسپوت، جي ميل، اوركات، نرم افزارهاي پيكاسا و Hello ...


______________________________________



درررينگ...
-من هنوز زنده ام
-ولي شما؟ !
-من ؟ همان فرشته اي كه مانده بود زير دست و پا
/ نه ... همان كه قهوه مي خورد توي چشمهاي تو
/ يا همان كه روي خوابهاش راه مي روي شما
- تو هنوز زنده اي؟ نمرده اي؟ چقدر بد!!!
قول مي دهم كه لاي دفترم سقط كنم ترا.
-راستي تو هنوز شعر .. شعر ... شعر... گوش مي شوي
معذرت! .. هنوز گوش مي دهي به شعر هاي آشنا؟
-نه. .... ببين مزخرف چرند، ضد حال، بي شعور
...با تو ام سريش، دود كش، كليد، اژدها


با مني؟ چقدر حرفهاي دلنشين و ناب -
!چقدر خوب! چقدر شاعرانه و مليح و دلربا
!من چقدر عاشقانه دوستت نداري ام
ببين قط.. نكن . قط.. نكن فقط الووو.. عا ..... عا...


ـ بي خيال قط.. نكن ... نكن فقط ترو خدا


فرهاد حامدي


اين شعر فرهاد حامدي من و ياد شعرهاي فاطمه حق ورديان انداخت. در كل دست نوشته هاي قشنگي داره. ولي از اين شعر خيلي خوشم اومد.


اين هم از همين وبلاگه:


وبا نخستين دم ازهوايی که تو در آن نفس کشيده ای
بازدمی خواهم داد از جنس مسيحا.


_______________________________

جمعه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۴

نمايشگاه كتاب

الآن كه دارم اين پست رو مي نويسم ، همزمان به آهنگ هاي زيباي استاد بنان هم گوش مي كنم. واقعا آهنگ هاي بنان انگار از يه دنياي ديگه مياد.....


چهار شنبه اين هفته "21/2/84" بالاخره تونستم برم نمايشگاه كتاب. جاي همتون خالي بود. به قدري خوش گذشت كه فكر نمي كنم هيچ وقت فراموشش كنم!


شب قبلش ناهيد زنگ زد خونمون و گفت كه واسه فردا با هم يه جا قرار بذاريم و بريم نمايشگاه. اينكه چي شد تا تونستم برم خودش كلي ماجرا داره ..... باز هم باورم نميشه ....باورم نميشه كه همه اين اتفاقها با هم افتادند!!!


هر چي بود چهارشنبه صبح به اتفاق ناهيد و ندا از كرج راه افتاديم و حدود ساعت 11 به نمايشگاه رسيديم. برعكس هر سال كه تمام غرفه هاي كتاب رو زير و رو مي كردم ، امسال ، به محض اينكه رسيديم يك راست رفتيم سراغ غرفه روزنامه مورد علاقه مون و تا ساعت 6 عصر هم اونجا مونديم !!!!!


يه روز خيلي قشنگ بود. شايد ديگه هيچ وقت تكرار نشه. با خيلي از دوستان خوبم آشنا شدم ، و خيلي چيزها رو از نزديك ديدم .


تو غرفه مطبوعات ، خيلي اتفاقي با نشريه "امرداد" آشنا شديم كه خيلي برامون جالب بود. از غرفه شون چند تا كتاب و مجله خريديم. اونجا هم خيلي خوش گذشت. نمي دونم چرا هيچ وقت اين نشريه روي گيشه هاي روزنامه فروشي ها ظاهر نميشه؟ مسئول غرفه شون كه مي گفت خيلي از روزنامه فروشي ها اين نشريه رو فقط داخل دكه شون مي ذارن و در ديد عموم قرار نميدن! من كه نمي فهمم چرا بايد نشريه اي كه مجوز داره يواشكي فروش بره !!! اگه شما فهميديد به من هم بگين!!!


دوست داشتم يكي دو تا از مجسمه هاشون رو هم بخرم اما چه كنيم كه ته كيسه خالي بيد!!!!


_____________________


در مورد شعري هم كه در پست قبلي نوشتم ، لازم هست بگم كه اين شعر از سروده هاي نداي عزيزمه. يه شب اين شعر و پشت گوشي تلفن واسم خوند و من هم ازش اجازه گرفتم كه اينجا بنويسمش. هنوز واسش اسم نذاشته. در ضمن تمام شعر رو هم ننوشتم .




یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴

اگر پرسی ز حال من
خوش و شادم ز لطف او
وگر از عشق من پرسی
بگويم خوب می فهمد عطش های پياپی را
اگر از فكر من پرسی
همه فكرم سرانجام خوش دنياست
اگر پرسی ز خواب من ز رويای هميشه تا ابد بيدار من
برايت گويت اين جانم
تمام خواب من او هست، تو هستی، نيكرويی هست
وگر پرسی ز شب هايم
گهی آرام و در فكرم ، گهی شوق پريدن می كند بی تاب و بی خوابم
مداوم فكر او دارم و از او می رسم اينجا، كنار آدم ها
و گاهی می نويسم عشق
كلامی از دل گرمم
اگر اينجا شراری خانمان سوز و بلايی سخت هم باشد
اگر اينجا دهانی به بد گفتن بگردد باز
وگر دنيا غباری پر بلا دارد
وگر پرسی دوباره از دل و جانم
دلم خوشبين به آينده و جانم پر ز اميد است
او تا هست جهان نيك و تمام هستی دنيا ز فرمانش می چرخد

ندا

شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۴

سرم شلوغه ! باور كنين!!!!

چند روزيه كه كمي با برنامه تر شدم. (و البته هدفمند تر !) . اميدوارم تا آخرش همين طوري پيش بره. الآن هم نمي خوام خيلي بنويسم چون كارهاي زيادي واسه انجام دادن دارم!!!
***
نمايشگاه بين المللي كتاب هم كه چند روزه شروع شده. فعلا كه تا اين لحظه نتونستم برم نمايشگاه. با دوستانم قرار گذاشتيم تو همين هفته حتما يه روز با هم بريم نمايشگاه. فكر مي كنم اگه خدا بخواد، امسال خاطره انگيزترين بازديد از نمايشگاه كتاب رو خواهم داشت !!!! ديگه دليلش رو هم نپرسيد!
***

شاخص اميد به زندگي زنان ايران به 71 سال رسيد
جنيفر لوپز رئيس جمهور مي شود!

شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴

بخند و شاد باش و سپاس گزار!!

حس خيلي خوبي دارم. خيلي خوب...!
به قول دوست خوبم ندا، دوست دارم برم بيرون و هواي خوب بهاري رو با تمام وجود حس كنم. بلند بخندم و داد بزنم :‌خدايا دوستت دارم ! خيلي دوستت دارم! ممنونم از اينكه هنوز مي تونم بخندم، نفس بكشم، بدوم، دوست داشته باشم، منتظر باشم و ....
شايد هم كمي زده به سرم!!!! ولي مهم نيست!

*
كارهام خيلي تو هم گره خورده . نمي دونم چي كار كنم. اصلا هيچ چيز طبق برنامه پيش نمي ره. انگار قراره يه اتفاقهايي بيفته. اتفاقهايي كه احتمالا اصلا فكرش رو هم نمي تونم بكنم. من راه خودم رو ميرم...اما نمي دونم تندباد سرنوشت مي خواد من و كدوم طرف بكشونه !!!

*

شوخي با بزرگان (جالبه حتما ببينيد!!! شوخي با كانديداهاي رياست جمهوريه!!!)

مثل اينكه رقابت با گوگل خيلي براي ياهو جدي شده . ياهو براي مقابله با اوركات كه هر چي باشه متعلق به گوگله ، سرويس مشابهي رو با عنوان Yahoo! 360 راه اندازي كرده. اين سرويس امكان به اشتراك گذاشتن عكس و حتي بلاگ نويسي را هم فراهم كرده.

قابيل (مجله ي داستان و شعر)

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۴

پشه كشي!

هوا هم ديگه رفته رفته داره گرم مي شه. از طرفي سروكله پشه هاي مزاحم هم پيدا شده. خونه ما كه پر از پشه است. خونه قبلي كه معدن سوسك بود و تازه تلاش هاي ما در نابودي اين حشره موذي داشت جواب ميداد كه اومديم اينجا! و حالا بايد واسه مبارزه با اين حشره خونخوار بسيج بشيم !
آدم حرصش مي گيره از اينكه مي بينه چه جوري با خوردن خون آدم زاد و ولد مي كنن! هر چي هم مي كشيشون از رو نمي رن !

ــــــــــ

همين روزها بايد يه مركز مشاوره اي ، چيزي باز كنم! همه ش نشستم پاي درد و دل دوستان. انقدر قصه زندگي ديگران رو شنيدم كه ديگه داستانهاي خودم يادم رفته! واقعا با وجود اين همه قصه هاي جورواجور لازم نيست آدم دنبال موضوع واسه نوشتن بگرده.
اي خدا ..... كاش حس سالهاي پيش باهام بود....اون وقت مي ديدي چه كولاكي مي كردم!

ــــــــــــ
نمي دونم تا حالا شده احساس كنين انرژي خيلي زيادي دارين و دوست داشته باشين يه جوري تخليه اش كنين؟
تا دو ساعت پيش چنين حسي داشتم. دوست داشتم يه مداد بر مي داشتم و روي ديوارهاي اتاق نقاشي ميكردم!!!! آخي... يادش به خير بچگي ها ! نمي دونم چرا هميشه نقاشي رو ديوار برام دلچسب تر از نقاشي روي كاغذ بود. خونواده م هم هميشه تا يه خط كوچيك روي ديوار مي ديدن به من چشم غره مي رفتن.
يه بار صدام زدن و به ديوار اشاره كردن و گفتن:اين چيه آخه رو ديوار كشيدي ؟؟؟
روي ديوار عكس يه كله گنده بود!
اما من اون و نكشيده بودم.
اما گفتن: اگه تو نكشيدي پس كي كشيده؟
من چه مي دونستم كي كشيده ! ولي من نكشيده بودم.
حرفم و باور نكردن.
ولي هنوزم كه هنوزه با خودم مي گم يعني كي اون و كشيده بود؟
من نكشيده بودمش ... باور كنيد!!!
ـــــــــــ

نوشته هاي باغ بي برگي رو خيلي دوست دارم . خيلي روون و قشنگ مي نويسه.

من زن ندارم ولي سيب زميني دارم!

سرنوشت كودك ناپديد شده همچنان در ابهام

ــــــــــــ
ميلاد رسول اكرم(ص) رو به همه شما تبريك مي گم
عيدتون مبارك!

چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴

پاپ جديد


آغاز مجمع كاردينالي براي انتخاب پاپ جديد


البته طبق آخرين خبر كاردينال آلماني به عنوان جانشين پاپ ژان پل دوم انتخاب شده.


دود برخاسته از سيستين سياه بود


”ماجراي اين دود سياه و سفيد هم جالبه ها ! قبلا در موردش چيزي نمي دونستم:
براي گزينش پاپ جديد, نامزد اين مقام بايد اكثريت دوسوم آراي 115 كاردينال حاضر يا به عبارتي دستكم 77 راي را كسب كند.
پيش بيني مي شود, كاردينال ها پس از 33 يا 34 دور راي گيري بتوانند به اكثريت مطلق براي انتخاب پاپ جديد دست يابند. در صورت دستيابي به اكثريت مطلق و انتخاب پاپ جديد دود سفيدي از دودكش كليساي سيكستين به هوا برمي خيزد كه نشانه انتخاب پاپ جديد است و ناقوس هاي كليساي سن پيترو به صدا درمي آيند.“



كاردينال آلماني پاپ شد




















______________________

گوگل و نقشه هاي جديد !


سوسيس منجمد بيني يك انگليسي را شكست


عمليات احداث "باغ كتاب" ارديبهشت ماه آغاز مي‌شود

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۴

خوابيدن در يك تابوت

اكنون كه آموخته ام پنهان كار باشم
‎اكنون كه براى حاصل خود شكننده ام
‎ آيا همچنان تظاهر كنم كه
‎مرگ در كودكى نزديك تر بود؟
‎كودكان با ترس خواب آلود مى شوند
‎و آن هنگام كه مجبور به خوردن هستند، آزرده دل مى گردند
‎اما من ذائقه ام را براى اخم كردن از دست داده ام
‎هر جا كه نگاه كنم، تنها هستم
‎من به آسمان و مزارع مى نگرم، آسمان و مزارع
‎چه چيز ديگرى مى خواهم ‎
ناگهان لوچ نگاه مى كنم
‎مانند يك سلطان نزديك بين كه به انگشتر فيروزه اى
خود مى نگرد.
‎زمين كتابى ديگر است _ بسيار كتابى.
‎من نيز زمين هستم، اين زمين، عزيز، عزيز
‎كه مانند گفت وگو يا موسيقى مرا شكنجه مى دهد.
‎من براى زندگيم مى ترسم، براى زندگيم، پرده تو...
‎زندگى در پطرسبورگ خوابيدن در يك تابوت است.
‎من ديگر كودك نيستم تا گور بتواند
‎ناقص الخلقه اى را تعليم دهد كه دوره خود را كامل كند.
‎نگاه كن، دهان من طعم شيرينى گرفته و
‎شكننده مانند گل رسى قرمز.
من به جاى همه سخن مى گويم تا كه آسمان، آسمان باقى بماند.
‎تو و من براى لحظه اى در آشپزخانه مى نشينيم ‎
نفت سفيد طعم شيرينى دارد.
يك كادر تيز، يك تكه نان‎
چرا اجاق نفتى را محكم تر تلمبه نمى زنى؟
‎تو مى توانى ريسمان ها را جمع كنى و كيسه ها را
‎قبل از صبح گاه گره بزنى
‎آنگاه ما به ايستگاه راه آهن خواهيم گريخت
‎و هيچ كس ما را پيدا نخواهد كرد.


ماندلستام

____________________

شيرين عبادى معاون حقوق بشر معين مى شود!

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۴

نوشتن

يه زماني خيلي به نوشتن علاقه داشتم. هم اهل خاطره نويسي بودم و هم داستان نويسي. به نظرم همه جا پر بود از موضوعاتي كه ارزش نوشتن داشتن. اگه يه موضوع به ذهنم مي رسيد ، تا نمي نوشتمش آروم نمي گرفتم! تمام فكر و ذكرم و مشغول مي كرد. گاهي مي شد به خاطر يه داستان تمام روزنامه ها و مجله هايي كه واسه خودم آرشيو كرده بودم بيرون مي كشيدم و از نو شروع به خوندنشون مي كردم! مي خواستم داستانم واقعي تر جلوه كنه.
اما ديگه از اون روزها خبري نيست. ديگه مثل اون روزها اهل نوشتن نيستم و حتي سالي يك بار هم خاطره نمي نويسم. همه چيز يواش يواش اتفاق افتاد و ديگه حس نوشتن از سرم افتاد.
حالا چند روزه كه دوباره هواي نوشتن كردم. احساس مي كنم خيلي چيزها هست كه مي شه ازشون نوشت. خيلي چيزها هست كه ساده از كنارشون مي گذريم ولي دنيايي براي حرف دارن.
نمي دونم.... شايد يه روزي دوباره با قلم و كاغذ آشتي كردم...شايد هم ديگه هيچ وقت اون روز نرسه!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
كتابخانه فارسي ﴿حتما ببينيد﴾


شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۴

عيد مبارك

آره عيد مبارك.....
نوروز اومده...ولي نمي دونم چرا من نو نشدم؟؟؟!!!

شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۳

چهار شنبه سوري




با نزديك شدن ۴شنبه سوری كه يكی از آيين های قديمی ايرانيها در چهارشنبه آخر ساله ، تصميم گرفتم يه مطلب در مورد اين رسم كهن ايرانی تو اينجا بيارم.


اين طور كه توی كتابهای مربوط به جشنهای ايرانيان باستان و مراسم ايرانيان زرتشتی خوندم جشنی به نام " چهارشنبه سوری " وجود نداشته ، و مراسم ۴شنبه سوری به بعد از اسلام بر می گرده ، و به نوعی از تداخل فرهنگ عرب و ايرانی به وجود آمده . البته قبل از اسلام هم اين مراسم به طور پراكنده و به عنوان پيشواز نوروز در روزهای مختلف انجام می گرفته است.


از آداب چهارشنبه آخر سال می توان به موارد زير اشاره كرد:


۱-آتش افروزی


۲- بلا گردانی


۳- بخت گشايی


۴- فالگيری


۵- شال اندازی و حنا بندان


۶- تهيه آتش و آجيل


﴿ كه البته انگاری تو اين سالهای اخير از اين مراسم بيشتر صدای ترقه و نارنجك و غيره به جا مونده !!!!!!!!! ﴾


مطلب پايينی رو هم از شرق برداشتم:


آيين هاى شب چهارشنبه آخر سال


چهارشنبه سورى بيشتر از هر چيز براى همه ما نوستالژى است. از چهارشنبه سورى هر چه به ياد داريم مراسمى است كه ديگر شباهتى به آيين هاى اين روزها ندارد. چهارشنبه سورى كودكى و نوجوانى ما آتش بود و قاشق زنى و خنده و شادى، اما حالا صدا و انفجار و دود است. هر چند اين مراسم در زمستان برگزار مى شود اما چهارشنبه سورى يك جشن بهارى است كه پيش از رسيدن نوروز برگزار مى شود.


ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدى را با برافروختن آتش و پريدن از روى آن به استقبال نوروز مى روند. ظاهراً مراسم چهارشنبه سورى برگرفته از آيين هاى كهن ايرانيان است كه همچنان در ميان آنها و با اشكال ديگر در ميان باقى ماندگان اقوام آريايى رواج دارد.اما دكتر كورش نيكنام موبد زرتشتى و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد كه چهارشنبه سورى هيچ ارتباطى با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شكل گيرى اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران مى داند.


«در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم. در ايران كهن هر يك از سى روز ماه، نامى ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يكشنبه و.. بعد از نفوذ فرهنگ شبه جزيره وارد ايران شد. بنابراين اينكه ما شب چهارشنبه اى را جشن بگيريم (چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده) خودش گوياى اين هست كه چهارشنبه سورى بعد از اسلام در ايران مرسوم شد.»


«براى ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه (يا هر چهار سال ۶ روز اضافه). «بنابراين، اين آتش چهارشنبه سورى بازمانده آن آتش افروزى ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد براى اينكه اين سنت از بين نرود، نحسى چهارشنبه را بهانه كردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق كردند و شد چهارشنبه سورى.»


بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران، پس از ظهور اسلام است و شنبه و يكشنبه و دوشنبه و... ناميدن روزهاى هفته از زمان رواج آن. شنبه واژه اى سامى و درآمده به زبان فارسى و در اصل «شنبد» بوده است.«سور» در زبان و ادبيات فارسى و برخى گويش هاى ايرانى به معناى «جشن»، «مهمانى» و «سرخ» آمده است.


در ايران رسم است كه پيش از پريدن آفتاب، هر خانواده بوته هاى خار و گزنى را كه از پيش فراهم كرده اند روى بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مى كنند. با غروب آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گردهم جمع مى شوند و بوته ها را آتش مى زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روى بوته هاى افروخته مى پرند، تا مگر ضعف و زردى ناشى از بيمارى و غم و محنت را از خود بزدايند و سلامت و سرخى و شادى به هستى خود بخشند. مردم در حال پريدن از روى آتش ترانه هايى مى خوانند.


زردى من از تو، سرخى تو از من .


غم برو شادى بيا، محنت برو روزى بيا.


اى شب چهارشنبه، اى كليه جاردنده، بده مراد بنده


خاكستر چهارشنبه سورى، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روى آن، زردى و بيمارى خود را، از راه جادوى سرايتى، به آتش مى دهند و در عوض سرخى و شادابى آتش را به خود منتقل مى كنند.


در هر خانه زنى خاكستر را در خاك انداز جمع مى كند و آن را از خانه بيرون مى برد و در سر چهارراه، يا در آب روان مى ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مى كوبد و به ساكنان خانه مى گويد كه از عروسى مى آيد و تندرستى و شادى براى خانواده آورده است.در اين هنگام اهالى خانه در را به رويش مى گشايند. او بدين گونه همراه خود تندرستى و شادى را براى يك سال به درون خانه خود مى برد.


ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاى خانه را از موجودات زيانكار مى پالايند و ديو پليدى و ناپاكى را از محيط زيست دور و پاك مى سازند. براى اين كه آتش آلوده نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مى ريزند تا باد يا آب آن را با خود ببرد.


مردم پس از آتش افروزى مقدارى زغال به نشانه سياه بختى، كمى نمك به علامت شور چشمى و يكى سكه دهشاهى به نشانه تنگدستى در كوزه اى سفالين مى اندازند و هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود مى چرخاند و آخرين نفر، كوزه را بر سر بام خانه مى برد و آن را به كوچه پرتاب مى كند و مى گويد:


«درد و بلاى خانه را ريختم به توى كوچه»


و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيره بختى، شوربختى و تنگدستى را از خانه و خانواده دور مى كنند.


همچنين گفته مى شود وقتى ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت، در روم و بسيارى از كشورهاى اروپايى، روز ۲۱ دسامبر (۳۰ آذر) به عنوان تولد ميترا جشن گرفته مى شد. ولى پس از قرن چهارم ميلادى در پى اشتباهى كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد اين روز به ۲۵ دسامبر انتقال يافت.


غروب، زنان و دخترانى كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوى زيارت و مسافرت، شب چهارشنبه نيت مى كنند و از خانه بيرون مى روند و در سرگذر يا سر چهارسو مى ايستند و گوش به صحبت رهگذران مى سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبت كردن رهگذران تفال مى زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، بر آمدن حاجت و آرزوى خود را بر آورده مى پندارند. ولى اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست.


زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقى با كاسه اى مسين برمى دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مى افتندو در برابر هفت خانه مى ايستند و بى آنكه حرفى بزنند پى در پى قاشق را بر كاسه مى زنند. صاحب خانه كه مى داند قاشق زنان نذر و حاجتى دارند، شيرينى يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغى پول در كاسه هاى آنان مى گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنى چيزى به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد.


خانواده هايى كه بيمار يا حاجتى داشتند براى برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مى كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مى پختند و آن را اندكى به بيمار مى خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مى كردند.


زنانى كه نذر و نيازى مى كردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سورى» از دكان روبه قبله مى خريدند و پاك مى كردند و ميان خويش و آشنا پخش مى كردند و مى خوردند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مى كردند.


امروزه، آجيل چهارشنبه سورى جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سورى شده است.گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روى آن و گفتن عبارت «زردى من از تو، سرخى تو از من» شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سورى است.


منبع:شرق

شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۳

جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۳

عاشورا

این مقاله رو از ایسنا برداشتم:

سيدجعفر شهيدي معتقد است: اگر مردم بين انتخاب دين و دنيا مخير باشند و خطري هم تهديدشان نكند، هميشه اقليتي بر دين باقي مي‌مانند.
اين پژوهشگر برجسته‌ تاريخ اسلام در گفت‌وگويي با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ‌درباره واقعه كربلا و مكتب عاشورا متذكر شد: بسياري از مردم، دنيادوستند و دين را هم به زبانشان مي‌آورند؛ اما اين تا وقتي است كه آزمايش نشوند و روبه‌روي خطر قرار نگيرند. هميشه هم همين‌طور بوده است.
او ادامه داد: بعد از پيامبر اكرم (ص) تا نيمه‌هاي اول حكومت عثمان، اين گرايش آشكار نشد؛ ولي وقتي مردم ديدند قدرت‌ها ضعيف شده‌اند، در نيمه دوم حكومت عثمان، ديگر آن عظمتي را كه براي ابوبكر قايل بودند، براي عثمان قايل نشدند و مخالفت‌ها شروع شد. همين است كه سيدالشهدا (ع) مي‌گويد خدايا ما را در مقام آزمايش قرار نده؛ ولي اگر قرار دادي، خودت ما را سربلند بيرون بياور. حالا هم مشخص نيست اگر امام زمان (عج) ظهور كند، چه تعداد از ما بر دين باقي بمانيم و حاضر باشيم جانمان را در راه حق از دست بدهيم.
شهيدي سپس درباره افرادي كه در زمان واقعه‌ي عاشورا بر تپه‌اي مشرف بر كربلا رفته و براي پيروزي امام حسين (ع) دست به دعا برداشتند، اما هيچ كمكي نكردند، گفت: بله، اين عده گفتند نه به جنگ با امام (ع) مي‌رويم، نه در سپاه او قرار مي‌گيريم؛ بلكه تنها دست به دعا برداشتند. اما امام (ع) مي‌گويند هر كه صداي درخواست ياري مرا بشنود و ياري‌ام نكند، بي‌دين از دنيا مي‌رود و اين نشان مي‌دهد كه دينداران واقعي هميشه در اقليت بوده‌اند.
وي ادامه داد: در واقعه‌ي كربلا، عده‌اي براي حضرت سيد‌الشهدا (ع) نامه مي‌نوشتند و عده‌اي براي يزيد؛ اما دسته‌اي هم بينابين هر دو نامه را امضا مي‌كردند. اينان همان منافقان هستند كه گويي هميشه در اكثريتند.

ادامه...

دوشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۳

آدم وقتي به يه كاري علاقه نداشته باشه اصلا نمي تونه درست انجام بده. نمي دونم چرا يه وقتهايي با اينكه حوصله ي انجام يه كاري رو ندارم خودم رو هي مجبور مي كنم كه حتما تا آخر انجامش بدم اون وقت نه اون كار رو تموم مي كنم و نه به كارهايي كه لااقل حوصله شون بوده مي رسم!

اين و از اين جهت مي گم كه مي بينم امروز در كل هيچ كار مفيدي انجام ندادم . چون هي از يه كاري به يه كار ديگه ميرفتم. مثلا مي خواستم فعلا سراغ كامپيوتر نرم تا اونا تموم شن اما مگه ميشه ؟ همه فكرم به كامپيوتر بود و كارهايي كه بايد انجام مي دادم ! حالا هم پشيمونم كه چرا از اول نيومدم پاي كامپيوتر!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصلا فكر نمي كردم با يه كم برف ، اين همه كشور فلج بشه . طوري كه به خاطر كمبود گاز ، مدارس رو تعطيل كنن و اداره جات هم دير تر كارشون رو شروع كنن .

حالا تهران خيلي هم برف نيومده . امروز كه رفته بودم تهران ديدم آفتاب چه جور داره مي تابه و خبري از سرما نبود! حالا نمي دونم چرا ديگه مدارس نوبت ظهر رو هم تعطيل كردن؟



هموطنان شمال كشور رو فراموش نكنيم......

ـــــــــــــــــ
ولنتاين هم مبارك!!!!

یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۳

از خدا خواستم

از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.

I asked god to take away my habitGod said, no It is not for me to take away, but for you to give it up


از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.

I asked god to make my handicapped child wholeGod said, no body is only temporary


از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است.

I asked god to grant me patienceGod said, no Patience is a byproduct of tribulationIt isn't granted, it is learned


گفتم: مرا خوشبخت كن.فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.

I asked god to give me happinessGod said, no I give you blessings happiness is up to you


از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند.

I asked god to spare me painGod said, noSuffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me


از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي.

I asked god to make my spirit growGod said, no You must grow on your ownBut I will prune you to make you fruitful


از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام.

I asked god for all things that I might enjoy lifeGod said, no I will give you life, so that you may enjoy all things


از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.

I asked god to help me love others, as much as He loves meGod said: Ahah, finally you have the idea


زهرا